مادرک تعریف می کند که در همسایگی شان پیرزنی است که هر روز صبح وقتی پسرش  به سر کار می رود،به کوچه می آید و  پشت سرش فوت می کند.

یک روز پسر بیرون آمده و پیرزن نیامده بوده، مادرک به جای پیرزن آیه خوانده و فوت کرده تا زمانی که مرد جوان از کوچه بیرون رود.