مادرک و بی احترامی به نان سنگگ
مردم قدیما فقط نون سنگگ و با آبگوشت کله میخوردن(همون کله پاچه منظورشه)
(با تاسف به خواهری در حال خوردن شکلات صبحانه نگاه می کند)
حالا با شکلات می خورن(مکث میکند و آه میکشد) ای زنده بودن چی یا بهمون نم گفتن
مردم قدیما فقط نون سنگگ و با آبگوشت کله میخوردن(همون کله پاچه منظورشه)
(با تاسف به خواهری در حال خوردن شکلات صبحانه نگاه می کند)
حالا با شکلات می خورن(مکث میکند و آه میکشد) ای زنده بودن چی یا بهمون نم گفتن
- بعد مادرشون گفت ممکنه آقا گرگه بیاد دم در...
مریم ادامه می ده:
-بگه براتون سی دی کارتون آوردم
قضیه اینه که من تا وقتی افراد خانواده جلوی چشمم نباشند گمانم بر این است که شاد و خوشحالند و اصلا هم اهل دلتنگی نیستم این را دیگر همه می دانند
اما وقتی که نزدیکم می شوند تمامی ذهن وفکر و دلم را پر می کنند
این سه هفته هر روز که از خانه بیرون می رفتم احساس مادری را داشتم که دو بچه اش را با گاز و آبگرم کن و اتو تنها گذاشته است
یک بارش که رسما تمام مدتی که در قطار بودم تا تهران را عر زدم چون مادرک گوشی اش روی سایلنت بوده و جواب مرا نمی داد و من در ذهنم تمامی بلایای ممکن را بر سرش آوردم
یک بار دیگر ساعت ده شب من نگران با دمپایی و مانتویی که دکمه هایش اشتباه بسته شده بود در خیابان بهار راه افتاده بودم و دنبال مادرک می گشتم که رفته بود پارک سر خیابان و مادرک را دیدم که شنگول و کنجکاوانه مغازه ها را نگاه می کند و مدل همیشگی پنگوئنی راه می رود
خواهرک هم که مدام در حال نامزدبازی بود و صبح همزمان با دلاک ها از خونه می رفت بیرون و شب با مطرب ها برمی گشت و نگرانی های خاص خودش را برایش داشتم
امروز دوتاشون دارن می رن و آشپزخانه که این روزها پر از دود و دم بود به آرامش همیشگی اش بر می گردد .
و دیگر هر شب که به خانه بر می گردم خرابکاری جدید این دو تا را نمی بینم که یا شمعدان شکسته اند یا طناب پرده چوبی را پاره کرده اند و یا در راهرو در حال خداحافظی پر سروصدای آبروبر شیرازی با مهمان های هستند که به خاطر آنها هر شب انواع مدلش را داشتم
واقعیت این است که در دنیا تنها همین دو تا موجود هستند که من به شیوه ای متفاوت و عمیق دوستشان دارم و از رفتنشان خوشحالم
حالا آرامش و سکوت به خانه من برمی گردد و من دوباره در صندلی راحتی خود غرق می شوم و فیلم می بینم وکتاب می خوانم و می نویسم و به گلدانهاییم نگاه می کنم
البته اگر مادرک با این آب دهی و آب پاشی های بی موقعش آنها را نخشکانده باشد
دارم می میرم از خواب
کاش یه هتل هایی بود برای آدمای مثل من که وقتی می خوان بخوانن همه جا باید تاریک و ساکت باشه با یک تخت بزرگ پر از بالش برای زیر سر و زانو و بغل، با یه عالمه ملافه های خنک
یه هتل که بری توش بگی آقا من میخوام 8 ساعت بخوابم
اونام بگن بفرمایید اتاق 622
و تو فورا با یه آسانسور سریع و یه کلید که راحت تو قفل بچرخه برسی به اتاق 622 که تاریک وخنکه
باهمون لباس بری لای ملافه ها و بیهوش بشی تا صبح که در بزنن بگن صبحانه آوردن
الان شنیدم دارن تلفنی با هم صحبت می کنن
مامان داره بهش میگه: من تا به حال اسم قشنگ شما را نشنیدم معنی رازان چی می شه
راننده آنقدر معطل کرد تا بتوانیم دو دختر نوجوان را ببینیم که یکی در میکروفون می خواند و دیگری می نواخت
با همان صورتهای سبزه و لک داری کولیان این سرزمین
کولیان بی سرزمین
چه سبکی دارن ایشون؟
سبک هایده
؟!!!!
راننده تمام مدت مسیر در ستایش ما پرستارانی صحبت میکرد که حتی روزهای تعطیل هم باید به سرکار بریم
مردانی حباب ساز می فروختند
ماشینها در حباب غوطه ور شده بودند
تمام آدمها درجادوی رقص دایره های رنگی درسکوت به فضا خیره شده بودند.
یک روز پسر بیرون آمده و پیرزن نیامده بوده، مادرک به جای پیرزن آیه خوانده و فوت کرده تا زمانی که مرد جوان از کوچه بیرون رود.
صبح در زیر کرسی از خواب بیدار شدم با صدای گنجشگ ها . رفتم به پشت بام و طلوع آفتاب را نگاه کردم. روستا به تدریج از خواب بیدار می شد. هوا نازک بود و نرم
پایین آمدم و بچه ها هنوز خواب بودند. در آشپزخانه
عزیز مادربزرگ صبحانه را آماده کردیم.
از انجا که بچه ها قول داده بودند زود بیدار
شوند انقدر سروصدا کردم تا مجبور شدند از زیر پتو بیرون بیایند.
صبحانه دلپذیر را خوردیم و به راه افتادیم مادربزرگ حاضر به خداحافظی از ما نشد و گفت باید ظهر دوباره برگردیم به روستا
از خانه بیرون امدیم به سمت ماشین به رها می گویم: وای این آسمون چقدر آبیه
با جدیت می گه:آسمون کویره دیگه
یعنی کوتاه نمی یاد ها
در سراسر سفر محدثه به سوراخها خیلی توجه داشت، سوراخ درختان، سوراخ کوه و سوراخ دیوارها
جلوی حسینیه مسجد هم یه سوراخ نشونمون داد که ماه محرم از توش یه لوله بیرون می یاد که شیر داره و از شیرش چایی می یاد بیرون
رها با جدیت گوش میدهد و با حیرت می گوید: قدرت خدا
سوار ماشین شدیم و راهی عجیب را اغاز کردیم
یادتان باشد من روزی دوباره به اینجا خواهم امد
و این مسیر را پیاده خواهم رفت.
شاید
پاییز همین سال
نمی دانم چطور باید توصیف کرد
روستاهایی که تمام سبزهای موجود در تاریخ نقاشی را در خود داشتند در حاشیه رشته کوه کرکس
سپیدارهایی که به عمرم این چنین ندیده بودم چند شاخه با انحنای دستانشان رو به اسمان
ابرهای که تا نزدیکی زمین امده بودند
چقدر ایستادیم و نگاه کردیم
چقدر دراز کشیدیم
چقدر فریاد کشیدیم و حیرت کردیم
چقدر در سکوت نگاه کردیم
و نامهای زیبای روستاها چیمه رود، ولوجرد، تکیه سادات و فریز هند
منظره لحظه به لحظه تغییر می کرد باد ابرها را جابجا می کرد سایه های بزرگ روی منظره می چرخیدند هر روستا درختانش با روستای دیگر فرق داشت
گلهای زیبایی در حاشیه جاده رویده بود و به تدریج که به فریز هند نزدیک می شد فصل به عقب بازمی گشت و از برگهای درشت سبز به جوانه های ریز می رسیدم و سرانجام دربرابر روستای فریز هند حیرتزده با درختان خاکستری روبرو شدیم که سایه های کمرنگ سبز در زیر پوستشان حکایت از پایان زمستانشان می داد
زیباترین تصویری بود که دیده بودم خطوط عمودی خاکستری درختان و خطوط افقی سقف خانه های روستا در پس زمینه انحنای زمین قهوه ای
به عمرم تابلویی چنین ندیده بودم
به تدریج با انحنای جاده به روستا نزدیک شدیم و از بین درختان بلند به انتهای روستا رفتیم . روستا ثروتمند و مدرن و بازسازی شده اما با این همه زیبا بود
در انتهای روستا زیر درختان پر شکوفه متوقف شدیم
باد می وزید و شکوفه ها و عطرشان را در هوا پخش می کرد
اسمان از این ابی تر نمی شد
هوا از این عطرآگین تر نبود
و من از این شادمان تر
هر سه تایی گذاشتیم تا زمانِ بی زمان بگذرد
...مدتی بعد محدثه تلاش کرد تا مرا از تپه ای بالا ببرد که نرفتم
محدثه ورها بالا رفتند و من همچنان در جادوی فضا معلق بودم و مدتی بعد اصرار انان برای بالا رفتن از تپه را با ناشکیبایی تحمل کردم و بالا رفتم
در حالی که با خودم فکر میکردم چه جایی می تواند از ان جایی که بودیم زیباتر باشد
و با این منظره روبرو شدم
چشمه آب معدنی در دایره مقدس نارنجی رنگ خود با آسمان و ابرها و کوه
خدا خیلی نزدیک بود

وارد نطنز شدیم و در ابتدای جاده با جمله ای زیبا روبرو شدیم. نساجی تهران!
خب تصور من از نطنز یک شهر کویری بی آب و علف بود و من با شهری تماما سرسبز روبرو شدم.
دو طرف تمام خیابانها درختهای شاداب با انواع تنالیتهای رنگ سبز می درخشیدند. خیابانها عریض و تمیز بود و مردم ملایم و مهربان
بعد از بنزین زدن و پول از عابربانک گرفتن یک زنگ به احسان زدم و جاهای دیدنی نطنز را پرسیدم و پرسان پرسان پشت سر ماشین یک دختر خانم بامزه و شیرین خود را به مسجدجامع شهر رساندیم
خیابان دوطرف چنارهای بلند بود و یک پارک با
چمنهای سرحال و ان روبرو مسجدی بود که در پشت درختی به شدت بزرگ که مجموعه ای از
تنه های بلند بود .
از دور و عکس گیران به ان نزدیک شدیم که سرانجام تمام مسجد از پشت درخت بیرون آمد و نفس من بند آمد
قدیمی ها ارادت مرا به آجر لعابدار می دانند .
من در یکی از همین سفرنامه ها برای آن مربع های آبی کوچک در مقبره بایزید بسطامی
خودم را تکه تکه کردم
حالا حدس بزنید در برابر این طاق بلند سراسر آبی چه حال و روزی داشتم. لعاب آبی همه جا را فرا گرفته بود
نمی دانستم کدام را نگاه کنم؟ کتیبه ها؛
ازاره
ها ؛ مقرنس ها و یا آن گنبد هرمی عزیز؟
همه
با ترکیب
آبی و
آجر ...آبی و آجر...آبی و آجر
تا جایی که می شد خودم را کنترل کردم و به داخل مسجد و شبستان هزار ساله آن وارد شدم که خلوت بود و من طبق معمول همیشه زمانی که زیبایی فراتر از توان و تحمل من است آی عر زدم آی عر زدم
خدا را شکر رها که خواننده قدیمی بوده دوزاری اش افتاد و به سرعت محدثه وحشت زده را از من دور کردم و من برای خودم برای گچبری و آجرچینی و لعاب کاری ها وهمه آن دستانی که نمی شناسم زار زدم و زار زدم
بارانی هم که گرفت زیبایی ها را دو چندان کرد
دوان دوان خود را به حسینیه روبروی مسجد رساندیم که مراسم عزاداری در ان بر پا بود
و مردم مهربان سیاهپوش بی توجه به لباسهای گلی گلی و بدحجابی ما ؛ حلوای شیرین و چایی داغ مهمانمان کردند و ما به دید زدن حسینیه ای پرداختیم که احتمالا تکیه قاجاری بوده است
بعد از این لذت نا منتظر در خیابانهای باصفای شهر می گشتیم و هرجا که گنبدی بود به انجا سرکی می کشیدم و یک امامزاده چند طبقه از همه بامزه تر بود
وقتی به طبقه سوم رسیدم و به پشت امامزاده پیچیدم با فضایی عجیب روبر شدم قبرها زیر درختان و نیمکت ها زیر درختان و باد که تمام قبرها را شکوفه باران کرده بود
جایی خوبی بود برای مردن
با اندکی احساس خسران از ندیدن همه جای نطنز از
ان بیرون امدیم و به بنای چهارطاقی کوچکی در بالای کوه ی نوک تیز می خندیدیم که
احتمالا امامزاده ای برای فرار از درس خواندن به انجا رفته بود
جاده بازگشت به هنجن یکی از لذت بخش ترین لحظات بود با موسیقی رضا یزدانی و نامجو که داد زدیم و فریاد کشیدیم و خواندیم
محدثه پاهایش را از پنجره بیرون می کرد
و رها
بعض وقتها نگه می داشت کنار جاده طاقباز دراز می کشید و ابرها چرخش هایی می کردند حیرت انگیز...لحظات غریبی بود
رفتیم و رفتیم و رفتیم
تا به ابیانه رسیدیم
و می خواهید باور کنید یا نه ...نرفتیم ابیانه را ببینم و در جاده زیبا و بارانی دوباره آواز خوانان به روستا بازگشتیم

زمانی که وارد جاده روستا می شوی قلعه از ان بالا به مسافران تازه از راه رسید نگاه میکند و با غرور تمام انجا ایستاده است
می توان تصور کرد که در دوران جلال و شکوهش حتی اندکی ترسناک بوده است.
اندازه قلعه انقدر بزرگ است که گمان در زمان حمله به روستا تمامی اهالی ان را در خود جای می داده است و مشخص است که از رها شدن ان مدت زیادی نگذشته است از انجا که هنوز یخدان های چوبی و ظرفهای بزرگ سفالی هرچند شکسته در سراسر قلعه پخش شده است
چنین به نظر می رسد که تعمیراتی اندک آغاز شده است که گویا نیمه کاره رها گشته است
بچه ها به دلیل ترس از ویرانی اجازه نمی دادند تا انتهای قلعه بروم اما حقیقتا ارزو دارم که زمانی به این قلعه بازسازی شده برگردم که بتوانم بر فراز برج ان به ایستم و به باغهای زیر پایم نگاه کنم
بعد از عکس گرفتن با این پیرزن خوشگل
و حیرت از ابر و منظره به سوی ابگوشت شتر به راه افتادیم
مادربزرگ ابگوشت را بر روی کرسی و سینی مسی اش به ما داد به همراه سبزی های به نام بالا قوطی که مادر محدثه صبح ازکنار رودخانه چیده بود . ما درحالی که به صورت گله ای رم کرده به ابگوشت حمله کرده بودیم به قیافه رها می خندیدیم که به دلیل کبد چرب از خوردن ابگوشت محروم بود
اما کافی بود تا مادربزرگ بگوید که گوشت شتر چرب نیست که رها نیز با سر خود را به درون کاسه تیلیت بیندازد و تهدیدهای من درباره تماس با مادرش اصلا کارساز نبود
بعد از خوردن ان مائده بهشتی به سمت نطنز به راه افتادیم. می دانم الان اه از نهاد ان خواننده عزیزم که مدام مرا به نطنز دعوت می کند برامده است . اما حقیقتا من نمی دانستم که برای زدن بنزین تنها شهر نزدیک نطنز است
به راه افتادیم اطراف جاده زمین های بدون درخت و صاف بودند اما سایه ابرهای گذران بهاری بر روی ان مناظری می ساخت حیرت انگیز
ناگهان درمیان ان همه بی اب و علفی یک واحه سرسبز دیدم و ساختمانی که از ان پشت ها سرک میکشید
پارک کرده و به سراغش رفتیم و با بنایی احتمالا قاجاری روبرو شدیم که به شدت شاهانه و زیبا بود
تمام روبروی ان را درختهای بزرگ و سرسبز فرا گرفته بودند . هیچ تابلوی از میراث فرهنگی نبود اما به نظر استراحتگاه تابستانی ثروتمندی می رسید و از ان همه درخت معلوم بود که جایی در این پایین ها چشمه و یا قناتی باید به این ریشه ها آب رسانده بود.
ساختمان زیبا اکنون به طویله تبدیل شده بود. و چه فایده از حسرت خوردن که می توانست چه شود
دوباره به جاده زدیم و به نطنز وارد شدیم
و من در انجا زیباترین ها را دیدم
می دانید که سحرخیزم چه برسد که در سفر باشم.
صبح آنقدر در رختخواب لولدیم تا مادربزرگ بیدار شد با او ومامان محدثه رفتم به سمت انبار مادر بزرگ.انباری که با دوکلید چوبی که در بالا و پهلوی آن قرار می گرفت باز می شد درون قفلی چوبی
فقط همین قفل و کلید یک اثر هنری بود
مادر و دختر در ریتمی زیبا کار میکردند
دختر نمک ها را در آب حل می کرد و در تشت روی
آردها می ریخت و مادر آنها را ورز می داد آنقدر که کتف من درد گرفت در این فاصله من از انارهای خشک شده و
چرخ نخ ریسی حیرت انگیز عکس می گرفتم
تا زمانی که سرانجام مادربزرگ پارچه را روی خمیر کشید و از انبار بیرون رفتیم
و یک تنه بزرگ درخت را در تنور انداخت و آتش زد و رفت دنبال بقیه کارهایش
مامان محدثه می خواست برا یچیدن سبزی به باغ برود و من از خدا خواسته با او همراه شدم ورها و محدثه که همچنان خواب بودند
سوار بر ماشین مامان محدثه روستای زیبا را در
زیر نور روز و بارانی که همه چیز را درخشان کرده بود دیدم .
مسیر یک طرف کوه بود و
یک طرف باغهای سر سبز تا زمانی که باغ شخصی آنان رسیدیم.
مادر محدثه پاچه های شلوارش را بالا زد و در حاشیه جویبار ها به دنبال پونه بود و من چغاله بادم از سر درخت می چیدیم و میخوردم . چغاله های تازه و آبدار
مادر محدثه به من یاد داد که شکوفه بخوردم کاری
که تا به حال نکرده بودم وفهمیدم که شکوفه های مختلف طعمهای مختلفی دارند و آنی که
از همه شیرینتر بود شکوفه درخت به بود
مادر محدثه برای دخترهایش چغله می چید و به من پینشهاد می داد که برای رها بچینم ومن در حال خوردن چغاله ها با بدجنسی تمام به مادر محدثه یادآوری می کردم که :رها دختر من نیست !
در بازگشت به خانه با رها و محدثه تازه بیدار شده صبحانه محشری از نان و پنیر و خامه و عسل خوردیم و برای دیدن روستا به راه افتادیم
کوچه های روستا را سیل اخیربدجوری سنگلاخش کرده بود. خانه های قدیمی در حال ویرانی بودند و خانه های جدید با اشکال شهری درحال ساخته شدن.
چقدر مانده تا دیگر روستاهایمان به شکل شهری های نازیبایمان درآیند
تا به امامزاده بی بی زینب خاتون رسیدیم
خب شما از علاقه من به امامزاده ها اطلاع
دارید اما این یکی چیز دیگری بود.
درخت مقدسی در میانه آن با قطری به اندازه 5 بار دستان باز شده من و سایه آن بر تمام ساختمان دو طبقه سفید رنگ سایه افکنده بود و جویباری که دور تنه درخت حلقه زده بود.
مادر محدثه میگفت که صد سال پیش، زمانی که سربازان نایت سلطان به روستا حمله کرده بودند زنی دو بچه اش را با خودش برده و دو پسر دیگر را در روستا گذاشته بوده و آنها را به این زن سپره بود . دوبچه درپشت بام پناه گرفته بودند تا زمانی که یکی از سربازان مشتی مویز به آنها داده بوده. مویزی که تا زمان رفتن سربازها از روستا و بازگشت اهالی آن بچه ها را زنده نگه داشته بوده است
مادر محدثه با هیجان واعتقاد این داستان را روایت میکرد و با غصه میگفت که امازاده شان شجره نامه ندارد و من به شوخی میگفتم که علت تعداد زیاد امامزاده ها در ایران این است که آنها برای ادامه تحصیل به خارج می آمده اند
این ماجرا باعث شد که تا پایان سفر برای هر امامزاده که تقریبا هر دهی یکی یا دوتا از آنها داشت تعیین رشته تحصیلی می کردیم و البته گویا سربازان هر کسی که درس نمی خوانده را میکشته اند
بعد از دیدن امامزاده زیبا به سراغ حسینه ای زیباتر رفتیم و چه حسینیه ای
یک بنای چهار گوش با یک تک درخت در وسط آن و آبی که از میان آن عبور می کرد
آرامش و صدای آب و سایه درخت....انگار کن که در دنیایی دیگری بودی
سینه به دلیل
تاسیس یک حسینه جدید در بالای روستا متروک شده بود و من به این فکر میکردم که اگر
این چهار دیواری بهشتی در تهران بود چه عصرهایی را می شد که در یکی از طاقی ها
گلیم انداخت و کتاب خواند و چایی خورد به جویبار نگاه کرد
در مدتی که آنجا نشسته بودیم به تغییر کاربری حسینیه به کافی شاپ و قهوه خانه سنتی و ...فکر می کردیم (برای اطمینان با گوشی موبایل موزیکی هم پخش کردیم که انعکاس خوبی داشت) به نیز محدثه می خندیدیم. محدثه در سراسر سفر میل داشت زرافه شود تا بتواند برگهای سبز بالای درختها را بخورد در حسینه بعد از مدتی تلاش تونست فندقی را که در دهانش خیس کرده بود بشکند و از همان زمان تصمیم گرفت که سنجاب شود
و من به این فکر می کردم که کداممان دیوانه تریم
در کنار تنور با خاله و دخترخاله محدثه آشنا شدیم و مهمتر از همه مادر بزرگ
خمیر را با مهارتی حاصل هزاران سال می چرخاند ومی کوبید و پهن می کرد و می چسباند و من در چرخش دستهایش جادو شده بودم
و من متاسف که هیچکدام از دختران و نوه ها این جادو را فرا نگرفته بودند
نان پختن که تمام شد. زنان دور تنور؛ یک دیگ زودر پز بزرگ را که گوشت شتر در آن بود میان ذغال
های داغ گذاشتند و در تنور را بستند تا برای ناهار فردا آماده شود
و سپس به سمت خانه مادربزرگ رفتیم
در خانه که باز شد برای مدتی بالای پله ها ایستادم و چشمانم را بستم و با خودم تکرار می کردم: به خاطر بسپار گیس طلا به خاطر بسپار و
تمام تنم حس بویایی بود
آیا می شود که این بو را چون عطری فرانسوی در شیشه کرد بوی خانه روستایی که هر وقتش دلتنگش شدی در شبهای سرد تهران آن را نفس کشید؟
خانه شامل یک اتاق و یک آشپزخانه بود و حمام و دستشویی در طبقه اول و دو اتاق دربسته در طبقه بالا بود. دیوارهای کاهگلی سفید شده بود و در وپنجره ها چوبی
همه چیز در شکل اصیل خود، تنها حمام و دستشویی کاشی و شیرآبی امروزی داشت و سقفی ایزوگام هم در بالای حیاط که ضرورت زمستانهای سرد آن جاست.
از دری کوتاه خم شدم و وقتی داخل آن را دیدم آنقد بازوی رها را فشار دادم که به گمانم کبود شد تا صدای هیجان خودم را خفه کنم
در داخل اتاق سفید پوش ، یک کرسی با لحاف نارنجی اش در انتظار ما بود
و من سپاسگزار تمامی نیروهایی بودم که مرا به این کرسی رسانده است
به زیر لحاف خزیدم و در لذت فرو رفتم
مادربزرگ سینی مسی را روی کرسی گذاشته بود که پذیرایشش را روی آن انجام می داد
و مدام به من چایی تعارف می کرد.
به او می گفتم که اگه اخر شب چایی بخورم باید نصفه شب برم دستشویی
با اون لهجه بامزه اش می گفت:اوه به خیالش می خواد بره کوه کلو
مادربزرگ برای فردا که شهادت بود نذز نان پختن داشت ومادر محدثه می پرسد که حاجتش چه بوده؟ معلوم شد که فقط نذر کرده بی حاجت عزیز دل
زبان مردم هنجن گویا ریشه ای ساسانی دارد و به قول مادربزرگ زبان زرتشت است و همین زبان- که البته به نظر من گویش می رسید- را هم محدثه دیگر بلد نبود و احتمال چند سال دیگر با مرگ مادربزرگ ها فراموش شود
تمام شب در زیر کرسی و در حال خوردن شام سبکی که نان و پنیر و خیار و گوجه و آن ماست بهشتی بود ؛ به رها میخندیدم
او یک بلوز نازک و یک شلوار گل گلی نخی برای خواب آورده بود چون به خیالش به کویر می رفتیم.
همه برایش توضیح دادیم که اینجا کویر نیست و کوهپایه است و احتمالا او این درس را در دوران دبستان غایب بوده است
و تازه اون کویری که این لباس را لازم دارد وسط مرداد است نه اردیبهشت
و این بهانه ای شد که تمام سفر او را بابت شباهتها و تفاوتهای بین کویر و کوهپایه دست بیندازیم
رها : گیس طلا کویر می یایی؟ خونه مادربزرگ محدثه
من : کویر؟ نه نمی یام
رها: خونه مادربزرگه کاهگلیه و پنجره هاش چوبیه
من: می یام
دوان دوان خود را به ایستگاه توپخانه رساندم و نفس نفس زنان سوار ماشین رها شدم
در تمام مدت حرکتمان به سمت جنوب به او یادآوری می کردم که می توانستم در ایستگاه شوش یا شهر ری ویا حتی حرم مطهر قرار بگذاریم و لازم نبود آنقدر مرا بدواند
این بحث تا خروجی فرودگاه که منتظر ماشین مامان محدثه وخودش و خواهرش بودیم ادامه داشت و دلیل پایان آن این بود که هنوز مترو به فرودگاه نرسیده است
خب اگر شما دو تا خانم دیدید که کنار پراید نوک مدادی روی سیمهای گارد ریل نشسته ،تاب می خوردند و محترمانه برای تریلی هایی که بوقِ کمک می زدند دستِ تشکر تکان می دادند
درسته ..خودمون بودیم
در همین اثنا بود که من متوجه این حقیقت عظیم، دردناک و شگفت شدم که رها اولین باری است که به جاده زده است!
به همین دلیل تمام مدت سفر من ثانیه ای کمربند را از خودم دور نکردم و مدام در حال یادآوری ترمز و انحراف به چپ و گردش به راست بودم و البته حفظ و حراست از حجاب اسلامی رها که یک روسری سیلک آبی بود که دقیقا هر جایی قرار می گرفت به جز روی سرش
بنابراین وقتی که ماشین پلیس را دیدم تنها به این فکر کردم که خدا را شکر روسری روی سرش است و به این موضوع بی اهمیت توجه نکردم که سرعتمان 150 تا است
خوشبخاته ماشین دوم همان موقع به داد ما رسید
و مامان محدثه توانست خطر را از سوراخ کردن گواهینامه و نمره منفی و 200 تومن جریمه به 40 هزار تومان ناقابل رساند
و برای مدتی نیازی به تذکر لسانی به رها نبود ...البته فقط برای مدتی
جاده نازیبایی تهران- قم را رفتیم تا به شهر نازیبای قم رسیدیم. جلوی عوارضی شربت آبلیمو خوشمزه نذری ازگروه های عزادارسیاهپوش خوردیم و و من حیرت زده وانت هایی بودم که انجیر شیراز را می فروختند!
آقا من هرچقدر به اطلاعات خانواده باغدار خود فکر می کنم به یاد نمی آوردم که در شیراز باغ انجیری دیده باشم
و این بهانه ای شده بود که تمام مسیر رها و محدثه وانت های انجیری شیراز را مدام به من نشان دهند و اصرار کنند که : نگا نوشته شیراز
بابا به خدا شیراز انجیر نداره من به کی بگم؟
بعد از قم جاده زیبا می شد. کوهها و تپه های مواجی قرمز رنگی که به قول محدثه مانند اژدهای خفته بودند و به تدریج سبزی ها بیشتر شد آنقدر که مامان محدثه نگه داشت که ببیند آن مزرعه سبز یونجه است یا باقالی!
و من از همانموقع تصمیم گرفتم که از مامان محدثه خوشم بیایید
وارد کاشان شدیم و در میدان ابتدای شهر مامان محدثه نگه داشت تا خوشمزه ترین ماست چکیده دنیا را بخرد.
شهر فضایی به شدت مذهبی داشت و این از اسامی دور میدان مشخص بود
کباب سرای علی اصغر (ع)
لواشک فروشی علی اکبر(ع)
روی ساختمان آن طرف بزرگ نوشته بود صلوات بر محمد و ال محمد و عجل فرجه
و روبرویش یا علی ابن موسی الرضا یادبود شهید مرتضی نمکی
و یا علی ابن ابی طالب بالای سر کامیون ها
و نمایندگی مرکزی گلاب کعبه
تمام مردم شهر سیاهپوش بودند اما به شیوه شیراز در بلوار ها نشسته بودند و آش نذری می خوردند
و من در حیرت خانمی جوان با بلوز صورتی وچادرمشکی بودم که خط چشمی به غایت بلند و تاتوی ابروی شیطانی و سیاه داشت و کل مردان سیاهپوش میدان را معطل خود کرد بود و پیاده و سواری و موتوری درگفتگو با او بودند و او بدون کلام با پاهای بدون جوراب و شلواری خانگی و چادر کوتاه در باد منتظر ایستاده بود.
آدم یاد قصه ها ی چوبک می افتاد
از کاشان به سمت نظنز به راه افتادیم و نرسیده به آن در میانه راه وارد جاده ای شدیم که اولین روستای آن هنجن است و معروفتترین آن ابیانه
شب شده بود که از پایین وارد روستا ی هنجن شدیم که در بالا بود.
دیدن روستایی در بالای تپه های پر از اشکال فرو رفته و بر آمده و قلعه ای که در تاریکی شب بر آسمان پرستاره سایه انداخته بود؛
انگار که وارد لوکیشن یک فیلم سینمایی می شدی
از جاده ای با دو طرف درخت بالا رفتیم با همراهی صدای آب و بوی روستا که از پنجره ها وارد شده بود
در جلوی حسینه روستا توقف کردیم. بلندگوی ان با سرو صدای فراوان مردم را به عزاداری فردا دعوت می کرد
از کوچه های باریک و کاهگلی روستا رد می شدیم که از درون اتاقکی تاریک صدایمان زدند
در آن چهار دیواری تاریک تنها منبع نور ازتنوری بیرون می آمد که ذغال هایش به رنگ خون بود
همانجا نشستم
خدا برکت دهد سفری را که آغازش نان داغ از تنور
درآمده مادربزرگی حلیمه نام باشد که دانه های کنجد و سیاهدانه طعم بهشتی به آن
داده است.
کلاه زیر روسری دارم ضد مامور گشت ارشاد
باروهایم را بلند می کنم؛ آذوقه ام را زیاد و بدنم را آماده جدال
مرا یاد چیزی می اندازد که نمی دانم چیست
کسی که نمی دانم کیست
جایی که نمی دانم کجاست
مانند زنی کهنسال که خاطره ای دوردست از ملاقاتی عاشقانه را از خاطر برده است و تنها
میز و نسیم و نور ،
یاد عشقی از یادرفته را در ذهن فرتوتش تداعی می کند