ملت رد كردن به خدا
جملات حكيمانه
عمر خيلي كوتاهه، مي دوني، نبايد با باز و بسته كردن در كابينت حيف بشه
دزد مهربان
همكارش با خنده مي گفت: آره ديگه ، حتما، دزده مي ياد ، طلاهاتو بر مي داره ، پيشونيتو ماچ مي كنه، بهت شب بخير مي گه و مي ره
حالا اگه داشت كه همين يه تيكه شلوار هم نمي پوشيدي منورالتحتان
خدايي خوشم اومد از نحوه اعتراضشون، تصور كنيد يك دسته مرغ قدقدكنان
ايرانيان غريب
حالا هي تيكه نندازيد پولداري و اين حرفا كه ربطي نداره
خيلي طول كشيد تا بياد اورم من سال پيش دلار فروختم و اينها را قرار بوده برگردانم به حسابم
ظاهرا از پيدا كردن پول بايد خوشحال شد ولي من عصباني از اين بودم كه چقدر من در امور مالي داغانم كه كم شدن چند ميليون پول ازحسابم را متوجه نشدم
يعني گل بگيرن اين ژن شيرازي را
پايان سفر
مسير بين دو شهر پر از مزرعه بود كه گندمها درو شده بودند، طبيعت كم پشتي داشت ، شبيه جنگلهاي كه در سفر اخريم اطراف هشتجين ديده بودم، اتوبوس خنك بود و برعكس، كلا رانندگي، درها و خيابانها برعكس ايران است و چند باري نزديك بود به اين دليل زير ماشين برويم
مردم اينجا خيلييييي آرام و با احتياط رانندگي مي كنند بنابراين فكر مي كنم شهر خيلي نزديكتر از نيم ساعت بود، راننده بداخلاق بالاخره ما را پارك آبي پياده كرد و ايستگاه برگشت را هم نشان داد
همان موقع ورود بك اتوبوس عرب را ديدم و در رختكن متوجه شديم كه اينجا هم مايو اسلامي اجازه داده مي شود، حالا شما هي بخنديد اما من با مايو اسلامي موافقم ، كاملا مو ها و بدن را مي پوشاند و كاملا بهداشتي است و تازه جلوي آفتاب سوختگي را مي گيرد و به تن هم نمي چسبد و باعث حذف تعداد زيادي از زنان و مادران از كنار خانواده و لذت بازي و شنا نمي شود
ساعت ده بود و ساعت پنج پارك بسته مي شد و من نگران بودم به تمام بازي ها نرسيم و مرضيه هم كه آخر خونسردي ، كلا روحيه اش را دوست دارم، به همه كارهايش مي رسد و هيچ چيز آرامشش را به هم نمي زند
خب بقيه اش فقط جيغ بود و هيجان و خنده از شدت وحشت
يك جا پايين بزرگترين سرسره پارك من و مرضيه ايستاده بودم و مي لرزيديم و مي خنديديم و توان كنترل چانه لرزان و بعضي قسمتهاي ديگر را نداشتيم. جاي ديگر تيوپ سه نفره بود و ما خانم مسني را از همسرش قرض گرفتيم و آوازخوانان از پله ها بالا رفتيم، زن به شوخي مي گفت توي تونل اگر مي تونيد آواز بخونيد، و طبعا كه در تونل فقط مي شد جيغ زد، ادم اسمش را يادش مي رود چه برسد به آواز
يعني تمام ان هفت ساعت ضربان قلب من رو ١٨٠ بود، آخه مرضه ؟ آدم خودش بره تو دستگاه خودشو بترسونه ٣٦يورو هم پول بده؟
وسط بازي ها چند تا دختر و پسر حوان أمدند و حركات اكروباتيك انجام دادند كه خيليحرفه اي بود، اخرش هم ه دخترمي اومد زمبا مار كرد و مجبور كرد بچه هاي توي استخر هم با اون حركات را انجام بدن، حصور چند تا مادربزرگ اين وسط تماشايي بود
يك سطل اب هم بود كه به تدريج پر مي شد و بعد يك دفعه بر مي گشت رو سر مردمي كه زيرش ايستاده بودن، ناهار ماهي و خرچن خوشمزه اي خورديم و عصرانه بستني خيلي گران و ديگه مشرف به موت بوديم كه وقت بازگشت اتوبوس شد، دوان دوان به اتوبوس و از آنجا به هتل رسيديم ، همش در حال مرضيه بدو داره دير مي شه، در هت وسايل را جمع كرديم و لباس پوشيديم و منتظر اتوبوس شديم كه ما را به سمت فرودگاه ببرد، در فرودگاه خسته و كوفته خوشمزه ترين دلمه و موفته دنيا را با آخرين يورها خورديم و سوار هواپيما شديم تا ايران را بخوابيم كه البته نگذاشتند اينقدر هي چراغو روشن و خاموش كردند
جمع بندي نهايي اينكه : قبرس خيلييييي خوش گذشت اما اگر قرار به انتخاب باشد، آنتاليا خيلي خوشملتر و ارزونتر از اينجا بود ، والسلام ، نامه تمام
شبهاي لارناكا
ماشين را در پاركينگي وسط كوچه پس كوچه هاي پشت خيابان فينيكودس پارك كردند و راه افتاديم در خيابان، شهر شلوغ و روشن بود، مغازه ها باز بودند و مردم در رفت و آمد، چند مغازه صنايع دستي ديديم كه اصرار زيادي بر يوناني گري داشتند اما صدف و حلزون هايشان بدجوري مرا به ياد جنوب ايران مي انداخت، البته گويا نوعي ازظرفهاي سفال لعابدار قبرس معروف است كه خيلي زيبا بودند و البته خيلي هم گران
يك كليسا و يك مغازه عكاسي توجه مرا جلب كردند از بس ساده و يك طبقه و زيبا بودند
در همين كوچه پس كوچه ها بود كه ما سرانجام جوانان قبرسي را ديديم،
كافه هايي كه صندلي هايشان را در همان كوچه هاي تنگ گذاشته بودند و پيشخدمت ها لابلاي صندلي ها مي لوليدند، صداي موزيك بلند بود و من نگران ساكنان خانه هاي درون اين كوچه ها بودم كه حقيقتش چراغ خاموش خانه ها احتمالا نشان اين بود كه يا عادت كرده اند و خوابيده اند، يا همين پايين هستند
از ميزبانمان خواستيم كه نوشيدني خاص قبرس برايمان بگيرد كه گرفتند و خب چيز خاصي نبود،
ياد افريقا افتادم و تمام خوردني ها و نوشيدني هاي خاصش
تا پاسي از شب با آن دو تا درباره مار و زندگي و اوضاع قبرس و ايران حرف زديم ، بامزه بود كه سوريه زياد رفته بودند كافي بود فقط يك كشتي سوار شوند و با حيرت از دخترات باحجابي مي گفتند كه در مهماني ها ظاهري كاملا متفاوت داشتند، گويا اين زندگي هاي دوگانه خاص ايران فقط نيست
مثل تمام شهرهاي كوچك ميل داشتند از آنجا بروند به شهري اروپايي و شلوغ
و من به اين ميل ناميرا در آدمي مي انديشيدم، براي فرار، براي تغيير
خوابالو شده بوديم و پشه ها هم اذيت مي كردند و گفتيم كه بر گرديم، هرچقدر اصرار كرديم كه حسابمان را بدهيم قبول نكردند، گفتند در قبرس هنوز آقايان پول ميز را حساب مي كنند
در جلوي هتل از آنان جدا شديم و قدم زنان به سمت هتل رفتيم و كوچه اي منفجر شده از گلهاي كاغذي كشف كرديم و بر سكوي خانه ها نشستيم
صداي دريا مي آمد و بوي غذا و عطر گل و آسمان پر ستاره
رفتيم كه بخوابيم
ايزابلا
كشتي سفيد روي درياي آبي
اسكله
فينيكودس
ساحل مكنزي
ساحل مديترانه
در نتيجه هر روز صبح مرضيه با انواع مواد و وسايل موجود سعي در بدام انداختن اين پرندگان داشت و هنگام خروج از در هتل، پرنده ها پرواز مي كردند، پرواز
براي صبحانه پايين رفتيم، تقريبا همه چي بود، فقط شور، هر چند غذايي كه در قبرس خورديم خوش نمك بودند،
با آرامش و طولاني صبحانه خورديم و من شيفته كودكان همسفران بودم، علاوه بر بوري و سفيدي كه براي كشمان ما شرقي ها هميشه تازمي دارد، بسيار مستقل در غذا خوردن و مهربان با گربه هاي هتل
با واي فاي ايميل ها را چك كرديم و وسايل شنا را برداشتيم ،
در همان بيرون هتل با انبوه گلهاي كاغذي آويزان از سر يك خانه حيرتزده شديم و عجيب اينكه چند رنگ بود، يادم باشد در كلبه كاغذي بكارم
مرضيه نيت كرده بود كه حسابي در اين سفر برنزه كند و حالش گرفته شد وقتي فهميد كه روغن اش را نياورده و ده يورو پياده شد و روغن مشكوكي خريد و رفتيم به سوي دريا
از كوچه فرعي به خياباني ساحلي رسيديم و چشممان به جمال مديترانه روشن شد
اگر ابرها ناشناخته اند، ساحل ها در عوض صميمي اند و خوش برخورد،به شرطي كه زياد جلو نرويد
گليم نايين ام را بر ساحل انداختم و روغن به پشت مرضيه زدم و به سمت دريا دويدم، شن نرم بود و آب سرد اما افتاب داغ ،سردي اش را جبران مي كرد
با موجها بالا و پايين مي رفتم و مواظب بودم آب به چشم و دهانم نخورد كه فاجعه شور بود ، گاهي مي ايستادم و به كشتي هاي دور دست نگاه مي كردم، گاه در عرض ساحل شنا مي كرد و بيشتر وقتها روي آب دراز مي كشيدم و در نوازش آب و آفتاب غوطه ور بودم
آب توان اين را دارد كه تمام انديشه هاي اشفته و مغشوش را از ذهن بشويد و در خود حل كند و با خود ببرد، بارها سعي كردم در دريا به غصه هايم فكر كنم، امكان نداشته است
چه برسد كه در كنارت يك خانواده اروپايي باشند كه دو كودك فرشته سيما كه قسم مي خورم اولي هنوز ده ماهش نشده بود و دومي هنوز دوسالش، در تيوپ مخصوص گذاشته باشند و در كنار اين دو فسقلي كه مست آب بازي بودند ، شنا مي كردند
خب آره ، يكمي براي تمام خانواده هاي ايراني غصه خوردم
لارناكا
بالاي ابرها
در مدت انتظار سعي مي كردم از نشانه شناسي لباس و آرايش مردم حدس بزنم كه به كدام قاره سفر مي كنند و با ديدن نام مقصد به خودم امتياز مي دادم
و طبعا هرچه كشور جهان اول تر بود، لباسها ساده تر بودند
سرانجام به گيت رسيديم و من از ديدن آرامش مرضيه در لاك زدن به شست پاش وسط اون شلوغي لذت مي بردم، حتي برق لاك هم مي زد. اين وسط بامزه دخترك همسفر بود كه با دقت به مرضيه نگاه مي كرد و بعد از هر انگشت مي گفت: تو لاكاتو نمي خوري؟
در ناخن هاي خودش بقايايي از لاكهاي خورده شده ديده مي شود
تصور مرضيه با شست پاش،تو دهنش
پرواز با هواپيمايي قشم بود با مهماندارن مهربان و بد لباس و غذاهاي فاجعه، اما خلبان بامزه اي داشت كه مدام حوصله اش سر مي رفت و با ما درباره آب و هوا و شهرهاي مسير صحبت مي كرد
و من همچنان شيفته ابرها از بالاي سرشان
چرا اين پديده طبيعي برايم عادي نمي شود، در ساعاتي كه روي زمينم نيز به اين بالا فكر مي كنم، ابرها خيلي به ما نقاط ريز روي زمين، بي اعتنا هستند، از اين فاصله نمي بينند، ماها با اين همه داستان، رويا و آرزو در زندگيمان ، براي ابرها وجود نداريم
بعد آن همه شكل و رنگ كه در خود دارند، آن همه حجم كه مي سازند، كه براي چشمان من نيست،
اين بي اعتنايي در نمايش زيبايي هولناك و شگفت انگيز است
قبرس ، كدوم قبرس
بنابراين تا وقتي كه پيك پاس و بليطو نياورد و من اسم قبرس و لارناكا را نديدم متوجه نشدم
بعدم كه فهميدم شانه بالا انداختم و گفتم بهتر
من و مرضيه مجازي همديگر را مي شناختيم و هي قرار گذاشتيم قبل از سفرببينيم همديگر را كه اگه ديونه و خل و چل بوديم كنسل كنيم سفر را هي نشد و اينطوري شد كه در ايستگاه مترو شاهد من يك خانم جوان و خوشگل موطلايي ديدم كه مرا صدا مي زد، و به جز كوله پشتي يك كيسه بزرگ پر از آب و ميوه دستش بود
خوشم اومد ازش و دوان دوان خندان به سمت ون هاي پرند رفتيم كه فرودگاه امام هم ايستگاه دارند