Life's Too Short Not To Take Risks

امشب دوستی پیشم آمد که در حال جهانگردی است. مدتی از سال را کار می کند و بقیه آن را سفر می کند

تمام شب با اجرایی به شدت دلپذیر ماجراهای آخرین سفرش را تعریف می کرد

 از تمامی اتفاقات عجیبی که برایش رخ داده است

آدمهایی که دیده 

قصه هایی که شنیده 

خطراتی که پشت سر گذاشته 

لحظاتی که تجربه کرده 

 و من از خنده روی نیمکت رها می شدم

متاثر می شدم

وحشت می کردم

حالم به هم می خورد

.

.


وقتی که رفت

از دغدغه ها و ترسهایم و نگرانی هایم خنده ام گرفته بود

همه مشکلاتم کوچک و ریز شده بودند

دنیایم بدجوری بزرگ شده بود



آموزش آداب معاشرت در دو دقیقه

لذت بردم از دیدن قیافه  حیرت زده  ریاست محترم  زمانی که دومین خمیازه اش گشادش را کشید  و من هم  کاملا محترمانه گفتم : شما خسته اید من یه وقت دیگه مزاحم می شم و 

از جلسه دو نفری که به درخواست اون تشکیل شده بود پریدم بیرون.


.

.

.

تبصره: البته منم یادم رفته بود فیلمنامه را با خودم ببرم و اینطوری کسی نفهمید:)

خیلی شبیه شرک بود خداییش

با یکی از کلاسهایم خیلی حال می کنم

دانشجویان سرحال و شوخی دارد و پسری که حقیقتا خنده مرا در می آورد

نشد که من یک عکس از یک حجاری یا مجسمه نگذارم و او شباهتی حقیقی با کسی  در آن پیدا نکند

یعنی کلا اون ته کلاس نشسته فقط ببینه  این پادشاه آشور شبیه امام جمعه شهرشونه و  یا اون رب النوع بارداری شکل یکی از استادها 

و حقیقتا وقتی خوب به عکسه نگاه کنی همان شباهتی را می دیدی که او در نگاه اول می بیند 

دیروز یه مجمسه از جیرفت نشون دادم و مطمئن بودم شکست می خوره چون مجسمه با شباهت سازی انسانی ساخته نشده بود 

یه مدت سکوت کرده بعد می گه 

 لامصبا ایده شرک را ما دزدیده این والت دیسنی 

از رنجی که می بریم

اولین بار یه فامیل به عنوان سوقات خارجه برایم یک س و ت ی ن صورتی آورد. 

من هیجانزده آن را بستم و  برای مدتی احساس دلپذیری از بزرگسالی داشتم اما پس از مدتی برای موجود 35 کیلویی که شبیه قحطی زده های بیافرایی بودم؛ معلوم گردید که  نه نیازی به آن است و  نه راحتی در آن

ومن سالهای زیادی را بدون آن سپری کردم تا

سرانجام  زمانی رسید که دیگر شباهتی به قحطی زده ها نداشتم و  نیاز به ابزار شکنجه دوباره ایجاد شد

.

.

.

 و این روزها من به تمام مخترعین این تکه پارچه لعنت می کنم

به تمام عوامل فرهنگی که بدن زن را در شکل طبیعی آن نمی پسندند

و  به تمام آدمهایی که در صورت نبستن آن با رفتار و کلامشان ،‌نبود آن را به من اطلاع می دهند 

و دوان دوان خود را به خانه می رسانم تا آزادی را تجربه کنم



فکر کنم چشمهای معمار لوچ بود

با رها رفتیم یه آپارتمان ببینیم

واردش که شدم به رها گفتم : وای من فکر کنم سرگیچه دارم 

دیدم رها ولو شده از خنده 

بین خنده هاش بریده بریده میگفت: توحالت خوبه ...خونهه کجه

.

پنجره کج

در کج

دیوار کج

...حالا من اینو تو یه فیلمنامه بنویسم هیچکس باور نمی کنه به قرعان

و آرامش فرا می رسد مرا و تورا

 شب شده

نسیم خنک بهاری پرده را تکان می دهد

تنها چراغ مطالعه ام روشن است

 هری پاتر می خوانم

ظاهرا برای تقویت زبان انگلیسی اما حقیقت این است که کودک درونم دلتنگش شده بود

تخمه می خورم و زمانی که فرد و جورج در لیوان پرسی سوسک می اندازند قهقهه می زنم

وقتی هری از رنج شنیدن فریادهای مادرش قبل از مرگ می گوید اشک می ریزم

هنگام مسابقه کویدیچ هیجان زده می شوم بخصصوص با ان گزارشگری که به طور واضحی طرفداری گریفندور است

و

شب شده

نسیم خنک بهاری پرده را تکان می دهد

تنها چراغ مطالعه ام روشن است

باز این بهار دیوانه ساز

بهار شده و من دلم یه تراس می خواد

یه تراس با یه صندلی راحتی  و میز گرد کوچولو

که عصرا برم اونجا زیر آفتاب بشینم و نون و پنیر و سبزی با چایی شیرین بخورم و به درختهای روبرو نگاه کنم 

اونقدر نگاه کنم که شب بشه و سردم بشه و بیام تو خونه و چراغها را روشن کنم 


رومن رولان می گفت: فقر دروازه برادری توده هاست

برای من هیچ دری باز نشد

من گیس طلای بیست و یک ساله را به  یاد دارم که به دلیل رد شدن از گزینش، حقوقش قطع شده بود  و در اتاقهای خاکستری مصاحبه بر روی صندلی های سرد فلزی  در حال بازجویی برای  برائت از گناهان کبیره اش بود.گناهانی چون پوشیدن کفش سفید و شلوار جین و خواندن کتاب،گناهانی چون رفتن به کوه و دشت در دوران دانشجویی

و وحشتی که تمام روزهایم را پر کرده بود

وحشت از صاحبخانه ها و کرایه های عقب افتاده  و اثاث هایی که به کوچه پرت می شد

وحشت از آگاهی خانواده  از ماجرای گزینش و لغز خوانی های فامیل

وحشت از تنهایی و غربت در تهران بزرگ

وحشت از اخراج از کار و بازگشت به شیراز و نرسیدن به رویای سینما

.

.

. من هنوز نمی دانم که چطور آن سالها را گذارندم

به یاد دارم که فقط سیب زمینی می خوردم و با اتوبوس رفت و آمد می کردم و به سختی شاگردی برای تدریس خصوصی این جوجه معلم خجالتی پیدا میکردم

بیست سال گذشته  اما این روزها که مدام صحبت از جنگ و قحطی و گرانی است. من تبدیل به همان گیس طلای وحشت زده ای می شوم که به آخرین اتوبوس نرسیده  و نمی داند که چطور باید در این شهر شلوغ خود را به اتاق اجاره ایش برساند

و نگران 

تمام بیست ساله های هستم  که به اتوبوسشان نرسیده اند 

پرروی احمق خنده دار

یه مزاحم  مدام تک زنگ می زنه 

بهش اس ام اس دادم:شما؟

جواب داده :من شارژ ندارم شما به من زنگ بزن

تهی پای رفتن به از کفش تنگ

امروز تیشان، تیشان و تاراق و تروق کنان از خانه خارج شدم

و 

افتان و خیزان و نالان و خزان وارد خانه شدم 

مرض داری خو؟  از اول بگو چند بدم خدمتتون و خلاص

یکی از وظایف چندین ده ساله من پس از بازگشت از تعطیلات نوروزی به تهران، کل کل روزانه با رانندگان تاکسی به دلیل افزایش  قیمت کرایه هاست.

نمودار این تلاش به صورت نزولی  از بالاترین پیک خود در 15 فروردین آغاز شده و به تدریج  به پایین ترین حد خود در اول اردیبهشت می رسد که همانا  صفر مطلق است.


امروز بعد از مدتها رفتم استخر

متولد بهمنم و ماهم دلو، انسانی با آبی جاری از شانه هایش

آب هوای دوباره من است

 که تنت را سبک می کند و  روحت را 

و آرام آرام تمام دغدغه ها به درون آب جاری می شود و دور می شود 

دور 

کفش کهنه در بیابان

امروز با بیتا رفتم این پارک بهشت مادران(خداییش سلیقه در انتخاب اسم هم بد چیزی نیست ها )

مدتها بود می خواستم این پارک مخصوص بانوان را ببینم که دیدم

پارک جمع و جور مهربانی بود و بهار هم بهترش کرده بود

به شیوه شیرازی ها گلیم و فلاکس و نان و پنیری با خود برده بودم که چسبید

و مهمتر از همه ملاقاتی بود که بین آفتاب و  بدن و موهایت رخ می داد 

خوشبحال من

سالی که در اولین روز کاری اش یک گلدان گل شمعدانی قرمز  هدیه بگیری نباید سال بدی باشد

تجربه جدید

برای اولین بار با قطار  پر شایعه شیراز - تهران را آمدم تا خودم ببینم چه خبر است. سالها بود که انتظار آن را میکشیدم  

محل ایستگاه راه آهن با معیارهای شیرازی دور بود، از خانه ما نیم ساعت اما  زیبا؛  بزرگ و تمیز بود.

در ورودی به طرز احمقانه ای وسایل را می گشتند و  هنوز دستگاهی برای این کار وجود نداشت. مشکل شرمندگی با خودشان که لباس زیرهای گل گلی مرا هم دیدند 

مسافرانی بودند که هنوز قوانین را نمی دانستند و بدون کارت شناسایی و با همراه می خواستند وارد قطار شوند و طبعا مفهوم صف هم که ژن ایرانی کلا باش مشکل داره 

چهار تخته خواهران  پلور سبز  با قیمت بلیطی برابر با اتوبوسهای رویال سفر. کوپه تلوزیونی داشت که فیلمی به شدت زرد پخش میکرد وب دتر اینکه نه می شد خاموشش کرد و نه اینکه  صدایش را بست. اما خوشبختانه آخر شب خاموشش کردند . توالت فرنگی تمیزی داست  و صبحانه کیک و ساندیسی رایگان بود. طبعا همه چیز دیگر را می شد خرید

تمام شب واگنی که کوپه ام در آن بود  به طرز تحسین بر انگیزی  ساکت بود و خود کوپه هم گرم و نرم بود

15 ساعت در راه بودیم که 12 ساعتش خواب بودم( خب قدیمی ها می دانند من با تکانهای قطار به زهدان مادر باز می گردم و آرامش...)

سه ساعت باقیمانده را هم صبحانه خوردم و با هم کوپه ای ها گپ زدم 

حرکت قطار خیلی کند بود . ماجرای ریل هایش و آن سفر انتخاباتی را خبر دارید دیگر

اما قولهای داده شده که به تدریج این زمان کوتاه تر شود. تا به 6 ساعت برسدکه رقم رویایی است

کلا تصمیمم را گرفتم 

من باز هم با این قطار سفر خواهم کرد.


بهار شیراز

روز 13 بدر به باغی در قصردشت رفتم.  محله مادر و پدری
و با یاران قدیمی دیدار تازه کردم.
لاله حافظ قرمز ، شیربرنچ سبز و  گل خیارک بنفش
ارغوان و بوداغ
نارنج با میوه های پرآب پاییزی
انار با برگچه های تازه تنجه زده اش
و شکوفه ها ...شکوفه ها...شکوفه ها 

هفت تنان


افسانه ای هست که هفت درویش در این خانه بودند و هر کدام که به دیار دیگر رفته؛ دیگران او را خاک کرده اند تا آخرین نفر 


زمان مرگش که فرا می رسد به شهر می آید و از کسی برای خاکسپاری کمک میخواهد

مرد زمانی که به باغ می رسد هفتمین درویش را خفته در قبر می بیند

و حقیقت اینکه کریم خان زند در این باغ خانه ای ساخته و بر روی هفت قبر ، سنگ قبرهای بدون نام و نشان انداخته است .

لطف این درویشان بود که تمام مدت حضورم باران بارید

بارانی که

عطر بنفشه و شب بو را دو چندان کرد

چمن را سبزتر

حوض آبی را خط خطی کرد و ماهی های قرمز را رقصان

و درختهای چند صد ساله را جوانتر

جوان راهنما برای بازدیدکنندگان داستان نقاشی شیخ صنعان و دختر ترسا را باز می گفت و من در ایوان نشستم و به موسیقی بارانی گوش می داد که با ریزش روی چراغها به بخاری رویایی تبدیل می شد



علی بن حمزه

به امامزاده های استان ما هیچ اعتباری نیست اینقدر که زیادند و زیادتر هم می شوند . بالاترین رقم در ایران!

خوب به گمانم این مردم آنقدر سهل گیرند که وقتی آدم خوبی در روستایشان می مرد، حتما زن سید خیرخواهی پیدا می شد که خواب ببیند او از نوادگان امامی بوده و فورا ضریح و بارگاهی

آنچه که برای من جالب است صندوق پاندورایی است که "امید" آن را ساخته است

و من عاشق آینه کاری های پاندورای خودم هستم

هر سال از حیاط پر از گلهای سینره اش و حوض پر از ماهی اش رد می شوم و وارد اتاق آینه می شوم. مست و مدهوش روی زمین دراز می کشم و در اشکال هندسی که نور و رنگ در آن هزار بار می شکند غرق می شوم

و به ذهن و دست هنرمند ریاضی دانی فکر می کنم که از تقسیمات دایره این همه گل و گلبرگ آفریده این همه نور و رنگ

عاشقم من عاشقی بی قرارم

یعنی تو عمرم اینقدر حال نکرده بودم که درخانه زینت الملوک 


حالا اینکه چه خونه صمیمی جیگری بود به کنار، آقا تمام مدت اینا آهنگهای گذاشته بودن با تک خوان زن که تمامی ترانه های قدیمی را می خواند

و این صدای زنانه چنان جادویی ایجاد کرده بود که هیچ توریستی وقتی وارد خانه می شد ، تمایلی به خروج از آن را نداشت

پیرزن ها و پیرمردها روی سکو ها و تنه درخت و صندلی ها نشسته بودند و به خاطرات خود لبخند می زدند

بچه های با حوض و ماهی های آن بازی میکردند

و جوانها پالوده می خوردند و می خندیدند و عکس می گرفتند

منم مدت طولانی ...خیلی طولانی در ایوان آینه کاری نشستم و به مردمی نگاه می کردم که مدتها بود چنین

 در آرامش ندیده بودمشان

چقدر زود دست از رویاهایمان می کشیم

نارنجستان قوام را بسیار دوست دارم . مانند تمامی خانه های قدیمی شیراز که حوض دارد و ایوان و نارنج

اما این بار دیدن نارنجستان برایم لذتی دو گانه داشت

دفتر کار آرتور پوپ

 سالی که من به دنیا آمدم در شیراز مرد و در اصفهان به خاک سپرده شد...

دفتر کارش در  زیر زمین نارنجستان  است و حضورش در تمامی اشیایی که  کشف و مطالعه و معرفی کرده بود.

آن روغندان سفالی

این کاسه با طرح بز شاخدارش

آن جام شیشه ای

این کاشی هفت رنگ

 و داشتن خواهرکی باستان شناسی که کلی اطلاعات داشت که تو نمی دانستی؛  

زمانی که از زیرزمین به روشنایی آمدم حسرتی پایدار در دل داشتم

 از امریکای 1925 به ایران 1304 آمدن برای رسیدن به رویا

مسجد نصیرالملک

امروز به شیرازی ترین مسجد دنیا رفتم

مسجدی که کاشیکاریش شاد و پر از رنگهای قرمز بود

مسجدی که کسی دم در به خانمها چادر نمی داد

مسجدی که شبستانش زنانه مردانه نداشت

مسجدی که می شد در محراب آن عکس گرفت

مسجدی که به تمام سوراخ سنبه هایش می شد سرک کشید و هیچکس هیچ تذکری در باب حجاب نمی داد

مسجدی که می شد زیر طاقهایش دراز کشید و به نوری که از پشت شیشه های رنگی به درون می ریخت خیره شده و حضور خدایی را حس کرد که مدتها بود دیگر مال ما نبود
خدایی

شاد و صمیمی و مهربان است 

گذشته هیچ وقت نگذشته...

امروز با خواهرک خیابان ارم و باغ ارم را قدم زدیم 

در تمام مدت من به دوستی  چهار دختر نوجوانی می اندیشیدم  که پاتوقشان ارم بود. من؛ ماندانا و سارا و شراره 

از آن دوستی های نوجوانانه و بدون قهر و آشتی 

دوستی های که از تمامی امواج گذر زمان تاب آورده است... 30 سال

شراره  زیباترینمان بود. به شدت باهوش ، معلمین برایش آرزوها داشتند اما  ماجراهای خانواده  بی درو پیکرش و عشاق فراوانش سرش را بدجوری شلوغ کرده بود. در  همان 18 سالگی با مردی آنچنان جذاب  ازدواج کرد  که متوجه بی اراده گی اش نشد با او به کلمبیا رفت و از انجا دیپرت شدند و  مرد با ازدواج با زنی کلمبیایی مشکل خود را حل کرد و شراره  به تنهایی  با پاسپورت سوئدی خواهرش به کانادا رفت و از ظرفشویی شروع کرد تا الان که کارمند ای بی ام است و  چاق شده و همسری بی روح و سرد کانادایی دارد  و دختری بور و سفید که از زیبایی او هیچ بهره ای نبرده است.شراره اصرار دارد که خوشبخت است. اصراری که اندکی شک را موجب می شود.

سارا  رویایی ترینمان بود.  با انواع استعدادی های هنری در نقاشی و موسیقی و گریم، با خانواده ای اصیل که با  ازدواج او  با مردی مسن مخالفتی نکردند چرا که  پول مرد مانع شد که متوجه اختلال شخصیتی پنهان  او شوند .  ازدواجی پر از درد و رنج که دختری با سندرم ترنر حاصلش بود. سرانجام سارا  زمانی که دخترش 18 ساله  و دانشجو  شد از مرد طلاق گرفت و اکنون در کانادا منتظر جواب پناهندگی اش است. خسته و تنها به امید اینکه هنرهای ناشکفته اش به دادش برسند

ماندانا مهربان ترینمان بود. به همراه خانواده اش به فرانسه مهاجرت کرد و بسیار سخت و با گذراندن دوره های افسردگی توانست با پدیده مهاجرت کنار بیاید . با مردی  فرانسوی و مهربان ازدواج کرد و دو پسر دارد که یکی کاملا اروپایی و دیگری کاملا شیرازی است. زندگی ملایم و دلپذیری را می گذارند .

و من که ماندم  و داستان زندگی خودم را نوشتم 

حالا در  خیابان ارم  راه می روم  و به گلهای آبشار طلایی که سارا به موهایش می زد نگاه می کنم؛ به پنجره رنگی که شراره برای دست زدن به  آن به هوا می پرید ؛ به فواره آبی که عینک  ماندانا را خیس می کرد.

 و من چقدر دلم برای آن دخترک های  پر آرزو تنگ شده 

به خانه باز می گردم در حالی که همچنان چهار دختر نوجوان با روپوشهای خاکستری در خیابان  ارم می دوند و می خندند و وراجی های بی پایانی دارند 

و کمی هم از سینما بگوییم

خواهرک همچنان چندین هارد پر از فیلم دارد و من نمی دانم رشته من سینما است یا او

هر روز بعد از شام و نهار با شکمی پر و احساسی دلپذیر با هم فیلم نگاه می کنیم،من با زیر نویس فارسی و اون به زبان اصلی. بعضی وقتها که از زیرنویس حرصش می گیرد فیلم را نگه می دارد و ترجمه صحیح را برای من می گوید. و من هم اصلا خجالت نمی کشم که اینقدر باسوادم

 این چند روز تمام چهار قسمت جک اسپارو را دیدم و کلی باش حال کردم

با اون انیمیشن اموزش اژدها هم کلی خندیدم

ولی امروز بعد از مدتها فیلمی دیدم که عجیب حکایت این روزهای ما بود

فیلم   V for Vendetta   به کارگردانی James McTeigue توصیه می کنم ببینیدش

و علاوه بر نفسی که نخواهیدکشید در مدت فیلم از دیالوگهای زیبای ان لذت ببرید و مهمتر از همه  بازی ناتالی پورتمن است. برای من مقایسه بازی های ناتالی پورتمن و کایرا نایتلی خیلی جالب است.

این دو با وجود شباهت ظاهری چقدر در کارشان متفاوتند. پورتمن نقشهایش را عمیق و انسانی  می سازد و کایتلی سبک وسطحی 

به همین دلیل بسیار متاسفم که نقش سابرینا در فیلم A Dangerous Method را نایتلی بازی کرد و می توانم تخیل کنم اگر پورتمن این نقش را اجرا کرده بود- زنی که عشق دو مرد بزرگ مانند فروید و یونگ را به خود جلب کرده و در آن زمان از یک مریض ساده  تبدیل به یک زن روانکاو برجسته شده -چه عمق و روحی به آن می داد 

اسکروچ عاشق

مادرک یک روح خفته اسکروچ در درون خود دارد که تنها هنگام دور انداختن اشیا قدیمی از خواب بیدار می شود

اشیایی به شرح زیر:

دستگیره های سوخته 

استکانهای که دسته های فلزیشان سالهاست گم شده 

آباژوری که فکر کنم از ابتدای خلقتش چتر نداشته 

کاردهایی با دسته های لق شده 

بدتر از همه جورابهایی که به عنوان دستمال کهنه کشیدن از آنها استفاده می کند

هر سال عید یک مثلث درام جنایی پلیسی بین من ، مادرک و این  لته کهنه ها فیلمبرداری می شود

و در پایان همیشه من و خواهرک  موفق شده  و انها را یواشکی معدوم می کنیم و مادرک با هوش تصویری فوق العاده اش به سرعت متوجه شده و با آهی از ته دل  میگوید:

آخی....بدجنسا ....حیفشون بود 

و وقتی ما به قیافه مغمومش می خندیم برایمان آواز میخواند:

به من نخند یه روز کسی دل به دلت می بنده ...




خواهرک حلاج می شود

شب- داخلی- اتاق خواب تاریک

من:خدایا خواهش می کنم نه خدایا 

خواهرک:  چی از خدا خواستی با این حرارت؟

- که دماغم چیکه نکنه

- آرزوت این بود؟!

- خب به تجربه ثابت شده این کوچیکارو بیشتر اجابت می کنه ...ببین الان دستم خورد به یه  جعبه دستمال کاغذی  که قبلا نبود و ...... خدا فرستاده 

- نه!  خواهری....اونو من برات آوردم ...چون ...تو ....سرما خوردی

.

.


هر دوتامون ساکت شدیم و من دارم دنبال یه جواب با حال می گردم که خواهرک با لذتی وصف ناپذیر و صدای جیغ جیغوش فریاد می کشه :

-هوراااااااا انا الحق

به نیابت از همه شما زیارتش کردم

تحویل سال با اعمال شاقه

شرح عکسهای تحویل سال:

خواهرک از حمام بیرون دویده و با ملافه  و حوله سر سفره نشست و با موهای خیس شبیه اون زن قاتله تو فیلم حلقه شده بود

بابایی شلوارش را گم کرده بود و با زیرشلواری سر سفره نشست در حالی که دستهایش را به طرز آبروبری جلوش گرفته که مثلا زیرشلواری دیده نشه

مادرک  یا تمام مدت داره با لپ تاپ حرف می زنه یا وحشتزده است که ارتباطش با آبجی ها در اوو قطع شده است

من پایم به لبه در گیر کرده و با انگشت خونین سر سفره نشسته ام و لبخند دردناکی روی لب دارم 

.

.

.

چه سالی شود امسال .....