پاییز ماسال(طبعا zenmate عکسها را ببینید)


در سفر تابستان به خودمان قول داده بودیم که پاییز اینجا را ببینم و من نگران که مبادا دیر یا زود باشد که حوالی رودبار با فریاد هر سه تایی مان به جاده خاکی پیچیدم و در زیر بارانی که شروع شده به جنگلی خیره شدیم که چون لحافی چهل تکه پر از رنگ بود
نه دیر بود و نه زود
وقت دیدار بود
 در فومن زیبا آدرس را دوباره پرسیدم و سرباز با خوش خلقی گفت که : امروز چرا همه به ماسال می روند؟
باران گرفته بود و در روستایی میانه راه محض احتیاط مقادیری خوردنی خریدیم و ماسال کوچک و دلنشین و صمیمی را به سمت ارتفاعات ادامه دادیم
چند ساعتی از صبحانه گذشته بود و سه تایی به قارو قو افتاده بودیم و روز تاسوعا و هیچ جایی برای غذا خوردن نبود. ضمن اینکه از زمان نهار نذری دسته ها هم گذشته بود. 
همینکه پا در جاده ییلاق گذاشتیم گرسنگی از سرمان پرید. کوه جنگل پوش از لابلای برف پاکن و شیار باران بر روی شیشه ماشین مناظری نشان ما می داد شگفت انگیز
و فریادهای ما با صدای باران یکی شده بود

 

روز اول اتوبان قزوین - رشت

صبح روز تاسوعا با رها سوار فیبی شده بودیم که خواهرک زنگ زد و گفت منم می یام و اینطوری شد که سه نفری راه افتادیم به سمت ماسال

شیشه ها را بالا کشیده بودیم که تا حد ممکن جلوی برخورد آن مثلا باران که قطرات اسید خالص بود را بر سر و دستمان بگیریم و با سرعت در اتوبانهای خاکستری  تهران می تاختیم و عجیب اینکه تا خیلی بیرون کرج هوا همچنان پر از دود و غبار بود 

به تدریج رنگ آسمان آبی شد و رنگ درختان قرمز . یک جایی بیرون قزوین از کنار باغی رد شدیم که فریاد هر سه مان را در آورد اینقدر که همه رنگی در درختان میوه اش بود

به موسیقی های دامبولی رها خندیدم و با احتیاط که این بار جریمه نشویم سرعتش را کنترل کردیم و پیچیدم به سمت اتوبان رشت

منظره خاک قرمز بود و مزارع گندم درو شده که من برای اولین بار می دیدم..زیبا

به سد منجیل که رسیدم ؛ مشرف  به  آبی گسترده بساط صبحانه را به راه انداختیم و بعد از آن به نزدیکی سد رفته و به تماشای ماهیگیران  نشستم و خواهرک باستان شناس من اطلاعات مفیدی از تپه باستانی در آن اطراف به من می داد

رنگ آب زمردی بود و ماهی های که نوک می زدند به طعمه ، امواجی بر این پارچه حریر می انداختند

نامش زیبا است و خودش هم

فرهنگسرا خدمتکاری دارد که ناهار را هم او درست می کند. 

غذاهایش ساده است: ماکارونی های بدون گوشت؛ کشک و بادمجان؛ اشکنه؛ بورانی؛  کوکو سیب زمینی و سبزی؛ کاله جوش 

بعضی از غذاهایش هم اختراعی است مثلا دیروز از ترکیب  بادمجان و سیب زمینی و گوجه فرنگی چیزی ساخته بود:لذذذذذذذذذذذذذیذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ

اما رازی در انگشتهایش است که در ترکیب با نان سنگگ داغی که سرایدار فرهنگسرا می خرد ، تبدیل به معجزه ای تکرار شونده می شود.

در زندگی روزمره ام به مهمانی هایی می رم که در آن  غذاهای شیک  صاحبخانه با نامهای عجیب و غریبشان را می خورم و تحسین مهمانان  و گفتگو درباره منبع نسخه آشپزی هایشان را می شنوم و  به "زیبا" فکر می کنم که با سالها تمرین  در آموزشگاه "فقر" یاد گرفته که چگونه از "هیچ" غذا بسازد.

به قول مستر اولد فشن: دوست دارم/ دوست ندارم

من دختران جوان پرشور و خندان مترو را دوست دارم. اینهایی که گله ای می ریزند داخل و کف مترو می نشینند و مقنعه هایشان را دور گردنشان می اندازند و در حین خوردن و آرایش کردن پشت سر همکلاسی ها و استادها دری وری می گویند و می خندند.

اما نوع خاصی از این دختران را دوست ندارم. دو تایی هایی که یکی به شدت حرف می زند (و با صدای بلند) و دیگری در سکوت فقط با او موافقت می کند. بخصوص که عموما اولی رسما گمان می کند که دنیا و مسائل آن به دور محور او می چرخد.

:)))

گفته بودم که خوردن و آشامیدن(و البته خوابیدن) سرکلاسهای من آزاد است. بچه ها هم عموما خوردنی هایشان را با من قسمت می کنند.

امروز پسرها سر کلاس برایم ساندویج کالباس درست می کردند و قسم می خوردند که چیزی در آن نریخته اند اما اضافه می کردند که :محض احتیاط ماشین دم در دانشگاه روشن است



شاعر بود گمانم

چوپانی اهل لرستان، پلنگی که به گله اش حمله کرده را نکشته است. خبر داغ امروز بود و در همه سایتها باز پخش شده بود.

اما از تمام متن طولانی خبر، تنها جواب چوپان در ذهن من باقی مانده است که اگر پلنگ را کشته بود


 " دیگر این کوه پلنگ نداشت"

روی سنگ قبری در امامزاده عبداله آمل نوشته بود

ای که به خوابی عمیق و سرد رفتی

تو قلبا سبز موندی اگرچه زرد رفتی

تو اوج هر بی کسی همیشه سبز و زنده 

بدون دلواپسی پر بزن ای پرنده

.

.

.

به قرعان اگه برا سنگ قبر من شعر گفتین...

هر شب می یام به خوابتون کابوسی براتون بسازم که فردی هم نساخته بود

الان از من تعریف کرد دیگه نه؟ درست فهمیدم؟

- مگه خونواده های شما منو می شناسن؟

- آررررررررره استاد؛ اینقدر که ما از شما تو خونه تعریف می کنیم...

- خوب حالا چیا می گید؟

- می گیم این استادمون اینقده با حاله ، اینقده باسواده ، اینقده اکتیوه ، یک ذره هم ظرافت زنانه نداره ....

- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نه به قرعان هیچکدام به پای گیم آو ترونز نمی رسه

در جهت معرفی سریال:
این سریال هانیبال خوب بود. دکتر لکترِ سکوت بره ها در این سریال ضد قهرمان است اما قهرمان، دکتر جرم شناس جوانی است که می تواند خود را به جای قاتل بگذارد و مراحل قتل را بازسازی کند و رابطه این دو با هم ...سریال پرکشش و بازی ها فوق العاده 

سریال سوتس و اندر د دوم متوسط و باری به هر جهت

سریال ری داناوان بسیار جذاب با بازیگرهای که عموما در سینما نقش بازی می کنند و دنیای پشت پرده هالیوود و دشمنی بین پدر و پسر. توصیه می شود

سریال سیکس فیت اندر..لبخند را با مرگ در آمیخته است. داستان زندگی خانواده ای مرده شور...کاملا ارزش دیدن دارد و اندکی هم کمدی

سریال بریج ؛ سریالی پلیسی و جستجوی قاتل بین مرز امریکا و مکزیک  و این دختر پلیس کم حرف و بی احساس امریکایی که مجبور است همکار یک پلیس مرد مکزیکی پرحرف و احساساتی بشود. زوج جذابی هستند رای عبور از جسد ها و شکنجه و مرگ

و چه راه طولانی در پیش رو دارند؛ در پیش رو داریم

امروز  موضوع درس فمینیسم بود و مثل همیشه کلاسی شد پر جنجال.  پسرها  و دخترها مدام مثال می آوردند 

پسرها از زنان مصرف کننده می نالیدند که شوهرانشان را به عابر بانک تبدیل کرده اند.

دخترها از پدرهایی که آرزوهایشان را کنترل می کند

پسرها از دختران جوان تیغ زنی می گفتند که دوستی با پسر را به منبع درآمد تبدیل کرده بودند

دخترها از مردهایی که انتظار دارند زن کارمند در خانه نیز، زن خانه دار تمام و کمالی باشد

پسرها از ناتوانی زنانی می گفتند که با وجود داشتن امکانات خودشان اجازه رشد و ریسک به خود نمی دهند

دخترها از مردهای می گفتند که در رقابت های کاری به دلیل جنسیت و نه شایستگی؛ گوی سبقت از آنها ربوده بودند

دخترها از دست رفتن حقوقشان- حق کار و مسکن و سفر و حضانت بچه - بعد از ازدواج می گفتند 

پسرها از مهریه  و نفقه و خرجهای سنگینی که در صورت طلاق باید بپردازند

....

بعد از یک ساعت و نیم کل کل دیگر می توانستند نشانه های جامعه پدر سالار را در خود و اندیشه هایشان پیدا کنند.

 آنقدرکه یکیشان گفت: ولی چسبید

رها اینجا نشسته و می گه خود شیفته عوضی

خب دوستانی که مرا می خواهند دعوت کنند به عاشورا تاسوعای روستایشان، زودتر اعلام کنند که فیبی را آماده کنیم.

قانع شده و سوار شدم


به راننده تاکسی می گم: ولی پول من ده هزارتومنیه ها ، سوار بشم؟


می گه: خانم من 72 سالمه ؛ سال 42 کوبیده خوردم 6 هزار؛ منو از چه می ترسونی؟

تحلیل های یک دماغو

سرما خوردگی را دوست دارم. ناگهان ریتم زندگی کند می شود؛ همه کارهایت به بهانه ای منطقی به عقب می افتد و زمانی دراختیارت است برای 

به رویا فرو رفتن ؛  بازگشت به گذشته ؛  برنامه ریزی آینده

زمانی برای زیر و رو کردن ؛ الک کردن، دور ریختن 

زمانی برای بخشیدن خودت ؛ بخشیدن دیگری

زمانی برای کشف محبت های فراموش شده ؛ محبت های دیده نشده 

زمانی برای آشتی با جسمت ؛ روحت؛ ذهنت

زمانی برای فراموش کردن ، به یاد آوردن

در پایان بیماری چون ماری پوست قدیمی را رها کرده و با تنی شاداب بر روی علفها می غلتی


هی من میگم ملت دارن خل می شن هی شما بگو نع

دانشگاهی در شهرستان سه جعبه سیب به من هدیه داده است. هرچقدر سعی میکنم نمیتوانم دلالت های ضمنی این هدیه را درک نمیکنم  و

همچنین نمی توانم فیلمنامه ای طراحی کنم که در پایان آن روسا به این نتیجه برسند که:

 سه جعبه سیب به استادها بدهیم

.

.


میگه فسنجون امشبتو به راه کن و بی خیال فردا

پدرم زنگ زده و می گه:

- بابایی دنبال "چیزِ واجب "برو  نه "چیز ِلازم"

- فرقشون چیه بابا؟

-" لازم" خونه و ماشینه ؛ خوب همه ما چهار تا خونه و پنج تا ماشین لازم داریم  !

- اون وقت" واجب" چیه ؟!

- دلِ خوش ...


خلاصه برای یه عصرجمعه بد نبود

فیلم گناهکاران خوب بود. برای من که فیلمهای پلیسی- کارآگاهی دوست دارم و سینمای ایران عموما در این زمینه ناامیدم کرده است؛ این فیلم مرا راضی از سینما فرستاد بیرون.

همه (به جز نسرین مقانلو) خوب بازی کرده بودند. ریتم فیلم با کمی اغماض خوب درآمده بود و مهمتر از همه اینکه پایان آن غیر قابل پیش بینی بود.

قریبیان خوب کارگردانی و بازی کرده بود و از این اکشن بازی های سریال های به سفارش نیروی انتظامی خبری نبود.

ایشون در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران کار می کنن

با دوستم رفتیم فیلم گناهکاران فرامرز قریبیان را ببینیم ، یه جمله از نیچه اول فیلم اومده که :" احتیاط کن در مبارزه با هیولاها خودت تبدیل به هیولا نشوی"

دوستم آهی عمیق کشیده و می گه : منظورش منم

شربت دزدی نخورده بودیم که بسلامتی اون هم خوردیم

قانونی درکلاسهایم است که دانشجوهایی که دیر بیایند باید برای کل کلاس چایی  و یا اگر تعدادشان زیاد بود با هم یک جعبه شیرینی بگیرند

دیروز چهار دانشجو خیلی دیر آمدند و سعی کردند که با رشوه به من(ونه کل کلاس)  داخل بیایند

سه نفرشان از گوشه کنار جیب و کیفشان شکلاتی و نصفه بیسکویتی پیدا کردند و وارد شدند؛ چهارمی را با شوخی خنده راه ندادم  تا برود یک فکری برای خودش بکند

 مدتی بعد درحال نمایش عکس ها بودم که دختر دوان دوان  پرید  داخل کلاس  و یک لیوان شربت روی میز من گذاشت و به سرعت نشست روی صندلی خودش

هنوز  جابه جا نشده بود که پشت سرش پسری در کلاس را با شدت باز کرد،دختر را دید و  دهانش را باز کرد که  با دیدن لیوان شربت روی میز من ، تته پته ای کرد و رفت بیرون و  در را پشت سر خودش بست و

 انفجار خنده کلاس را پر کرد


حالا دیگر به این همه اضافه کنید جاده شمالی و جنگل باران زده و عطر خاک را

نمی دانم در صدای این جماعتی که شازده کوچولو را ضبط کردند چه سحری است که هر هزار بار اشک مرا در می آورد

روباه که آداب اهلی کردن را یاد می دهد

شازده کوچولو که آداب عشق ورزیدن را می آموزد

بخصوص اون آخرهاش که خلبان نگران گوسفند و گل سرخ است

...

گفتم بگم شما هم خوشحال شی

سفرنامه اردبیل بودها، همونی که ورودی شهر یه آقای عزیزی با لهجه بامزه اش شش بار بهمون گفت"مستقیم میری"
در مسابقه سفرنامه نویسی انتشارات نوگام شرکتش داده بودم البته قسمتهای خانم عاشق و آقای متجاوز را حذف کرده بودم و رها عقیده داشت که تمام مزه اش هم رفته 
اما گویا خیلی هم به مذاق داوران بی مزه نبوده و جایزه اول را گرفته است.