سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است...زن سالم هم؛ زن شوهر دار است

- ازدواج کن دیگه داری پیر می شی

- الان من چه چیز را کم دارم که با ازدواج آن را به دست می آورم؟

- آرامش!

من( در حالی که از خنده نمی توانم حرف بزنم) : یعنی... می گی ...من الان... آرامش ندارم؟

- اگه آرامش داری یعنی مریضی!

-!!!

بابای آدم که نظامی باشه همین می شه دیگه

خب من چه کار کنم همه خوش خوابید و خوشحال که یک ساعت بیشتر می خوابید

من بیچاره که همینطوری سحر خیز بودم و ساعت 6 قدیم بیدار بودم و منتظر می نشستم تا 7  قدیم برم بیرون

حالا باید 5 جدید بیدار بشم و دو ساعت صبر کنم تا 7 جدید برم بیرون

یعنی می گید صب اول صبی فیلم ببینم ؟!!

یک جایی خوندم :پاییز در یکی از روزهای تابستان آغاز می شود

دیشب فیلمبرداری تمام شد. یک هفته، هر روز دوازده ساعت تمام در حال سرو کله زدن با سی بازیگر نوجوان و عواملی چون خودم نابلد بودم و شبها تا دیروقت بر روی نماهای روز بعد کار می کردم
آخرین روز سخت ترین روز بود که باید در طول مدت کوتاهی که خورشید نزدیک به غروب است(به قول خارجی ها گلدن تایم) نماها را می گرفتیم 
فقط یادم هست که می دویدم و فریاد می زدم و بالا و پایین می پریدم 

بعد از آخرین نما هم ماشین گرفتم و خودم را به مهمانی دوستی رساندم که دست پختش غزل است و قصیده ...

امروز تمام روز در تختخواب دراز کشیده بودم و چشمهای بی خوابم را روی هم فشار می دادم و سعی می

 کردم که اصوات و اشکال و افکار این هفته را از ذهنم دور کنم که نمی شد

.
.
.
بعد نسیمی از پنجره وارد شد و پرده اتاق خواب را تکان داد و به بدنم خورد
و عطر پاییز تمام اتاق را پر کرد
همه صدا ها و تصاویر به تدریج محو شدند و من در خوابی عمیق فرو رفتم 

آخرش هم 590 تومن را کرده 160 تومن

دوست رها  590  تومن جریمه شده به دلیل سرعت زیاد؛ خانم رفته شکایت کرده و شماره اش را هم داده به قاضی پرونده

قاضی زنگ زده گفته: خانم چرا اینقدر سرعت می ری؟

دخترک گفته: آخه قاضی  الان من تو حکیم دارم می رم وسرعت زده 60 تا ... شما جای من درسته آخه با همچین سرعتی تو همچین اتوبانی؟

قاضی داد کشیده پشت گوشی:

خانم شما در حال رانندگی داری با من حرف می زنی؟

.

.

.

مان از این دهه شصتی ها 

به مادرک می گویم

- دعایم کن 

- تو دعا لازم نداری!

- چرا؟

- چون خدا همیشه با کسانی است که چیزی به دنیا اضافه می کنند و تو از آنهایی

.

.

.

شیرین بود

جان من راضی شو

سرانجام بعد از 19 برداشت که هرکدام به دلایلی عصبی کننده قابل قبول نبودند

توانستیم به آن نمای دلخواه برسیم

همه که خسته و عصبی شده بودند با سر وصدا شادمانی کردند اما وسط آن شلوغی

دستیار فیلمبردار که مردی بامزه و بی دندان است, سر از اتاق بیرون و به من که پشت مونیتور بودم با جدیتی اغراق شده گفت:

ولی من هنوز راضی نبودم ها ..گفته باشم 

بعد دیدم داره به اشکهای من می خنده ..جدی نگرفته بوده

امروز بعد از گریه های حقیقی دخترک بازیگر رفتم؛ بغلش کردم و اصرار که جان من اینقدر جدی نگیر.. همش فیلمه به قرعان

برم جهنم یا بهشت حالا؟

برای گرفتن مجوز فیلمبرداری با معرفینامه رفتیم قبرستان .

متصدی بعد از مطالعه نامه سر بلند کرده و با جدیت تمام فرمودند :

باید یک رضایت نامه  از متوفی  بیاورید

ایکاروس های دنیای دیجتیال

در مراحل پیش تولید فیلمی کوتاه هست که ترکیب رئال و انیمیشن است و مدام حیرتزده می شوم از امکاناتی که انیمیشن برای خلق فانتزی هایم در اختیار می گذارد

جمله معروفی است که می گوید: تنبلی مادر تمام اختراعات هست 

اما به جز این گزینه (که اصلا قابل انکار نیست) چنین به نظرم می رسد که  توان بشر در تخیل دنیایی به جز این دنیا او را ملزم کرده است که اسبابی خلق کند که همین تخیل را تصویر کند

 کارکردهای این چنینی ذهن انسان برایم حیرت انگیز است 

غذای دل و جان؟! یا جان و دل؟

ابتدا تصمیم داشت که کلی مطالب سطح بالای روشنفکرانه در باب موزیکی که امروز شنیده و صدای خواننده ای که امروز برایش خوانده بنویسد

اما بعد ترجیح داد که درباره کباب کوبیده ای بنویسد که با دوغ و لیموترش و فلفل و گوجه  جلوی تلویزیون خورده 

و همین جا ستایشی کند از آن ته چین چهارگوش طلایی رنگ که در حاشیه ظرف گذاشته بود و عین همان موزیک و صدای که امروز شنیده ، ملکوت بود و عرش بود و فضا

اشک تماشاگر حرمت دارد آقاجان،  باید با روشهای شرافتمندانه در بیاید

بحث مفصلی میلان کوندرا در کتاب جاودانگی (فکر کنم) دارد در باب اشک و ارزش احساسات و تفاوت آن با آدم احساساتی


اینکه چطور یکی از قهرمانان از اشک ریختن خود نماد می سازد و همیشه عینک دودی می زند برای اینکه بگوید به تازگی اشک ریخته است تا در نظر دیگران ارزشمند جلوه کند. کوندرا  عقیده دارد آدمهایی احساساتی وقتی اشک می ریزند حس خوبی نسبت به خود دارند و خود را آدم بهتری می دانند چون  "داشتن عواطف" خود یک ارزش است.



بیینده های زیادی را دیده ام که فیلمی را دوست داشته اند چون هنگام دیدن آن اشک ریخته اند و فیلمسازانی هم اشک تماشاگر را در می آوردند تا اثبات کنند که فیلمساز خوبی هستند


در دوران رمانتیسم که فیلمها بر اساس میزان اشکی که از تماشاگر می گرفته  یک دستماله و دو دستماله و سه دستماله نامگذاری می شده اند (ببین آخری چه عر و عوری راه می انداخته است)

من با استناد به کوندرا عقیده دارم که دو نوع اشک وجود دارد. یکی ناشی از احساس واقعی  و دیگری ناشی از بخش احساساتی و سطحی وجود بشر. 


و طبعا به نظر من فیلمساز باید اولی را در بیاورد نه دومی


مثال مورد اول  سکانس کشتار عروسی در گیم آو ترونز 


و مثال دوم پایان فیلم من مادر هستم جیرانی  




رنج رشد

دخترکِ بی دندان شکایت میکرد که:


ولی مامان من دوبار منو تو خونه تنها گذاشته 


خدمتکار پیر فرهنگسرا در حال بافتنی کردن گفت:


وقتی بتونی تنها بمونی ، یعنی بزرگ شدی

.

.

.



برای خودم

خانم دکتری استاد ما بود. 20 سال پیش. میانسال و خوشگل بود. سفید و بور و چشم آبی 

تاریخ هنر درس می داد و چه درس دادنی. منظورم این نیست که خوب درس می داد. نه! سریع حرف می زد و پشت سر هم و عموما مطالبش را نیمه کاره میگذاشت ولی پرشور بود. همه آثار باستانی به نظرش شکوهمند و حیرت انگیز بودند و از روی رنگ آبی کاشی می توانست بگوید که متعلق به کدام دوره است

هلن گاردنر را هم دوست نداشت چون از هنر ایران زیاد نگفته بود

 در کلاسهایش از نیمه کلاس تا انتها  همه مشغول شیطنت بودند و او اصلا ناراحت نمی شد که حتی احساس هم نمی کرد. به تمامی سوالات بچه ها جواب می داد و حتی سوالات احمقانه . یادم هست که یکی از پسرها پرسید کاپشنتان را از کجا خریدید؟ البته کاپشن چرم آبی خیلی شیکی بود که به چشمانش هم می آمد و او جوابش را با جزییات داد که در جوانی در سفری از فرانسه به ایتالیا در مرز کاپشن را خریده است . از کلمه "چیز" زیاد استفاده می کرد و این موضوع جوک های مختلفی می شود و وقتی دیگر بچه ها شورش را در می آوردند نهایتش می گفت: ای پسر بد

یک بار استاد خانم دیگری ازم پرسید چرا اینقدر بچه ها اذیتش می کنند و من تنها جوابی که به ذهنم رسید این بود که : از بس دوستش دارند

حتی یکی از پسرها سر کلاس از دختر او خواستگاری کرد و او خیلی ساده  جواب داد که دخترش کوچک است و تازه 17 سالش شده !

بین آن جماعت پسر شیطان و پرحرف، من دانشجوی عزیز دردانه اش بودم که همیشه بالاترین نمره را می گرفتم و ردیف اول می نشستم و طبعا حرف هم خیلی نمی زدم

اصرار داشت که فوق لیسانس شرکت کنم. این جمله بر روی دانشجوی ترم یک و دو خیلی اثر دارد می دانید؟ هیجوقت فامیلم را یاد نگرفت اما اسم کوچکم را خیلی زیبا تلفظ می کرد از اینها که دوست داشتی مدام صدایت کند. وقتی فوق قبول شدم برایش پیغام فرستادم  و جواب داد که می دانستم...دیگر ندیدمش تا جلسه مصاحبه دکتری

دوباره به نام کوچکم صدایم زد و زمانی که پروپوزالم را توضیح دادم(و حالا می دانم که چه چیز مزخرفی بود) مدام به بقیه تاکید می کرد که این موضوع  اولین بار است که در ایران مطرح شده(همچین خزعبلی بعله اولین بار بود! خوب شد ننوشتمش)

و عجیب اینکه این همه نسل دانشجو که تربیت کرد همه در یک چیز مشترک بودند و اینکه از او با عنوان"مامان مظاهری" یاد کنند

 و از دیروز من مدام پیامک می گیرم از شماره هایی که می شناسم و خیلی ها که  نمی شناسم و خبر رفتن او را می دهند



به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم

مادرک: ننه ای نتیجه بازی قرمزا و آبیا چی شد

من: نمی دونم مامان! ولی اینا که همیشه برابر می شن

مادرک: نه ! وقتی گذوشتن زنا برن  استادیوم ، اون وقت برابر می شن

من:!!!!!!!

ما گلهای خندانیم ..فرزندان ایرانیم...


امروز در مترو یک شاگرد قدیمی را دیدم . درسش را رها کرده بود؛ ازدواج کرده و طلاق گرفته بود؛ پدر و مادرش فوت کرده بودند؛ خواهرها و برادرها مهاجرت کرده بودند و او تنها در خانه پدری با پول اجاره یکی از طبقات زندگی می کرد.

شاگرد قدیمی دیگری زنگ زد.درسش را تمام کرده بود اما شغلش را از دست داده بود؛ مادرش را از دست داه بود و با برادری مسن ؛ زندگی می کرد.

در فرهنگسرا هم شاگرد قدیمی به دیدنم آمد.لیسانسش را گرفته بود و  شغلی بدون بیمه، هر روز هفته  ،8 صبح تا 5 بعد از ظهر با ماهی 300 هزار تومن داشت. در یک خانه قدیمی دو اتاقه با مادر و پدر و دو برادر زندگی می کرد.

روز بدی بود



ضمنا عقاید شخصی مادرک به من هیچ ربطی ندارد

مادرک از پیرزن ها و پیرمردهای که در اروپا دیده  بود می گوید و از قدرتی و اراده ای که در آنان دیده بود 

 می گوید هیتلر را نمی بخشد که مردمانی این چنین را با جنگی که به راه انداخته در هر دو سوی جبهه کشته است

می گوید اگر آن همه جوانان که در اروپا مردند، زنده مانده بودند  الان اروپا اینقدر قوی شده بود که این همه "گد گودو" در آن  نباشد

و در پایان نظریاتش هم بیانیه صادر می کند که :

هیتلر نژاد پرست نبود، من نژاد پرستم 

بی تعارف

بچه ها یه سوالی دارم

کدامتان تا به حال کامنت ناسزا در دنیای مجازی گذاشته اید؟

دلیلتان را هم برایم بنویسد

می توانید خصوصی بگذارید

پیرمرد صاحبخانه آمده بالا و خوشحال که من توانستم بر پسرهایش پیروز شوم ، شروع کرده به تعریف خاطراتی ا


مدام می گوید: شما که زندگی نمی کنید و برای اثبات این موضوع قیمتهای سال 1320 را با حافظه درخشانش پشت سر هم ردیف می کند

یک کیلو برنج= 9زار و ده شاهی

یک سنگگ= 1 قرون و 5 شاهی 

12 کیلو ماش= 15زار

یه روز رفته ده ونک سه تا نون پاکش مشهدی(گویا نوعی تافتون بوده) را  با 5سیخ کباب و یک سیر و نیم کره و یه گوجه خریده و روی هم شده 11 زار و بعدش هم از آب قنات توتستان ونک خورده 

می گه: می دونی شاهی چقدره ؟

می گم: نه 

می گه:آخه  زندگی نکردی  ..1 قرون می شه 20 شاهی

گفتگوی های من و صابخونه  درچند هفته اخیر



- تصمیمتون چی شد؟


-  دارم دنبال خونه می گردم (گوینده  شیرازی روی صندلی خود نشسته است)


- خب 50 تومن تخفیف بهتون میدم...


- نه نمی تونم ،شرمنده ام می رم 


.......................


- تصمیمتون چی شد؟


- دارم اون ور شریعتی دنبال خونه میگردم (گوینده  همچنان روی صندلی خود نشسته است)


 خب 100 تومن تخفیف بهتون میدم...


- شما لطف داری ،ولی من شرمنده ام می رم


....................


- تصمیمتون چی شد؟


- چند تا خونه اون ور شریعتی دیدم  (گوینده روی صندلی خود نشسته است و کمی جابجا می شود)


 خب 150 تومن تخفیف بهتون میدم...


- من از محبت های شما خجالت میکشم  ولی نمی تونم باید برم


......................


- تصمیمتون چی شد؟


- تو خیابون ادیبی چند تا خونه دیدم (گوینده روی صندلی خود نشسته است و چایی هم می خورد با شکلات)


 خب 200تومن تخفیف بهتون میدم...


- سلامت باشید نه  ،شرمنده ام می رم


...................


- تصمیمتون چی شد؟


- یه خونه تو ادیبی دیدم (گوینده روی صندلی خود نشسته است و سریال نگاه می کند)


- چند می خوای به اون خونه بدی؟(با خشم و دندان قروچه)


- من؟ خب اینقدر...


- همینقدر بده ...همین جا بمون( صدای کوبیده شدن سر به دیوار در گوشی شنیده می شود)


........




حالا کجاست این خیابون ادیبی که من اینقدر توش دنبال خونه گشتم ؟:)


نقل به مضمون از سریال six feet under

وقتی پدر و مادر ها می میرند به بچه هایشان می گویند" یتیم" ، وقتی زن و شوهر ها می میرند به شوهر و زن متوفی می گویند" بیوه "؛ ولی چرا هیچ اسمی بر روی پدر و مادری که بچه اش می میرد نمی گذارند؟

گمانم اینقدر دردناک است که هیچ نامی نمی شود بر آن گذاشت

خواهی شد

چند بار به یکی از دختران بازیگر گفتم که : حالا  تو نقش بدل  این را بازی کن...حالا تو نقش بدل اون یکی را بازی کن

بعد از چند بار تکرار من دخترک به طرزی دوست داشتنی فریاد زد:

من نمی خوام بدل باشم

می خوام طلا باشم

تابستان که تمام می شود...گلهایم  می روند به چمدان سال دیگر

تابستانها 

پیراهن گلدار بنفشم را با شال  و جوراب بنفش و کیف و کفش قرمز می پوشم

پیراهن قهوه ای ام را که از پر گلهای صورتی است با شال صورتی و  کفش و کیف قهوه ای می پوشم

پیراهنی آبیم را که  دامنی چین دار  دارد با شال و کفش سفیدم می پوشم

تابستان که تمام می شود

رنگهایم می شود سورمه ای و سیاه  و خاکستری که با مقنعه هایی به همین رنگ می پوشم

هنوز دلم نمی یاد دمپایی را از روش بردارم. امیدوارم مورچه ها یک خاکسپاری باشکوه برای این  مرگ قهرمانا

دیشب یه سوسک خسته دیدم که توی هال  بی هدف و پریشان راه می رفت. روش  سم ریختم تا به این زندگی نکبت بارش خاتمه بدم . اونم یه نگاه معنی دار به من انداخت و بالهاش پودری اش را تکان داد و  رفت 

شب رفتم تو اتاق خواب دیدم کنار تختم  ایستاده و با شجاعت به  من و به مرگ (دمپایی) نگاه می کنه و می گه : د بزن ..بزن خلاصم کن ..دیگه طاقت ندارم ...


بخندانش تا بخرد

مرد فروشنده سفره های پلاستیکی در مترو است. زیاد می بینمش و همیشه هم فروش خوبی دارد به این دلیل که به راز فروش پی برده است. با لهجه کردی بامزه اش تیکه های این چنین می پراند:

خانمها هول نزنید به همه می رسه(کلا دو نفر و نصفی در واگن هستند)

خانمها برای جهیزیه دخترتان که جلوی خانواده داماد کم نیاورد (مثلا زیر لبی بدبخت اون داماد)

خانمها سفره عروسی و عزا( با مکث اضافه می کند..عزای مادرشوهرتان)

خانمها من نرم در به در واگنها دنبالم بگردیدها(تغییر لحن می دهد) زشته  

آخرش هم فیلسوف می شود

خانم کجا می خوای بری(با مکثی سینمایی) هر کی رفته برگشته 


گمونم یه تست هوش باید ازشون بگیریم...نگران شدم

یکی از جذابیتهای خانه مادرک برای دوقلوها ، شلنگ حیاط است.  این دو ارتباط عاطفی عمیقی با این شلنگ پیدا کرده اند و یکی از عضو مهم درمکالماتشان است.

دیروزی رفتند در حیاط مادرک و بازی باشلنگ که ناگهان اول یکی و بعد دومی به آسمان نگاه کرده اند وبا حیرت گفته اند:

ابر

بعد از آن با همان زبان نیمه مفهومشان برنامه خود راطراحی کرده اند که : بروند با شلنگ ابر بگیرند!

خب بقیه اش با تصور خودتان که دو تا موجود  خل و چل روی نوک پاهایشان بلند شده اند و یکی با دو دست و دیگری با شلنگ رو به آسمان برای گرفتن ابرها به نفس زدن افتاده اند


و تنها زمانی که خواهرک پیشنهاد می دهد که  سوار هواپیما شوند و به میان ابرها بروند دست از تلاش سترگ خود بر می دارند

البته به این شرط که شلنگ هم سوار هواپیما شود!


هی می پرسی چرا از عشق نمی نویسم؟


یک- چون همه به اندازه کافی درباره آن می نویسند و می نوازند و می خوانند و عکس می گیرند و فیلم می سازند ...اجازه بدهید یکی کمتر

 دو- چون  حوصله جواب دادن به کامنت های خوانندگان مدافع عشق و در ستایش عشق و زندگی با عشق چه زیباست  را ندارم.

سه-  همینکه عکس و نوشته های  عشقولانه ملت  را در دنیای مجازی تحمل می کنم ؛خیلی هنر کردم

چهار- میگم خوب..صبر کن..

شبیه یه جور مریضی است .. مثل زونا یا چه می دونم سنگ کلیه ... ولی مثل گزیدگی داروی بی فور و افتر هم ندارد..بعنی به پیشگیری و درمان همه نمی ه فکر کرد...هیچ انتخابی هم در بابت نوع موجود گزنده نداری... گزیده می شوی..دهنت سرویس می شود...بعد دوباره سرویس تر می شی ..بعد تا فیها خالدونت جر می خورد...بعد یواش ...بواش....خوب می شوی... البته عین ماشین تصادفی هیچوقت عین روز اولت نمی شی..اما خوب میشی

فقط اگه تحمل کنی در دوران بیماریت گل واژه نگی  و تولید هنر و شعر و عکس و اندیشه  نکنی... بد نیست 

می دونی

آدم یه روزی خوب می شه و باید تو روی دوستاش نگا کنه ...

ضایع است خداییش

...


و تو چه می دانی که نور قطبی چیست

یک مقاله ای بود نوشته بود که فیس بوک آدمها را غمگین می کند. عکس شادی ها و سفرها و مهمانی های مردم را می بینی و غمگین می شوی. خبر موفقیتهایشان را می شنوی و از خودت ناراضی می شوی

و کلا در هر وضعیتی بیایید فیس بوک در وضعیتی بدتر خارج می شوی

خب من هیچکدام از مواردی که نویسنده مقاله اشاره کرده است به تخمدانم ضلع سمت چپم نیست 

البته کسانی که زیاد عکس از خودشان می گذارند را انفرند می کنم ؛ فکر کنم چون خودم خود شیفته ام تحمل خود شیفته ها را ندارم

اما منهم از فیس بوک غمگین بیرون می روم

هر بار به دلیلی

امروز به دلیل آن عکس اتاق های اجاره ای با سقف شیشه ای در قطب شمال برای دیدن آسمان و ستارگان و  تماشای نورهای قطبی


با این همه می چرخد

روزی که صبحش با صدای دوستی آغاز شود که گریه کنان پشت تلفن می گوید: بابام مرد
به نظر روز خوبی نمی رسد

اما همین روز می تواند با تمرین مضحک دختران هنگام اجرای صحنه غش کردن تبدیل به روزی پر از خنده شود . بخصوص اون دختری که با وجود توضیح و تکرار باز هم  آب را قبل از  عمل غش ،روی  شخص غش شونده! می ریخت

و توضیح خنگی اش می گفت

من ماهی گلی  خوشبختی هستم با حافظه کوتاه مدت 5 ثانیه ای که در تنگ ماهی همه چی برام جدید و تازه است 

عجیب اینکه آدرسی که دختر جوان می پرسید را بلد نبودم


امروز در مترو خانم میانسالی را دیدم که ساک چرخدار بزرگی را پشت سر خود می کشید.

در لحظه ای که دهانم راباز کردم که پیشنهاد کمک به او بدهم ؛ دختر جوان دستی به شانه ام زد و چگونگی رسیدن به ایستگاهی را پرسید.

بعد از آن زن میانسال را در جمعیت گم کرده بودم.

از پله های برقی بالا می رفتم که صدای فریاد زنی را شنیدم

همان خانم میانسال بود که بند ساکش در پله ها گیر کرده بود و او با کمر و گردن بر روی لبه های پله برقی می غلتید و دیدم که چطور سرش به دیواره پله کوبیده شد

تا به او برسم مسئولین پله را متوقف کرده بودند

زن در حالی که سر و گردنش را می مالید  از جا بلند شد؛ مردی ساک  او را بلند  کرد و زن لنگان لنگان به دنبال او به راه افتاد ...

نمی فهمم...

عادیه  اینجور گفتگو ها بین مستاجر و صابخونه؟ یا چون دوره آخر الزمانه نباید تعجب کرد؟


پیرمرد صابخونه غمگین و شرمنده  که پسراش اجاره را زیاد کردن و  من دارم می رم

من دارم بهش دلداری می دم که غصه نخور.. خدا بزرگه ...بدون خونه نمی مونم