X
تبلیغات
گیس طلا

خانمه حامله نبوده

دوستم تو یه موسسه زیبایی مسئول دستگاه های  لاغری ال پی  جی و کویتیشن و این جرفا است

داخل اتاقش که شدم ، یه خانمی در ماههای آخر حاملگی داشت از تخت می اومد پایین

پرسیدم برای خانمهای باردار این دستگاهها خطر نداره ؟

خانمه با خشم پشتت را به من کرد و رفت 

به تعجب از رفتار بی ادبانه اش به دوستم نگاه کردم

و او  نگاهی سرزنش بار به من کرد


 

یعنی در حیرت این دقت هستم هنوز


راننده به مسافر بغل دستی عکسی از یک پرنده در قفس را نشانش داد

مسافر پرسید چند سالش است

راننده با لهچه بامزه شمالی اش گفت

دقیق دقیق بگما ...دقیق بگم ...خیلی دقیق 8 یا هفت و نیم سالشه


 

ایرانیان غریب

همیشه پنهانی وارد جنگل می شوم
اگر کسی نداند که تو بین درختانی
خطری هم تهدیدت نمی کند
...
دیروز در جنگل قدم می زدم
از رودخانه رد می شدم
از چشمه می نوشیدم
که ناگهان مردی میانسال با تبری بر دوش از لای درختها به سمتم آمد
فرصتی برای پنهان شدن باقی نمانده بود
نزدیک آمد و دستش را به سمتم آورد
وحشت باعث شده بود که هیچ حرکتی نکنم
تنها به مشتش نگاه می کردم که جلوی صورتم باز شد
.
.
.

دستانش پر از توت های سیاه آبدار بود
.
.
.
آقای عبداله اکبری مهربان ساکن روستای انگتارود
حتما روزی به هفت چشمه خواهم آمد و از عسل کندوهایت خواهم خورد حتما به شیرینی توت هایت خواهند بود


 

از این سفر خواهم نوشت

اصفهان زنی میانسال است که در سکوت و آرامش خود به تلاش دلبرکان جوان لبخند می زند 

و سرانجام  

درانتهای بازی

 تنها با کرشمه ای اندک

 همه آنان را از میدان به در می کند


 

بدون من چه می کنی؟

من با بدنم بیگانه ام 

اما

پاهایم را دوست دارم

در حمام کف مالی شان می کنم

زیر آب داغ ماساژشان می دهم

بیرون که می آیم

 چون کودکی خشکشان می کنم 

 ناخن هایش را می گیرم و کرم می زنم 

دوستشان دارم

به خاطر تمام جاده هایی که با هم گذراندم

به خاطر صبوری اش

تحملش در تاول ها و

 کفش های بی کیفیت  من

دوستشان دارم به خاطر

و  تمام جاده هایی که  در انتظار مان است 

پر درخت 

پر منظره 

پر از آسمان و ابر

و چشمانم در سراسر این معاشقه می پرسد



 

ریسک کن، زندگی بدون ریسک هیچ معنایی ندارد

بیست و یک ساله بودم. 


آخرین روزهایی دانشجوی دبیری ام را در شهرستانی دور می گذراندم


 از طرف آموزش و پرورش ، فرمهای کامپیوتری به ما داده شده بود تا محل خدمتمان را مشخص  کنیم


همه بچه ها  بدون تردید استان خودشان را انتخاب کرده بودند


فردا آخرین مهلت بود و من هنوز فرم را پر نکرده بودم


 در چهار سال دانشجویی در کلاسهای انجمن سینمای جوان شرکت کرده بودم و مدتها بود می دانستم که از جنس دبیری نیستم 


تنها راهش این بود که دوباره دانشگاه رشته هنر شرکت کنم(آن زمان نمی شد فوق غیر مرتبط شرکت کنی)و تنها تهران رشته هنر داشت


و من درعمرم پایم را تهران نگذاشته بودم


و می ترسیدم


کار و تحصیل در پایتخت؟


به خانواده چه باید می گفتم؟ پدرم عقیده داشت هر کسی هنر بخواند معتاد می شود.


اصلا استعدادش را داشتم؟


جراتش را؟


اگر دانشگاه قبول نمی شدم چه؟


 به محوطه خوابگاه رفتم و روی تاب نشستم،غروبی دلگیر بود که حالم را خراب تر کرده بود. از شدت اضطراب دچار تهوع شده بودم...چه باید می کردم


یک زندگی کارمندی امن و مطمئن در کنار خانواده یا تهران بزرگ در تنهایی  با آینده ای نامشخص


یک هم اتاقی آمد کنارم


دختری که با صدای ملایم حرف می زد با گامهای ملایم راه می رفت و   احتمالا در عمرش هیچوقت هیچ قانونی شرعی و عرفی و دولتی را زیر پا نگذاشته بود


بسیار متفاوت با منی که  عصرها از لای سیم های اطراف خوابگاه از دست نگهبانان دانشکده فرار می کردم و به گشت و گذار در روستاهای اطراف می رفتم 


از من پرسید که چرا گرفته ام؟


در آن زمان من اصلا او را قابل نمی دانستم که مشکلاتم را با او در میان بگذارم 


اما گفتم


او به سادگی شانه بالا انداخت، عینکش را جابجا کرد و چادرش را جلو کشید و جمله ای گفت که باعث شد من فرم را پر کنم


.

اینطور شد که با یک ساک و بیست هزارتومن پول وارد ترمینال غرب شدم


.


این روزها بیست سالی از آن روز ها می گذرد


و خانواده ام هنوز فکر می کنند که یک اشتباه کامپیوتری محل خدمت مرا تهران تعیین کرده 


سالهای زیادی گذشته که همه شان سالهای خوبی نبودند ، با این همه خوب بودند


اما  در همه این سالها هیچوقت فرصت نشد که به تو 

صهبا خرازی  دختر تپل و عینکی و چادری آن روزها

بگویم

 چقدر شادی های امروزم را مدیون آن یک جمله ات هستم





 

با همین املا به قرعان

روی یه دیوار سفید تازه رنگ شده تو بابل نوشته بود

مرگ بر صهیونسی و فمینزم


 

یعنی حالا کی اخراجمون می کنن؟

امروز تو فرهنگسرا  به مناسبت روز معلم

زیر درختها میز گذاشتن و میوه و شیرینی خوردند و 

ظهر هم بهمون آبگوشت دادن با نون سنگگ و پیاز و سبزی خوردن

مربی های موسیقی گیتار  و دف نواختند و همه مربی ها با هم آواز خوانندند

بامزه تر از همه سرایدار فرهنگسرا بود که مردی لاغر و قد بلند و عینکی است با مقادیری پوست و استخوان

که هنگام دف زدن مربی موسیقی, خیلی جدی شروع کرد به رقصیدن 

و یکی از خانمها خدمتکار  هم با دیدن این صحنه  پشت به همه  و رو به دیوار  انگشت به دهان ,متناسب با رقص او سوت می زد

 آن هم چه سوتی


 

شما بجنب

بخش بزرگی از من کودک باقی مانده است و این جمله نوید خوبی نمی دهد

مقدار زیادی را به گردن جامعه می اندازم که تحسینش را بیش از آنکه نثار زن بالغ کند، به پای زنان کودک صف می ریزد

بقیه اش را هم به گردن خانواده ام که مسئولیت پذیرفتن را به من یاد نداد

اما بخش عظیمی از این گناه به گردن خودم است

 درست از زمانی که دانستم باید بزرگ شوم

اما به دلیل تعباتش

 از زیرش شانه خالی کردم

بزرگ بودن سخت بود

و حالا

متاسفم

بابت سالهایی را که برای بلوغ از دست دادم

و حالا

 در 

آستانه میانسالگی

باید دوباره 

از 

اول

شروع کنم



 

معلوم شد در کیف مامانه از این چسب دارهاست...

دوستم ساکن شهرکی شمالی است 

با او در حال قدم زدن در اطراف شهرک بودیم که پارچه ای رنگین توجه اش را جلب کرد

این چقدر شبیه شو رت پسرمه 

هر دو خندیدیم و به ویلا برگشتم و پسرش یواشکی گفت:

مامان  این شور تم را روی صندلی حیاط انداخته بودم خشک بشه حالا نیست