یه یه یه
همین امروز که باید 1500 صفحه تکثیر میکردم. کارت تکثیرم اعتبارش تمام شد
خواستم با کارت پرداخت کنم کارت عابربانکم در دستگاه مغازه پیغام داد که موجودی کافی نیست
تمام یک خیابان را دویدم تا یک عابر بانک سالم پیدا کردم
در اداره ای که کار داشتم همه در حال اسباب کشی بودند و کمدهای کهنه را با نو عوض می کردند
در لحظه ورودم به اتاق ،خانم مسئول از جایش بلند شد و سرش چنان خورد به لبه پنجره که صدایش خانم کارمند دوم را به اتاق دواند
خانم کارمند دوم که دستگاه فشار خون در زیر لباس بهش وصل بود از دیدن منظره قبلی دستگاهش در زیر مانتو شروع به جیغ کشیدن کردن
این وسط یه کتابخونه که در حال خروج از اتاق بود افتاد وسط اتاق
کوفت
نیشتو ببند
اصلا بقیه اش را نمی گم