روز چهارم انتالیا









داشتم به این فکر می کردم که انتالیا چقدر شبیه یک دختر جوان وزیبا وساده است اما استانبول را بیشتر دوست دارم که زن میانسال پر کرشمه ای است که هنوز عشوه ها در آستین دارد

تا وقتی که گوشه چشمی هم از انتالیا دیدم

محله کاله ایچی

همان کوچه های سنگفرشی و خانه های دو طبقه با پنچره و سقف چوبی


گلهای کاغذی و بوی کهنگی

مغازه های کوچک رنگین و

هتل های با حیاط های شبیه خانه مادربزرگ ها


یعنی اگر انتالیای باشد و سفر دومی

در یکی از این هتل ها اتاقی کوچک خواهم گرفت و هر روز صبح روی میزهای کوچک روی سنگفرش و کنار گلدان صبحانه خواهم خورد

روزسوم آنتالیا

تمام یک هفته را هر روز صبح زود قبل از طلوع آفتاب به کنار ساحل صخره ی می رفتم ، در یکی از ننوهای کافه ها ی که صاحبانشان نیز در نیمکتی دیگر به خواب رفته بودند ، رو به دریا دراز می کشیدم و منتظر طلوع آفتابی می شدم که رنگهای آب را دگرگون می کرد.


عطر محبوبه های شب هنوز هم بودند


همچنان به شیوه پرسان پرسان خود را به پارک آبی آکوالند رساندیم

همان بازی های پارک آبی مشهد را داشت اما خوب همه چیز زیر نور درخشان خورشید و لابلای درختان بود
چیزی به خاطر ندارم از آدمها و صداها
انقدر که دوان دوان و تیوپ به زیر بغل 5 ساعت تمام در حال بالا رفتن از پله ها و سر خوردن در انواع تونل و سرسره آبی مستقیم و مارپیچ و سرباز و سربسته و شیب زیاد و شیب کم و اینا بودم

من مشکلم در این بازی ها این است که به محض افتادن در استخر، هوس سر خوردن می کنم و دوباره و دوباره و دوباره

اخر کار همسفران می خواستند بروند و من التماس می کردم که یک دور دیگه فقط یه دور دیگه اون یکی تاریکه را برم بعد می یام

بعد تا حواسشان پرت می شد اون مارپیچی و سیخکیه و ملایمه را هم می رفتم

تنها این دخترک در ذهنم باقی مانده که خنده هایش در استخر روح را شاد می کرد و چنان چشمش زدم که با مغز خورد زمین

روز دوم انتالیا

آنجا که با تور سفر نکرده بودم با کمک گوگل عزیز راهها و جاها را پیدا می کردم


پرسان پرسان سوار اتوبوس شدیم و هتل فائز پیاده شدیم و از انجا جاده مارپیچ را ادامه دادیم تا بر بالای ساحل کنیالتی به ایستیم




ساحل و دریا زیر نور خورشید می درخشید



و من برای اولین بار ساحل سنگریزه ای را دیدم. سنگهای مانند کف رودخانه



اب سرد و شفاف بود . کف دریا دیده می شد و ماهی های ریزی که در لابلای سنگها می لولیدند



در ساحل مردم شاد و آرامی تفریح می کردند . همه چیز به طرز جادویی امن و آرام بود




و بازی های کنار ساحل که وسوسه برانگیز بودند

و


وسوسه پرواز در اسمان آبی و بر روی دریای آبی


و سرانجام غروب


روز اول انتالیا

روز اول آنتالیا

مثل همیشه صبح زود از هتل زدم بیرون. هوا نوازشی بود بر پوست تنم و عطر یاس سفید تمام کوچه راپر کرده بود. به طور غریزی به سمت دریا رفتم، بویش را می شد احساس کرد و در انتهای کوچه خیابان ساحلی بود و ان طرف خیابان با مدیترانه روبرو شدم
در حالی که در زیر نورخورشید به رنگ طلا در آمده بودبرای اولین بار در عمرم بالای صخره های مشرف به دریا ایستادم و به صدای امواج حیرت انگیز آبی که سنگها می خورد گوش دادم

بعد از اون قدم زدن در کنار ساحل بود و کافه های عزیز
کافه های با منظره آبی دریا با صندلی های چوبی، ننوهای پر از ابرهای گرم و نرم و گلهای کاغذی...ساحلی برای پیاده روی سحرخیزها و محفل نشینی عصرانه دوستان و شب نشینی های سرخوشانه
چقدر غیبت این پیاده روهای شیرین در زندگی هایمان شدید است
عصر همین مسیر رادر جهتی دیگر ادامه دادم و با رودخانه ای روبرو شدم که به دریا می ریخت و مرز بین دو ابی را به سختی می شد تشخیص داد
و ریزش آن از بالای صخره ها چنین ابشاری ایجاد می کرد
صدای آبشار...

در سفر هستم

امروز زیباترین آبی دریا را دیدم

یک هفته دیگر باز میگردم

من فکر می کردم فقط آدمها خل می شن

گربهه  تمام برگهای گلدونامو می خوره

پول سفر دراومد دیگه

امروز فهمیدم این گربه زشت و خنگی که دارم ازش نگهداری می کنم یک میلیون و نیم قیمتشه

دیگه نمی شه تحمل کرد

می خوام برم سفر
یه تور اروزن واسه یه کشور نزدیک معرفی کنید

خوب شد بیبی سیتر نشدم

دیروز دوستم گربه شو آورد یه مدت  ازش نگهداری کنم، امروز به مدت سه ساعت گمش کرده بودم

دوست؟!!!!

عفونت چشم گرفته ، خیلی جدی و شاکی به من می گه علتش اینه که وقتی اومده بوده خونه من ، من درباره بیماری هام!(همون کیسته که گم شد) با اون صحبت کردم

 نتیجه اخلاقی

-          آپاندیس گیس طلا  باید عمل شده و دور انداخته شود (سلام احسان )

 -           تحصیلات و خرافات با یکدیگر نسبت عکس ندارند

 -          در انتخاب دوستانتان برای گفتن از دردهای جسمی تان دقت کنید(این اخری خیلی مهمه)

مثل

امروز هوای تهران  مثل یه هدیه بی موقع از یه کسی بود که مدتهاست فقط ناامیدت کرده

دس به دس کنید  کریستینا برسونید امید نبنده یه وقت

امیر می دونسی کریستینا آگویلرا می خواد دوباره ازدواج کنه؟

نه ولی بهش بگو من اصلا قصد ازدواج ندارم، اونم با یه اجنبی

!!!

هم قبیله

امروز دو سرباز از شاگرد میوه فروش قیمت انجیر را پرسیدند و شنیدند کیلوی 2000 تومن

هر دو به انجیرها خیره شدند وچیزی نگفتند

شاگرد میوه فروش یکی از ظرفها را جلوی سربازگرفت و گفت

یکیش را امتحان کنین نخریدی هم نخریدی

سرباز ها با شرم انجیر برداشتند و شاگرد میوه فروش زیر چشمی به صاحبش نگاه می کرد

و اینطور شد که   پسره رفت یکی دیگه را گرفت

دختره با پسره از  خیابون عباس آباد راه افتادن به سمت خونه دختره تو آزادی

رفتن و

رفتن و

رفتن

نزدیک میدون که رسیدن و جون از ک ون پسره داشته در می رفته ، خداحافظی که می کنه،  دختره می گه:

حیف... چقدر تهران کوچیکه

آلزایمر رو به رشد گیس طلایی کولاک می کند

یه سال بود  در به در ، سگ دو می زدم دنبال یه کتاب مرجع برای رساله ، نایاب بود و نبود...

دیروز  تو کتابخونه ام دیدمش

.

.


ده دقیقه نشسته بودم رو زمین می خندیدم.

ثروتی دارم به نام دوست

دوست خوب اونه که وقتی تو خونه اش تو شمال داره  برای خودش ترشی درست می کنه

سه تا شیشه  برای این دوستِ ترشی خورش تو تهران کنار بذاره

و بعد در حالی که  باید پنج نسخه از رساله اش را با خودش  از شمال تا تهران بکشه و بیاد دانشکده

اون سه تا شیشه ترشی قرمز و زرد و سبز ِ تو را هم روی اونا بذاره

می دونی این یعنی چی؟