قندچی شریعت رضوی بزرگ نیا

امروز به دنبال قبرستانی برای فیلمبرداری به امامزاده عبداله شهرری رفته بودم

در جایی پشت مقبرهای قدیمی و متروک به دیدار دوباره سه قطره خون رفتم .چند سال پیش در گذری اتفاقی سه قبر را پوشیده در علفهای سبز بهاری و گلهای خودرو یافته بودم. تنها و زیبا و غریب



این بار دیدم سنگ قبرها و قاب عکسها را عوض کرده بودند. پرچم ایران با  الله وسط آن را هم روی سنگ ها کنده کاری کرده بودند و  در حاشیه نام بنیاد شهید هم حک شده بود اما



 معصومیت چهره ها و غربت نگاهشان هیچ عوض نشده  و چقدر که  آشناتر شده بود در این سالها ....



"صبح روز 16 آذر 1332، گارد براي اولين بار وارد صحن دانشگاه شد. در يکي از کلاس‌هاي درس دانشکده فني، چند تن از دانشجويان به حضور ماموران گارد اعتراض مي‌کنند و ماموران گارد با حمله به دانشجويان بي پناه، سه تن از آنان را با شلیک گلوله و سرنیزه میکشند. فرداي آن روز ، نيکسون به دانشگاه تهران مي‌آيد و ا«دکتراي حقوق» دريافت مي‌کند. علت فوت سه نفر از دانشجويان دانشگاه از طرف اداره پزشکي قانوني آن زمان چنين تشخيص داده شده است:

1- مصطفي بزرگ نيا دانشجوي دانشکده فني بر اثر يک گلوله که از طرف راست سينه وارد و از زير بغل چپ او خارج شده فوت کرده است. بر اثر اين گلوله استخوان بازوي وي به کلي خرد شده و خونريزي زياد باعث مرگ وي شده است. بر پشت شانه راست مقتول نيز اثر زخم سرنيزه ديده مي‌شود که تا 15 سانتيمتر زير پوست فرو رفته بود. 2-شريعت رضوي دانشجوي مقتول ديگر فقط به علت زخم سرنيزه فوت کرده است. سرنيزه استخوان ران راست وي را به کلي خرد کرده و شريانها را پاره کرده و در نتيجه خونريزي زياد مجروح درگذشته است. يک گلوله نيز به دست راست وي اصابت کرده که جلدي بوده و نمي‌توانسته باعث مرگ باشد. 3-مقتول ديگر احمد قندچي نام دارد و به علت اصابت گلوله اي که وارد شکم وي شده و احشاي داخلي را پاره کرده درگذشته است"

بچه های آخز الزمان

پسرک دوستم اومده خونه ام و با ظرف تیله هام بازی کرده  و میگه 

- خاله من خیلی دلم می خواد اینا رو باخودم ببرم

- نمی شه خاله، بچه های دیگه هم می یان با اینا بازی می کنن و دوستشون دارن

- آره ولی من واقعا دوستشون دارم و واقعا می خوام ببرمشون

- خب وقتی خودت می یای خونه من با چی می خوای بازی کنی؟

- هر دفعه باخودم می یارم با خودم می برم

- خب بچه های دیگه که می یان چی گریه می کنن؟

- خب وقتی می یام بگو من بیام تیله ها را هم بیارم باهم بازی کنیم 

- خب خودم چی؟ من خودم وقتی شماها نیستید با این تیله ها بازی می کنم 

اومده تو گوشم می گه 

خب خاله برو واسه خودت بخر  نباید که با تیله های من بازی کنی


و چهره اش که داستانی طولانی از شکست های پیاپی بود؛ از یادم نمی رود

امروز مادر یکی از دخترهای که برای تست بازیگری آمده بود به دستیارم اصرار کرده بود که خودش هم تست بدهد.

از آنجا که یک نقش خیلی فرعی برای زنی میانسال لازم داشتم ،قبول کردم

زن وارد شد و متوجه شدم که نازیبا است (معمولا مادرهای زیبا هنرجویان، این احساس را دارند که حیف شده اند و اگرنه برای خودشان سوفیا لورنی بوده اند)

زمان تست دادن هم حتی یک جمله بسیار ساده و بسیار کوتاه را نتوانست اجرا کند و یا حتی از روی کاغذ بخواند؛ حتی تلاشی هم برای اجرای بهتر نمی کرد.

 گیج شده بوده ام ،پس دلیل اصرارش چه بوده است

دستیارم پرس و جو کرد 

معلوم شد  فقط می خواسته وقتی به خانه می رود، به "دیگرانی" بگوید که تست بازیگری داده است.

بترسید از بی حوصلگی این فرشته بدذات

همیشه دروغ زیاد می گفتم. دلایل مختلفی هم برای این کار داشتم

ترس

ناتوانی در نه گفتن

کلاس گذاشتن

و بسیاری اهداف غیر شرافتمندانه دیگر

خداییش در این فن هم به درجاتی شایسته اسکار و کن و نوبل دست  یافته بودم

ده سال پیش یه مشاوری به من گفت: راستگویی یه جور" خر زرنگی " است و  میزان منفعتی که از آن نصیبت می شود برای توی سودجو خیلی بیشتر است

با ترس و تردید امتحانش کردم و دیدم نه خداییش جواب می ده  خفن

حالا هم هر از گاهی دروغ می گم اما مهارتم کم شده و خیلی تابلوه به همین دلیل زیاد  از این فن استفاده نمی کنم 

 اما بیشترین دلیلم برای دروغ نگفتن ترس از یک فرشته است که من نامش را گذاشتم فرشته بدشانسی

فرشته  بامزه و شیطان با موهای قرمز فرفری  و پاهای برهنه و چوب جادوی ستاره دار؛ وقتی توی بهشت حوصله اش سر می ره ..می یاد پایین و آدمها را ضایع می کنه ...چقدر که من مزه این چوبش را چشیده باشم خوب است؟

این هفته فرشته چوبش را حواله چند آشنای من کرده بود و مدام نیش مرا باز می کرد

اولی به من گفته بود که جلسه  سینمایی خاصی را نرفته است که قرار بود نرویم کلا!

دومی گفته بود امکان انجام  کار ی به لحاظ اداری ممکن نیست و بهتر است رهایش کنیم !

سومی هم سفری دعوتم کرده بود و من هم قبول کرده بودم ایمیل زد که چون خبر ندادی من خودم می روم!

فرشته عزیز چه کرده ؟

یک شخصی را از ناکجا آباد به نزد من فرستاد تا خبر دهد که فلانی آن جلسه سینمایی را رفته است!

یک نفر همان کاری اداری را به راحتی برای من  انجام داد و حتی بابتش دستمزد هم نگرفت !

سومی هم به دلیل رذالت فرشته؛ همان لحظه که ایمیل زد من آنلاین بودم  و فورا جواب دادم که : می یام

 و او هم  مجبور شد گوشی اش را خاموش کند !


و به قول نازنین :نمی دونم چرا این کیبورد احساس بامزه بودن به آدم می ده...این احساس را جدی نگیرید

دیشب با دوستی با چت درباره مسائل کاری مشورت می کردم
او در پشت هر جمله من یک آیکون لبخند می گذاشت و یا  با جملاتی طنز آمیز درباره مشکل من حرف می زد
در پایان هم یک راه حل مضحک برای دغدغه ذهنی من ارائه کرد
ٱنقدر از گفتگو با او آزار دیدم که در پایان بسیار دل گرفته تر از آغاز با او خداحافظی کردم
این دوست در دنیایی واقعی به شدت در کلام و سخن، مودب و محتاط و ملایم است
و با شناختی که از او دارم  به هیچ وجه قصد آزار دادن مرا نداشت
این از بلایای چت و دنیای مجاز و  آیکون ها ست که با از بین بردن لحن کلام و استفاده غلط این سوبرداشت ها را ممکن می شود
همین اتفاق درباره کامنت ها و اس ام اس ها هم می افتد.

چقدر از خواننده هایم بعدا ایمیل زدند و منظور خود را از کامنتشان توضیح دادند.

 اس ام اس ها که گناه بسیاری از دوستی منجر به جدایی برگردنشان است.. . آمارشان از تصادف منجر به فوت بیشتر است گمانم
 
نتیجه گیری اخلاقی اینکه :
ابراز عشق و ابراز تنفر و بقیه ابرازهایتان چش تو چش باشد 
یعنی اینقدری که بشه با مشت  زد تو چش طرف یا ماچش کرد

معلوم گردید که فکر کرده جارو ؛ عصا است و مرد هم نابینا!

اون مامان دوستم بود که براتون چند بار گفتم خدای سوتی دادنه

 در میدان ونک مشاهده شد که ناگهان مسیرش را کج کرده و رفته دستی زیر بازوی مردی انداخته که جارو به دست کنار خیابان ایستاده بود است...

ایشون نزهت جون هستن و این یکی معصومه جون

یه دوست دارم که آدم به شدت معاشرتی و خونگرمیه

چند وقت پیش گشت ارشاد گرفته بودش؛ وقتی خواهر  و مادرش نگران و دستپاچه  رفتن خیابون وزرا که درش بیارن 

خانم را در وضعیتی پیدا کرده بودن که  خواهران گشت ارشاد دورش را گرفتن و اون وسط ایشون داشتن شیرین زبونی می کردن و اونا می خندیدن 

تازه بعدش هم  خانمهای محترم را به خانواده معرفی کرده بوده

to be continued

صاحبخانه کرایه را زیاد کرده و احتمالا مجبور شوم اسباب کشی کنم

 و شما بزودی گزارش های خنده دار من درباره موجوداتی عجیب؛ خاص و منحصر به فرد به نام" بنگاهی" را خواهید خواند

همه سالن جیغ زدن : نفروش بابا الان می یان می گیرنت

امروز تو مترو یه پیرمرد وارد شد و با صدای که شبیه سوت بود گفت: لواشک تازه... لواشک...
و رفت به انتهای سالن
مدتی بعد دستفروشی جوان هراسان دوید به انتهای سالن

بعد ماموری با کیسه پر از دستفروشهای قبلی که گرفته بود دوید ته سالن

اما مترو به راه افتاد
همه مسافران نگران خیره به انتهای سالن 

...
بعد از مدتی پیرمرد با دستهای خالی آمد

....
آه از نهاد همه مسافران برآمد

....
پس از مدتی مامور از ته سالن آمد
ناله ونفرین مسافران بلند شد

...
مامور رفت

 اما پیرمرد ماند

همه درسکوت و دلسوزی به او نگاه میکردند 

....
بعد از مدتی دختری چادری خندان از انتهای سالن امد و از زیرچادرش کیسه لواشک ها را به پیرمرد داد.

....

سالن غرق شادی شد

پیرمرد لواشک ها را گرفت و دوباره با همان صدای سوت مانند گفت: لواشک ...لواشک تازه


عقده خود می می کم بینی

یکی از دوقولها اومده تو بغل مادرک و گفته

-        اینا چین؟

-        می می

-        من ندارم ...  برای چی ان؟

-        شیرتوش بوده دادم به خواهرک خورده  تموم شده

پسرک  تو بغل مادرک خوابش برده و وقتی بیدار شده همونجور خوابالو به مادرک گرفته

-        بریم شیر بخریم بریزیم توش

....

فرداش هم رفته با دقت به مامانش نگاه کرده و فهمیده که اون هم می می داره پرسیده

تو هم به خواهرک شیر دادی؟

پاسخ به تمامی پرسشها

خرج سفر با بنزین تا زمانی که خانم عاشق با ما بود 120 تومن  نفری

از دونگ رها به دلیل رانندگی کم شد و من و خانم عاشق بخشی از دونگ او را پرداخت کردیم

بعد رفتن خانم عاشق دونگ من و رها  نفری 45 تومن  شد

کلا هشت روز شد که مسیر هم می شود:

تهران- قزوین- زنجان - اردبیل- نئور- اردبیل- سرعین- اردبیل- خلخال- ازناو- خلخال- خمس- اسبی- کلور- اسبی- خمس- اسالم- ساحل گیسوم- پره سر- بندرانزلی- رشت- فومن -ماسال- اولسابلنگاه- ماسال- رشت- توتکابن- رشت- کوچصفهان- رودسر - رامسر- شیرود- جاده جنگلهای دالخانی و بازگشت- تنکابن - نوشهر-نور- محمودآباد- بابلسر- آمل- جاده هراز- تهران

خب همه سئوالات را جواب دادم؟

گزیدگی های خانم عاشق و رها خوب شدند . هنگام ورود به تهران دکتر داروخانه سی هزارتومن دوا داد که رها بخورد و بمالد و اینا 

به مادرش هم گفت اتوبوس از راه شمال برگشته و پشه او را زده است و مشهد هم آفتابی بوده و باعث شده بسوزد

از خیابان بهار هم نخودچی کشمش و عناب خرید و سوقات برد

دوربینش را هم تهران جا گذاشته بود و از اردوی دانشگاه هیچ عکسی ندارد

در خانه موقرمز هم فیبی و هم لباسهایش را شست که گردو خاک سفر از ماشین ولباسها برود

کارت یک خانم فرهنگی همراه همان بود و بیشتر شبها در خانه معلم بودیم که هزینه هایش پایین است

فقط دو شب چادر زدیم که یکی در امامزاده بود و دیگری در قهوه خانه درویش که هر دو جا امن بودند.

منظورم اینه که شاخ فیل نشکوندیم هر سه تا خانم دیگه ای هم می تونن همین کارو بکنن. خطری ندارد 

طبعا هرچه تعدادتان بیشتر باشد هزینه و خطرات هم کمتر می شود

اون ماجرایی هم که برای من توی جنگل پیش اومد نتیجه  بی احتیاطی من بود و هیچ ربطی به سفر نداشت

این سفر را هم می شد بدون ماشین رفت. تمام مسیر اتوبوس و مینی بوس و تاکسی  هم دیدیم...حتی می شد درنئور جیپ کرایه کرد تا به سوباتان بروی

یکی از اهداف من بابت نوشتن این سفرنامه ها این است که از من تعریف کنید و من خرکیف بشم

اما هدفهای دیگری هم دارم و آن تشویق شما به سفرکردن است

این ترس از سفر و این نابلدی در طراحی روزهای تعطیل که گریبان همه ما را گرفته  را می توان از بین برد

عین همه کشورهای دیگری که می شناسیم


من دوستان زیادی دارم که سالهاست می خواهند سفر بروند با حسرت به تعریف های من گوش می دهند  و هر سال کلی تخیل می کنند و  سرانجام تمامی سفرشان می شود: ترافیک جاده و  شمال و ویلا و ساحل شلوغ و بازگشت در ترافیک ...البته اگر سرانجام به این نتیجه نرسیده باشند که" هیچ جا خونه آدم نمی شه" و" اتفاقا تهران در روزهای تعطیل خیلی هم خوبه"


چیزی که مرا به شدت آزار می دهد این است که  با خود بگویید کار من نیست و من نمی توانم و می ترسم و پایه سفر ندارم و پول ندارم و ...

من از دیدن ناتوانی در خودم و دیگران آزار می بینم 

مثل آن دوستانی که هنوز از نصب وی پی ان  و فیلتر شکن روی کامپیوترهایشان برای دیدن عکسهای سفرنامه  ناتوانند...

اهان راستی

در مورد دوستانی هم که دلشان برای خانم عاشق می سوزد. خیلی خوشحالم که خواننده های با احساساتی چنین لطیف دارم و مطمئنم که دلتان برای من هم می سوخت زمانی که به دلیل  پرت شدن خانم عاشق از بالای صخره ها در دادگاه در حال پاسخ دادن  به این سوال منطقی بودم که: چرا یه خانم صد کیلویی را با دمپایی بردی بالای دره؟  و کسی حرفم را باور نمی کرد که : خودش رفت....






دالخانی

بعد از خوردن آن ناهار اهورایی فامیل موقرمز آمدند و راهنمای ما شدند برای گذارندن یک عصر دلپذیر

از شهر بیرون آمدیم و از بین شالیزارها رد شدیم

و رفتیم بالای تپه های که تماما گندم گاشته شده بود و حالا هم درو شده بود.

یکی دو نفر زمینهای بالای تپه راخریده بودند و تبدیل به باغ کرده بودند که حسودی کردم بهشان 

رفتیم برروی تپه ای مسلط به شهر نشستیم و زن عموی موقرمز برایمان بلال درست کرد. پسرعموی موقرمز نوشیدنی های نعنایی دست ساز خودش را معرفی می کرد و موقرمز هم چایی گیلان به خوردمان می داد.

روبرو هم منظره ای بود که در زیر نور عصرگاهی نارنجی شده بود

مامان رها زنگ می زد و رها فورا از ما دور می شد که صدای هر و کر ما را مادرش نشنود و پسرعمو فریاد می زد: یا امام رضا ...

گمان می کنم روزی تمام این تپه ها جنگلی بوده که برای تبدیل به زمین کشاورزی ؛ درختان قطع شده اند اما همین ترکیب درخت سبز و زمین زرد بسیار زیبا بود.

تا غروب آفتاب روی تپه ها باقی ماندیم و بعد به سمت بوته های تمشک رفتیم. سراسر مسیری که آمدیم این نقاط قرمز را می دیدم و دخترعمو دلداری می داد که نگران نباشید بر میگردیم و چه برگشتنی

در عمرم یک جا این همه تمشک نخورده بودم

حالا اضافه کنید به همه اینها دست پخت مادرموقرمزرا 

موساکا؟!

عرفان بود

از آنجا که موقرمز به خاطر ما از مازندارن به گیلان آمده بود و از آنجا که ما به پایان سفر رسیده بودیم اما میلی برای بازگشت نداشتیم به قول رها گفتیم کاری کنیم که دردش کمتر شود و از اتوبان قزوین  نرویم بلکه اول برویم موقرمز را به مازندران برسانیم و بعد از هراز برگردیم تا سختی ورود به تهران کمتر شود

بنابراین موقرمز را سوار کردیم و کنار دریا به راه افتادیم

این موقرمز اینقدر خوش سفر بود و اینقدر پراز حس طنز که همش فکر می کردیم چرا از اول سفر سوارش نکرده بودیم

از شهرهای رد شدیم که من همیشه فقط نامش را در نقشه ها دیده بودیم کوچصفهان؛ چابکسر و و رودسر و  رامسر که اولین بار بود می دیدمش

و چقدر شهر شیک و سرسبزی بود ...خیلی دوستش داشتم حیف این همه زیبایی که سرشار از تشعشعات رادیواکتیوه باشد

ظهر شده بود و گرم بود به دنبال جایی برای ناهار خوردن می گشتیم که من با دیدن شیرود به یادم آمد که اینجا جایی دارد به نام دالخانی

یادتان هست سفر دراززمین و جنگلهای دالخانی؟

به رها گفتم جان دارد یک ساعتی به سمت بالا برود؟ رها هم که نه نمی گوید و رفتیم بالا و بالا و بالاتر

ناگهان دمای گرم و رطوبت هوا تبدیل به خنکی دلپذیری شد آنقدر که من می گفتم ژاکت لازم هستم و جیغ همه در می آمد که سرمایییییییییییییییییییییی

به یک منظره زیبا رسیدیم و همانجا نگه داشتیم

در این سفر این همه جنگل دیدم اما این تکه خیلی متفاوت بود. عکسی هم ندارم چون با دوربین حرفه ای موقرمز عکسهای فوق العاده ای گرفتم و یادم رفت که ازش بگیرم!

تنه درختها سبزکمرنگ و باریک و بلند و زمین هم سبز چمن و آسمان هم که دیده نمی شد. اما این خطوط موازی سبز تا انتها فضایی سینمایی ایجاد کرده بود.

رها و موقرمز آتش روشن کردند و من مرغ به سیخ زدم و .....

عیش و عشرتی بود ...

بعد از ناهار در جنگل قدم زدم اما ورود به منظره هم باعث نمی شد تا از متفاوت بودن آن کم کند و هربار که از دور به رها و موقرمز نگاه می کردم از اینکه این ٱدمهای آشنا درون این تصویر سینمای عجیب پشت سرشان حضور دارند حیرت می کردم

هر دو خوشگل کردند و در این کارت پستال، عکس های فیس بوکی ازشان گرفتم

سرانجام موقرمز را  رساندیم و شب در عطر محبوبه و یاسهای سفید خانه اش خوابیدیم و فردا صبح به سمت تهران راه افتادیم

زمانی که در پردیس به عوارضی رسیدم . مرد به صندلی عقب ماشین ، کوله ها، فلاکس و صورت آفتاب سوخته مان نگه کرد و پرسید: به کجا سفر کرده بودید؟

رها با آهی طولانی گفت : یه جای خیلی دور

مرد گفت : چرا مرا نبردید؟

رها گفت: ایشالا دفعه بعد 

و وارد تهران گرم و خاکستری شدیم 

توتکابن

صبح با بدرقه پیرمرد سرایدار بی دندان از مدرسه بیرون آمدیم و به سمت فومن به راه افتادیم. هدف بعدی شهری بود به نام توت کابن که مادر یکی از دوستان در آنجا خانه داشت و ما قصد خراب شدن بر سرش را داشتیم

یک راننده مهربان گفت که پشت سرش برویم تا جاده فرعی فومن را نشانمان دهد. رنگ خاکستری چشمان مرد راننده را به عمرم ندیده بودم

باز هم جاده ای زیبا با کوه های سبز تیره در یک طرف و شالیزارهای سبزروشن در طرف دیگر..در یک فرورفتگی به سمت شالیزار نگه داشتیم تا صبحانه با خیار و گوجه و چایی و پنیر بخوریم.

 یک موتوری دوبار از پشت سر ما رد شد و بعد همان موتوری در نقش مرد کشاورز وارد شالیزار شد و من هم سلام و احوالپرسی برایش فرستادم... در کنار سنجاقک ها صبحانه را خوردیم و به راه افتادیم که کمی جلوتر ماشین پلیس ما را نگه داشت.

رها سیگارش را به من داد که پنهان کنم و منم آن را در کیفم گذاشتم! و با خودم فکر می کردم سیگار چه اهمیتی دارد ما که سرعت نمی رفتیم و کمربند هم بستیم.

آقای پلیس جوان مدارک از رها گرفت و جعبه سیگار را زیرو رود کرد و پرسید که چه نسبتی داریم ؟!

دوستیم خو!

مرد به سمت من آمد و هنگام جستجوی در ماشین  توانست کیسه چایی که دور از چشم رها در آن انداخته بودم را پیدا کند

من و رها  از اینکه کثافتکاری مرا پلیس پیدا کرد، خنده مان گرفته بود. پلیس از من هم کارت شناسایی خواست و وقتی کارت دانشگاه را دید با حیرت پرسید : از کجا آمدید؟

مسیر طولانی تر از آن بود که برایش توضیح دهیم از کجا به کجا رفتیم فقط گفتم که می تواند در خانه معلم های مسیر رد عبور ما را تلفنی پیدا کند

گفت که چرا توقف کرده بودید و رها به سادگی گفت: برا صوبونه 

و باز خنده مان گرفت

مرد همچنان سعی داشت درک کند ماجرا را . گفت این جاده خیلی خطرناک است و تمام مسیر مواد فروش هستند

ما هم گفتیم :ای وای چه بد ، یه راننده ای این راه میان بر را به ما نشان داد که برویم فومن

با تاسف حیرت به ما نگاه می کرد که  لبخند نیم خورده ای روی صورتمان بود و سرتکان داد و  گفت :

بروید

ما هم رفتیم و من از رها می پرسم :ماشین راهنمایی رانندگی را چه به این کارها ؟

و رها می گوید: اسکول اون ماشین رنگش آبیه این ماشین رنگش سبزه 

(اسمارت گیس طلا)

راه افتادیم و کلی بقیه راه را خندیدیم به قیافه آقا پلیس که دهنش سرویسه بخواد بی سیم بزنه به همه جاده هایی که ما  رد شدیم ..

 بعد از اون هم  رها  هرچی ماشین راهنمایی رانندگی تو مسیر بود نشون می داد و می گفت : نگا اینا آبی هستند


به شهر زیبای فومن رسیدیم

شهرهای شمالی سرسبز نیستند.- داد نزنید- داخل شهرها سر سبز نیست اما فومن ردیف های بالا و بلند چنار تمام خیابانهای شهر را خطکشی کرده اند. دوستش دارم این شهر را و خیلی دوست داشتم دوباره به دیدن مجسمه آناهیتا بروم که سوار بر ارابه اش با چهار اسب به نامهای باران و تگرگ و برف و شبنم در وسط یک میدان ایستاده است

دوست موقرمز تلفنی آدرس خانه مادرش را داد و به شدت نگران بود که ما گم شویم . فکر کن تو اتوبان مستقیم گم بشیم...

از رشت پرترافیک و گرم عبور کردیم و با کمک مرد عوارضی  مهربان توتکابن را پیدا کردیم و در میدانگاهی کوچک آن منتظر این دوست دلربایمان شدیم که با آن موهای قرمزش کل میدان را منقلب کرده بود

خانه مادرش یک خانه تر و تمیز ویلایی بود با حیاطی در اطراف آن که پر از درختهای بلند کاج بود و گلهای ناز که درون جعبه کاشته بود و روی تراس گذاشته بود. تازه در باغچه اش هم سبزی کاشته بود

و همه اینها به کنار در خانه میزی منتظر ما بود که با سر رفتیم داخل آن 

آقا من نمی دونم مائده بهشتی چی هست  ولی اینجا گوشتهای بود که داخل موادی خوابیده و بعد کباب شده بود... فسنجانی که با سبزی ها شمالی درست شده و برنجی که ته دیدگش شعر بود

به قول رها ما هنوز به درک درستی از این سفره نرسیده ایم اینقدر که عمیق بود



اولسا بلنگاه

بعد از دیدن بام سبز ماسال به سمت ییلاق حرکت کردیم

من در تعجم که چرا تا به حال کسی به جز سجاد اولسا بلنگاه را به من پیشنهاد نداده بوده است در این همه سال مسافرت های من؟

جاده ای پیچ در پیچ به سمت  ابرها ...جاده ای با درختهای متفاوت ..گاهی سوزنی  و قد بلند ...گاهی نازک و پر و به هم چسبیده ...گاهی گرد و قلمبه ...

و همیشه زیبا

هرچه بالاتر می رفتیم فضا غیر واقعی تر می شد با مه ای که مناظر را پیدا و پنهان می کرد.

دیگر حتی با هم حرف هم نمی زدیم اینقدر که تصاویر رویایی بودند. دیگر دوربین هم جواب نمی داد که یا باید کوه را می گرفتی یا دره ... جایی را به یاد دارم که رها فریاد کشید و من نگاه کوتاهی به کوههای سبز روبرو کردم که ابرها روی آن می رقصید و کف دره که  ابر چون خامه  آن را پر کرده بود و به سرعت رو برگردانم

ترسیدم...از شدت زیبایی تصویری که از پنجره ماشین می دیدم ؛ ترسیدم که تحمل این همه را نداشته باشم....آنقدر که ضربان قلبم بالا رفته بود...بالا رفتیم و بالا رفتیم و بالاتر...اینقدر که قله ها ی سبر به جایی اینکه بالای سرمان باشند روبرویمان بودند

و همانجا نشستیم  و سیر نگاه کردیم  البته چای و حلوا هم خوردیم

بامزه این بود که در سراسر مسیر به جای رسم رایج شمال که بلال فروشی است گوسفند می کشتند و همانجا کباب می کردند  و می فروختند که خدایش نمی شد آخه گوسفنده خودش اونجا ایستاده بود.

و باز هم من به پاییز ماسال می اندیشیدم و رها می گفت فایده ای نداره بااین قلب ضعیفت خوب می میری که

برگشتیم پایین و باز هم ان جاده پیچ در پیچ و بازی ابر و جنگل

در یکی از پیچ ها رها از من می پرسید مستقیم برم؟ و من به تلما و لوییز فکر می کردم...

یک روز به اینجا بر می گردم و در ییلاق اتاقکی چوبی کرایه می کند و روزها جلوی ان می نشینم و به عبور ابرها از کمر کوه نگاه می کنم تا ....بمیرم

بامزه این بود که یه پراید رینگ داری تصمیم گرفته بود رها را اذیت کند و رها با دست فرمانش چنان بلای سرش آورد که  طرف مجبور شد  پیاده شود و یک حالی از ماشینش بپرسد.

با خانه معلم ماسال تماس گرفتیم و مسئول مهربان آدرس مدرسه شبانه روزی را داد که در ان نزدیکی بود. کالباس و خیارشور و نان تازه خریدیم و رفتیم مدرسه

مدرسه در واقع بیرون شهر و در مزرعه بود و تنها دخترسرایدر در ان بود که تا در را باز کرد گفت اب گرم نداریم ها

ما هم گفتیم سرت سلامت همون اب سرد هم کافی است

مدرسه شبانه روزی دخترانی بود که حالا در تعطیلات تابستانی هستند. اتاقهای بزرگ با درهای قفل. به دخترک سرایدار دستپاچه کمک کردیم تا بین ان همه کلید بتواند یکی از اتاقها را باز کند که پر از تخت ها دو طبقه با پتوهای نو و تمیز بود و پنکه سقفی

شام را خوردیم و من به سراغ حمام رفتم  که دیگر بدجور داشتم شپش می زدم و بعد از شنا در رودخانه هیچ آبی به تنمان نخورده بود. ما را از آب سرد می ترسانی دختر سرایدار؟ افریقا یادت هست ؟

اول با احتیاط سرم را در زیر آب سرد شستم اما مدتی بعد آب به نظرم ولرم رسید(تلقین کردم؟) و یک حمام اساسی به راه انداختم و برگشتم بالا و فهمیدم همان جانوری که به خانم عاشق حال داده بود گویا از رها هم خوشش می آمده (نفرین خانم عاشق)

با خانم عاشق تماس گرفتم و گفت که دکتر در تهران به اوچند مدل آمپول و قرص داده و گفته که عفونت کرده بوده جای گزش

خب نگران رها شدم اما مدل و نوع گزیدگی های رها فرق داشت

رها هم وسوسه شد و رفت دوش گرفت و هر دو زیر پنکه سقفی با رطوبت دلچسب ماسال دراز کشیدم و به جملات عاشقانه دخترهای دبیرستانی که زیر تخت ها نوشته بودند می خندیدیم و  به خواب رفتیم

ماسال سبز

نیمه های شب با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم. آسمان روبرویم می درخشید. رعد و برق همیشه مرا به هیجان می آورد. بنابراین به دیوار کلبه تکیه دادم و در انتظار ترانه های باران ماندم. سگهای میزبان با شنیدن صدای رعد به سمت من آمدند و زیر تخت جمع شدند. رابطه من و سگها خیلی خوب است بنابراین با یکدیگر به باران نگاه کردم  و آسمان می غرید

چند تا رعد و برق دیگه زد تا رها را دیدم که با کیسه خوابش به دوش آمد کنارم.نگران بوده که من ترسیده باشم. کنار کشیدم و او هم به من در دیدن باران ملحق شد که دیدیم مرد میزبان دوان دوان با فانوسش می آید. نگران به ما رسید و با حیرت فانوس را به صورتمان و تاباند و دید بیداریم و نیشمان باز است و سگ ها در اطرافمان هستند

مدتی نگاهمان کرد و بعد زد زیر خنده ....

نشست کنارم ان و دستی به سر خیسش کشید و گفت : منو بگو که نگران شما بودم که الان سگها می یان سراغت از ترس سکته می کنید

خندیدم و گفتم که بهتر است به فکر اون یکی باشد

سقف بالای سر خانم عاشق ناگهان سوراخ شدم و حجم آبی ریخت روی پتوهایش

 در نهایت رذالت گذاشتم تا آقای میزبان خودش به خانم عاشق اصرار کند که برود داخل کلبه (به خاطر پولش طبعا) و خانم عاشق هم خوشحال رفت و بساطش را آنجا پهن کرد

و من و رها ماندیم و فانوس پیرمرد و صدای باران و رعد و نور صاعقه ...شبی بود

صبح چشمانم را بر روی درختان باران خورده باز کرد و هوای  مرطوبی که صورتم را خنک کرده بود و شرمنده ام که بگویم با دیدن خانم عاشق قهقهه زدم

یک عدد جانور درون اتاقک چوبی حال اساسی به خانم عاشق داده بود. یک چشم کاملا بسته و یک طرف چانه اش کاملا کج

یک دستش هم انچنان باد کرده بود که بند ساعت را ترکانده بود

حالا مگه می شه نخندید

جالب اینکه خانم عاشق در طی این چند روز به شدت در مقابل مشکلات منعطفتر شده بود. من تغییر را در او می دیدم که زمان کمتری برای آرایش می گذاشت زودتر وسایلش را جمع می کرد کمتر غر می زد و حالا هم در مقابل چنین تغییر قیافه ای چندان ابراز ناراحتی نمی کرد. درحالی که اگر این همان ادم ابتدای سفر بود حتما این ماجرا را به گردن من می انداخت

منظورم این نیست که قابل تحمل شده بود اما اینقدر در این سفر به او خوش گذشته بود که حاضر بود این همه را تحمل کند اما همچنان سفر را با ما ادامه دهد(چه خیال خامی)

پیرمرد برای صبحانه آب جوش به ما داد و از این زمین گفت که 270 میلیون تومن از پدرش  آن را خریده است و آن کلبه گلی را خود پدرش ساخته بوده است.

 اکنون زمین را دو میلیارد از او می خریدند و نمی فروخت . غصه داشت که پسرهایش که همه دکتر مهندس شده اند در تهران حاضر نیستند بیایند و روی این زمین کار کنند. می گفت فقط در تعطیلات عید برای هر چادری که اینجا زده شده خداد تومن گرفته است و همسرش که در پره سر مانده بود و حاضر به زندگی در جنگل نبود

می گفت که حتی اگر روزی اینجا را بفروشد همچنان نگهبانش خواهد ماند

خب نمی دونم من اگه بچه این بابا بودم چه می کردم با این زمین؟ چه ها می کردم با این زمین ...

دل و از پیرمرد کندیم و ده تومن هم پول بهش دادیم و قول داد که پاییز هم اتاقکی ارزان به ما بدهد و باز هم همان جاده سبز و تاریک

خب در نهایت در اوج خباثتی که تاکنون در این سفر از من مشاهده کردید. با برنامه ریزی قبلی با رهاٰ، به خانم عاشق گفتیم که می خواهیم سفر را ادامه دهیم و برویم ارومیه ! واو بهتر است خودش را هرچه زودتر به دکتری برساند تا بیشتر از این ورم نکرده است و  نزدیکترین جا به تهران او را پیاده می کنیم تا مرخصی اش تمام نشده است به تهران برسد.

البته خانم عاشق هم کاملا متوجه منظور ما شد و حتی تیکه ای هم انداخت که "من همیشه تنهام"

اما اگر دیدی وجدان ما اندکی جنبید. نجنبید

 خانم عاشق را بندرانزلی پیاده کردیم و به خدا سپردیم و دور میدان دور زدیم و کمی دورتر رها ماشین را نگه داشت از ماشین پیاده شد و فریاد زد: خلاصصصصصصصصصصص شدیممممممممممممممممممممممممم

رفتیم یک رستوران مهمان رها کباب برگ خریدیم و یک ساحل پیدا کردم و آنجا ناهار را خوردیم و به سمت مسیر بعدی که سجاد پیشنهاد داده بود رانندگی کردیم

و تمام مدت با هم حرف زدیم اینقدر که این مدت به دلیل حضور خانم عاشق ما در سکوت از مناظر لذت برده بودیم!

عصر به ماسال کوچک و زیبا رسیدیم و اول از همه رفتم بام سبز آن که تمام  شهر در زیر پایت بود

با شالیزارها و سقف های قرمز و نارنجی  و هندوانه ای که رها قاچ می زد


آبشار ویسادار

مسیرپیشنهادی سجاد ساحل گیسوم بود. بعد از بردن ماشین به یک تعمیرگاه برای باز کردن درصندوق عقب به سمت ساحل رفتیم

جنگل زیبابود با درختهای بلند ولاغر و تونل عشاقی که تا نزدیکی ساحل ادامه داشت.

 فروشندگان هم ورودی جنگل را با نقش و نگارلباسهای که آویزان کرده بودند،تبدیل به یک نقاشی بزرگ کرده بودند.

ساحل گرم بود و عجیب اینکه برای شنا هم باز بود. به جنگل رفتم و آنجا بساط پهن کردیم و زمانی خوشی را باخوردن و موسیقی و گفتگو گذارندیم و به تلفنهای رها خندیدم

ماجرا این است که رها به خانواده گفته بود که سفر زیارتی مشهد می رود حالا تمامی فامیل زنگ می زدندو  سفارش دعا و سلام و سوقات میکردند و ما به ریشش می خندیدم

بامزه این بود که حتی خاطرات شمال را تبدیل به خاطرات مشهدمی کرد و مضحک تر ازهمهشب احیا بود که تعداد تماس ها ازهمه بیشتر بود  و رها داشت آتش درست میکرد برای کباب

حالا یکی زنگ زده بود و به او ادرس میداد که دربازار رضا مغازه دومی ازسمت راست برایش عناب بخرد!

بعد ازناهار از گیسوم به سمت مسیربعدی که سجاد پیشنهاد داده بود یعنی پره سر رفتیم .شهری کوچک که در آن من هوس زولبیا بامیه کردم و بعد  از پره سر به سمت آبشار ویسادار

و چه جاده ای

گفته بودم این سفرم سفر جاده های شگفت انگیز بود؟

دو طرف جاده آنچنان درخت و آنچنان زیاد که نمی گذاشت نور آفتاب داخل شود

و من مدام به این می اندیشیدم که در پاییز این راهرو سبز چه می شود

رها  میخندیدو میگفت: تو مانندمردی هستی که  برهنه زنی زیبا را تصور می کند

جاده اینقدر طولانی بود که با پالت بخوانیم

از دوست به یادگار دردی دارم....

تا آبشار...

اما شما بدانید من این مسیر را در پاییز خواهم آمد...

به دلیل شلوغی و بیزاری من ازجمعیت و سه ماشین تهرانی که شوخی های خرکی منجر به تصادفی می کردند رفتیم بالاتر ازآبشار

در آنجا نشستیم و زلیبی با چایی خوردیم. در نزدیکی ما کندوی عسلی بود که تمام محوطه اش پر از کیسه های خالی شکر بود!!!!

خلوت که شد رفتیم آبشار . زیبا بود و گل آلود اما 

توریستی شده بود و روی آن پلی زده بودند برای دیدنش و من که با هر دستکاری در طبیعت مخالفم حرص خوردم

اما هنوز می شود این آبشار را از پایین آمد(پاییز)

به دنبال جایی برای چادر زدن گشتیم و  آدرس کلبه درویش را دادند. صاحبش مردی بود که زمین بزرگی از جنگل را حصار کشیده بود و در ان کلبه های چوبی ساخته بود که اجاره می داد شبی 45 تومن.  

من هم گفتم کلبه نمی خواهیم و فقط در محوطه چادر می زنیم . گفت خب پول هم لازم نیست بدهید!

دمش گرم

به دنبال شام دوباره به شهربازگشتیم و  نان داغ و تازه خریدم و بازگشتیم

دوباره جاده  تاریک و زیبا 

درمحوطه تختهای چوبی بودکه سقفی هم داشت و نیاز به چادرزدن را از بین می برد

روی همان تخت ها  بساط را پهن کردیم

خانواده اصفهانی با لهجه بامزه شان یکی از کلبه ها را اجاره کردند بودند. آقا رها که یک رگ دور اصفهانی دارد ناگهان چنان یاد اصالت نصفه نیمه خودش افتاد که حتی ازخانم اصفهانی هم غلیطتر صحبت می کرد

رها و خانم اصفهانی با هم حرف می زدند و ما به لهجه بامزه شان می خندیدیم. زن شیرین می گفت  که هر ماه رمضان بیست روز را روزه می گیرندو ده روز را می روند سفر

هر سال اینجا هم می آیند. زن حتی ما را به دیدن رودخانه هم برد و از گرازی گفت که آن طرف رودخانه دیده است. 

رها دل زن را برده بود و او نگران بود که این بچه ! خسته نشود از رانندگی و سرما نخورد! و خانم عاشق حسودی می کرد 

مرد میزبان با اسلحه ای به دوش در اطراف درخت های گردو می گشت. می گفت سنجابهایی را می کشد که گردوهایش را می خورند 

خودش هم پیشنهاد داد که برایمان آتش روشن کند که چه آتشی ...

مادرک من که مثل همیشه از سفر رفتن من ذوق زده می شود و مدام زنگ می زند تا قسمتهای خوشمزه را برایش تعریف کنم؛ کلی سفارش کرده بود که رها هیچ کار نباید بکند و همه کارهایش را شما باید انجام بدهید چون رانندگی می کند

حالا بعد از روشن شدن آتش نه من و نه خانم عاشق حس شام درست کردن را نداشتیم و رها خودش املتی درست کرد که هر پنج دقیقه یکبارش می گفت

خوب به حرف مادرک گوش دادی...خوب...آخه انصافه ...هم ببرم هم بخرم هم بپزم؟

البته  املتی فراتر ازخوشمزه درست کرد که اصلا هم باعث عذاب وجدان من نشد(اشنایی بیشتر با پلیدی های گیس طلا)

روی تخت جای دو نفر بود و من از بچه ها جدا شدم و کیسه خوابم را کنار رودخانه و در ایوان چوبی کلبه انداختم

 به خانواده اصفهانی نگاه می کردم که  مرد با همسر و دوبچه اش به همراه  موسیقی ماشینشان میرقصیدند ..تصویری از خانواده ای خوشبخت

 مدتها بود که زیر سقف آسمان نخوابیده بودم

مرد میزبان برق ها را خاموش کرد و در سیاهی مطلق جنگل تنها صدای رودخانه شنیده می شد و  سنجابهایی که گردو به زمین پرت می کردند و شاخه های که از باد تکان می خورند

آخرین ذغال های آتشین هم ناپدید شدند

و من به خوابی عمیق و شیرین فرو رفتم 


اسالم به خلخال

صبح در امامزاده از خواب بیدار شدم و به یادم آوردم خادم امامزاده را که تمام شب به محض نزدیک شدن زائران امامزاده به چادر ما (کنارچادر تخت های یک قهوه خانه کوچک بود)سوار موتورش شده و خود را به چادر ما می رساند و منتظر می ماند که آنان بروند و بعد دوباره موتور را روشن می کرد و می رفت

یکی از مردان شب قبل تعریف می کرد که در فامیل تازه استخدام شده شان در نیروی انتظامی یه ماشین پر از مواد را گرفته و به رشوه های میلیونی صاحب ماشین توجهی نکرده و او را تحویل داده و بعد دیده که مرد با رشوه چندصدهزارتومانی به قاضی آزاد شده است. فامیل ایشان از آن به بعد تصمیم گرفته هر نوع رشوه ای را قبول کند و آنقدر رشوه گرفته است تا اخراج شده است!

تا بچه ها آماده شوند به چشمه پشت امامزاده رفتم و بطری هایمان پر از آب کردم. دو چشمه به شدت پرآب بود که به رودخانه ای می ریخت که شب قبل لالای خوابهایم بود

از خادم مهربان و امامزاده دلپذیر خداحافظی کرده و جاده زیبای برگشت را ادامه دادیم

به خاطر بسپارید: در ابتدای جاده اسالم به خلخال هرجا که تابلو آبشارنره گر را دیدید بپیچید و از جانب من جاده را تا آنجا که توان دارید ادامه دهیم

روزی من هم به این جاده را پیاده تا انتها خواهم رفت....

به محض ورود به جاده اسالم؛ هوا ابری شد و مه همه جا را گرفت

مه اینقدر زیاد شد که رها به فرمان چسبیده بود تا بتواند جلویش را ببیند. حتی تابلو پونل را (که یکی از مسیرهایمان بود) به زحمت دیدیم و آنقدر خطرناک به نظر می رسید که بی خیال پونل شده و همان مسیر اسالم را کورمال کورمال ادامه دادیم

در یک جایی که اندکی از مه کم شده بود برای گرفتن آب جوش نگه داشتیم که خانم عاشق خبر از آش دوغ داد ..

رفتیم داخل اتاقک چوبی و پیرمرد برایمان تخت و اجاقی آماده کرد و من خوشمزه ترین آش دوغ دنیا را خوردم

همه ما آش دوغ خوردیم اما این مخلوط سیر و سبزی که پیرمرد کنار آن گذاشته بود طعمی بهشتی به آن می داد و به قول رها

اگر پیرمرد کتاب بیاورد و ادعای پیامبری کند ؛ من به او ایمان خواهم آورد

به خاطر بسپارید آقای دریابابایی را 

سوار شدیم و کمی جلوتر ناگهان مه باز شد و سرانجام آن مناظر معروف اسالم به خلخال را دیدیم

تپه های با کلبه های چوبی...

غرق در مه ...

جنگل های دور...

مه که می رقصید....

 و چایی بهانه ای داغ و شیرین است که زمانی به تو دهد برای ثبت اینها همه 



کلور

در راه پایین آمدن خانم عاشق نزدیک بود خودش را به کشتن بدهد. مسیری را نباید می رفت و با وجود فریادهای حاضر نبود به مسیر پیشنهادی من بیاید و در نتیجه لبه دره با دمپایی سر خورد. آنقدر مطمئن به سقوطش بودم که رو برگردانم و منتظر ماندن تا صدای فریادش را بشنوم

فقط یک معجزه بود که توانست از آن شیب جان سالم به در ببرد.

از رودخانه عبور کردیم و در جایی نشستیم .ضربان قلبم پایین نمی آمد از تصور خرد شدن استخوانهایش در پایین دره . رها خیلی جدی به من گفت که به ماشین که رسیدم وسایلش را به دستش بدهیم و برویم. از قیافه رها مشخص بود که پای دعوا با من هم ایستاده است.

خانم عاشق را کنار کشیدم و برایش به زبانی ساده توضیح دادم که من از چهارسالگی از کوه و کتل بالا رفته ام و با دیدن صخره و سنگ و شن می فهمم که کدام مسیر امن است و کدام ناامن و اگر نخواهد به توصیه های من عمل کند، باید برود.

به نظر رسید که عمیقا گوش می دهد اما به محض اینکه به راه افتادیم دوباره خودش رفت جلوی من حرکت کرد!

در نزدیکی روستا مردمی مهربان ما را به چایی دعوت می کردند و در داخل روستا چند خانم که جلوی درخانه شان نشسته بودند رسما از ما دعوت کردند که کنارشان بنشینیم و با هم گپ بزنیم 

گفتگویی به شدت شیرین و خندان بود

یعنی از خانمها از رها خوشش آمده بود و می گفت که خانه زیبایی و پسر بالابلندی دارد و تنها چیزی که کم دارد یک عروس خوشگل است ! 

رها هم درجا قبول کرده بود و به ما می گفت که خودمان برویم سرجاده ماشین بگیریم(به خاطر فرار از خانم عاشق بود؟!)

خانم عاشق از رها می پرسید که حاضر است عروس ترک ها شود که مادرشوهر آینده گفت که آنها ترک نیستند و تات هستند و به زبان تالشی سخن می گویند 

الان من یه حرفی می زنم که ممکن است باعث ناراحتی برخی از خوانندگان آذری ام شود اما از همان ابتدایی که وارد روستا شدیم من و رها به یکدیگر می گفتیم که برخورد مردم شبیه روستای قبلی نیست . من منظورم این نیست که روستاهای ترک زبان نامهربان بودند

اما به قول آنایار مردم مناطق سرد و سخت به تدریج روحیه درون گرا و جدی پیدا می کنند. در روستاهای قبلی گفتگوها در حد پرسش و پاسخ بود و از آن گرما و محبت روستاهای شمالی و یا روستاهای حاشیه خلیج فارس(مثلا) خبری نبود

توجه کنید که این نظر بر اساس تجربه من در این سفر است و یک حکم کلی نیست. منظورم این است که شاید ماه بعد و سال بعد درهمین مسیر من اتفاقا با مردمی برخورد کنم که به شدت مهمان نواز و معاشرتی باشند. 

گفتگوهای شیرین ادامه داشت و زنان از تگرگی گفتند که حتی یک گردو بردرخت ها باقی نگذاشته بود(در طی مسیر من به رها می گفتم نمی دونم چرا اینها فقط گردوی نر کاشته اند و یک گردوی ماده نمی بینم که مرداد بود و وقت دیدن گردوها)  بقیه میوه ها هم از دست رفته بود و مردمی که درآمدشان بر اساس باغهای میوه بود به شدت غمگین بودند بابت مخارجشان..

خلاصه رها را راضی کردیم که عجولانه ازدواج نکند  و به زور از مادرشوهر خوشگلش جدایش کردیم و به میدانگاهی روستا بازگشتیم

تمام مردان ده سیاهپوش در آنجا جمع شده بودند. مردی که نمی دانم از کجا فهمید من شیرازی هستم(متاسفانه من چون شیراز بزرگ نشدم لهجه شیرازی ندارم مگر اینکه مدتی طولانی در شیراز بمانم یا خیلی خسته باشم) و پیشنهاد داد که شب را در امامزاده عبداله چادر بزنیم و چه پیشنهاد خوبی

گرسنه و تشنه سوار شدیم و خودمان به شهرکلور رساندیم که امامزاده در آن بود. و در بین کوچه باغها امامزاده را پیدا کردیم. بزرگ و تمیز و زیبا با جایگاهی برای چادر زدن. شب احیا بود اما مراسم در مسجد شهر برگزار می شد نه امامزاده بنابراین خلوت بود. اما تمام مغازه ها بسته بود و ما مشرف به مرگ بودیم 

سرانجام رها فداکاری بزرگی کرد و دوباره سوار ماشین شد و رفت  تا از شهر چیزی برای خوردن بخرد و من هم مشغول سروکله زدن با چادر و خانم عاشق بودم. مردی در آن حوالی به خانم عاشق پیشنهاد کمک می داد و من از او خواستم که با مرد زیاد صحبت نکند(توانایی خانم عاشق در جذب مزاحم بالا بود)

مرد که صدای مرا شنیده بود گفت که خادم امامزاده است و خیال من راحت شد.

رها با تن ماهی و گوجه فرنگی و آب لیموی تازه از راه رسید اما   خانم عاشق نخورد چون کنسرو موادنگهدارنده! دارد و به جای آن از خادم امامزاده گاز پیکنیکی و آبکش گرفت تا ماکارونی! درست کند.

من در چادر کیسه خوابم را پهن کردم و بیهوش شدم و هر از گاهی که با صدای قاشق خانم عاشق برای تراشیدن ته دیگ کف قابلمه  از خواب می پریدم . میل به کشتن او درونم فوران می کرد

بعد تاریکی بود و چراغهای امامزاده که روشن بود و از لای در چادر دیده می شد وصدای پرنده های که نمی شناختم و صدای رودخانه که از دور می آمد



آبشارنره گر


 

خلخال زیبا را ترک کردیم به سمت اسالم. از اینجا به بعد یکی دیگر از خواننده هایم به نام سجاد راهنمای تلفنی ما بود.

اما طبیعت این سوی خلخال با سوی دیگرش خیلی متفاوت بود و بسیار نزدیک به طبیعت کودکی من. کوههایی برهنه با واحه های سبز روستای در بین دره هایش

ناگهان تابلوی دیدیم با نام آبشار ...حتی لازم نبود نامش را را بخوانیم با موافقتی در سکوت پیچیدیم در مسیرناآشنا

و چه نامنتظر هایی که منتظر ما بود...

در سراسر مسیر ابرهایی به حاشیه کوه گیر کرده بودند. بدون هیچ فاصله ای...عجیب بود چنین شکل ابری و چنین اصراری برای باقی ماندن در سرجاشان یک نوار سپید رنگ برسراسر کوه فاصله بین زمین و آسمان کشیده شده بود

بعدا  در مسیر اسالم پیرمردی به ما گفت که این همان کوهی است که طرف دیگرش اسالم است و این همان ابر و مه و رطوبت خزر است که تا این سر کوه سرک می کشد اما جلوتر نمی آید

از روستاهای زیبایی به نام خمس  رد شدیم و پیرزن زیبایی با سبد خریدش را سوار کردیم  که روزه بود و از نان و حلوایمان نمی خورد

سرانجام به روستای اسبو رسیدیم که آبشار نره گر در آن بود. روستای به شدت سرسبز و پراز درختان گردو

در میدانگاهی روستا پارک کردیم و زنان و مردان مهربانی آدرس آبشار را با دقت تمام دادند و حتی سنگ هم زیر چرخ های ماشین گذاشتند و کلی بابت باز نشدن صندوق عقب ماشین غصه خوردند.

به راه افتادیم از خرابی های روستا مشخص بود که سیلی را مدتی پیش پشت سر گذاشته اما زندگی به جان آن بازگشته بود.

پیرمرد گفت که باید مسیر رودخانه را بالا برویم و همین کار را کردیم

از کنار رودخانه تمشک خوردیم و بالا رفتیم.

رها که به شیوه خودش آهسته و پیوسته می آمد اما خانم عاشق خیلی طفلکی بود. بعدا اعتراف کرد که این اولین تجربه کوهنوردی(!؟)  او بوده است. با صد کیلو وزن خداییش خیلی تلاش می کرد اما مشکل این  بود که یادش رفته بود گوشهایش را با خودش بیاورد بالا. به همین دلیل من تمام مدت مسیر سرش فریاد می کشیدم: دمپایی؟ چرا کفشتو نپوشید؟ نه نرو اون راه خطرناکه ...پاتو روی شنها نذار لیز می خوری... تو همین جا بمون تکون نخور

و اگر  پروانه  و قورباغه های اطراف رودخانه به حرفهای من گوش دادند اوهم گوش داد..

از یک جایی به بعد متوجه شدم که بالاتر نمی تواند بیاید. رها هم که مدتها بود گم شده بود و منهم دلم نمی آمد بدون دیدن آبشار برگردم پایین. بنابراین به دروغ به خانم عاشق گفتم که می رم راه بالا رفتن را پیدا می کنم و زودی بر می گردم و التماس کردم که سرجایش بماند تا من برگردم

رهایش کردم و به سمت آبشار دویدم و چهارچنگولی از صخره ها بالا رفتم و رسیدم به آبشار

و معلوم شد که دیر رسیده بودم. هنوز آب اصلی آبشار از صخره ها پایین می آمد اما صخره های خشک اطراف با باقی مانده خزه های سبز روی آن نشان می داد که حرف پیرمرد درباره خشک شدن آبشار حقیقت داشته است

در واقع به جز آبشار اصلی ؛ آب از دیواره های خزه ای پایین می ریخته است که اکنون این بخش به دلیل تابستان خشک شده بود و تنها بهار این صحنه حتما زیبا وجود دارد

 

دوان دوان برگشتم سراغ خانم عاشق که دیدم دارد جیغ می زند و مرا به نام می خواند

در غیاب من هم بلند شده راه افتاده و لیز خورده برگشته سرجاش

با هم برگشتیم پایین و بالاخره رها هم از روبرویمان سر در آورد. حقیقتا نگرانش شدم بودم در این کوه و کتلی که غیر از ما و پرنده ها هیچکس  نبود...

سه نفری دوباره برگشتیم پایین و حوضچه ای طبیعی رسیدیم که در گودی بین صخره ها ایجاد شده بود وسرانجام وسوسه آب و افتاب کار خودش را کرد و سی ثانیه بعد من و رها داخل آب بودیم

آب به شدت سرد بود. تا کمر درون آب بودیم ولی برای فرو بردن سرو شانه نیاز به کشیدن فریادهای از اعماق وجود بود

و من و رها دره را روی سرمان گذاشتیم تا توانستیم برویم زیر آب....

آب اینقدر سرد بود که پوست تنمان فورا قرمز و برشته شد اینقدر که پس از مدتی به جای سرما ؛ حسی از گرما و سوختگی داشتی

تا جایی که  توان داشتیم جیغ زدیم و به هم آب پاشیدیم و آواز خواندیم  و به خانم عاشق خندیدیم که می گفت چون شامپوی مخصوص شستن آرایش صورتش را نیاورده داخل آب نمی آید!

آخرش من کم آوردم و مانند مارمولکی روی صخره ها دراز کشیدم تا گرم شوم اما رها هنوز داخل حوضچه داشت می زد و می خواند

بر روی صخره باز هم زمان متوقف شد

من بودم و بدنی که سرمایش با گرمای آفتاب و صخره داغ ناپدید می شد و پروانه ای طلایی که در کنار من از قطرات آب روی صخره می نوشید.  آن طرف رودخانه دو شانه بسر با سینه های نارنجی  در بین تمشک های قرمز پیدا و پنهان می شدند و شاهینی در آسمان پرواز می کرد.


خلخال وچشمه هایش

 

صبح  گذاشتم بچه ها بخوابند.توجه کنید که این فداکاری بزرگی بودچون من از اون لیدرهای فاجعه هستم که صبح کله سحر بیدار می شن.

از مسئول خانه معلم سراغ جاهای دیدنی خلخال را گرفتیم و راه افتادیم اما باتری ماشین مشکل پیدا کرده بود و پیرمرد نانوایی با نگرانی؛ تمام مدتی که رها با ماشین ور می رفت آنجا ایستاده و منتظر بود و تا زمانی که ماشین روشن نشد به سر کار خود باز نگشت

شهر خلخال به شدت صمیمی بود. شهری که در هر جای آن، کوه را می توانستی ببینی،

شهری یک طبقه و تمیز

به سمت ازناو رفتیم برای دیدن چشمه هایش ...چشمه را به صورت استخر درآورده بودند(متاسفانه) و اطرافش میز و صندلی و اتاقک زده بودند اما هیچکس جز ما در آنجا نبود و آب به شدت وسوسه برانگیز برای پریدن در آن  .رها حتی لباس  هم برداشت اما حضور ماشینی دیگر از یک طرف و ماهی قرمز های درون چشمه از طرف دیگر منصرفش کرد

چشمه اینقدر پر آب بود که دو جوی بزرگ از آن خارج می شد و کوهی بزرگ درآن انعکاس پیدا کرده بود.

خیلی دوست داشتم این چشمه را در شکل طبیعی اش می دیدم نه این چنین توریستی شده

از آنجا باز گشتیم به خلخال برای دیدن چشمه ای دیگر

روستای اندبیل و در ادامه راه چشمه میرعادل . این سفرمن سفر جاده های زیبا بود و این مسیر هم یکی از آنها بود

 ابرهای بود که همیشه به لبه کوه ها گیر کرده بودند و کوه هایی که  جان و تن انسانی را می شد در آنها حس کرد.

هرچه به چشمه نزدیکتر می شدیم درختهای روی کوه بیشتر می شدند. خود چشمه در واقع استخر بزرگی بود که دو طبقه شده بود و برای خودش رودی ایجاد کرده بود

امکان نشستن در نزدیکی آن نبود اما بالاتر درون جنگل تفرجگاهی درست کرده بودند که هنوز تمام نشده بود و باران و مه هم شروع شده بود. جالب بود که پایین دره آفتابی بود و بالا بارانی

رها از جاده ای فرعی خوشش آمد و پیچیدم در ان و ایستادیم

شکافی سبز با بوی جنگل و نم مه  و موسیقی....

از آن زمانهای که زندگی ارزش زنده ماندن را دارد


حسرت کوثر وگیوی

از آبشار به سمت ویلا دره رفتیم که آنا پیشنهادش را داده بود.جالب است که در ارتفاعات آسمان آفتابی بود و چند دقیقه بعد در شهر ابر و باران بود.

وارد ویلا دره که شدیم فهمیدم که جای ما آنجا نیست. توریستهای چون ما ،حسابی روستا را  شلوغ کرده بودند. ماشین های پیچیده بهم ؛ تمامی اتاقک ها پر از مسافر و همه جا چادر مسافرتی...

به سختی جای خلوتی پیدا کردیم و برای پارک ماشین پولی دادیم و روی تخت نشستیم تا برای ناهار فکری کنیم. هوا آنقدر سرد بود که کیسه خوابها را آماده کردیم و من فکر می کردم که چگونه طبق برنامه می خواهیم شب در اینجا چادر بزنیم. در روستا آبشار و آبگرم بود اما شدت جمعیت هیچ رغبتی در من برای دیدن این مناطق ایجاد نمی کرد.رها از صدای خانمی که در تحت بغلی داشت آواز می خوند تعریف کرد و در نتیجه جیگر داغ و خوشمزه ای از طرف آنها هدیه گرفتیم که در اوج رذالت و خباثت در غیاب خانم عاشق خوردیمش(یعنی الان شناخت دقیقی از من پیدا کردید ها )

خانم عاشق هم پس از مدتی با یک ماهیتامه املت خوشمزه از راه رسید که با سر و دست و پا خوردیم اما همچنان هوا سردتر می شد و جمیعت بیشتر. اینقدر که مردم از روی کیسه خواب رها عبور می کردند. از سوی دیگر دو جوان مسئول پارکینگ هم داشتند مزاحمت ایجاد می کردند.(بچه ها باور کنید اینجور دردسرها در هر شهری وجود دارد ربطی به آذربایجان ندارد. مگه یادتون نیست تو همین خیابون بهار سر من چه بلایی اومد؟)

داخل ماشین رفتم و چند تا تلفن زدم و نتوانستم در سرعین جایی برای ماندن پیدا کنم اما  معلوم شد که اگر سریع حرکت کنیم شب می توانیم در خانه معلم خلخال بخوابیم.

رها هم با وجود پا دردش قبول کرد و به سمت خلخال به راه افتادیم. از سرعین که بیرون آمدیم باران بند آمده بود و منظره ای شگفت انگیز در روبروی ما ایجاد شده بود

در نیم دایره جلوی چشمانم از این سر تا آن سر؛ زمینهای باران خورده  با لکه های آفتاب و آسمان آبی و ابرهای چرخان

به عمرم چنین چیزی ندیده بودم. فقط پانوراما جواب می داد (که نداشتیم)

تمام مسیر تا اردبیل را با پالت فریاد زدیم :چشمات مث مثلث...دستات مث گندمزار..............

بعد از این همه زیبایی نوبت این بود که چهارمین بار از جاده اردبیل به خلخال عبور کنیم و دوباره آنقدر زیبا بود که رها بگوید: بی خیال سفر بیا این جاده رو هی بریم هی بیایم

مسیر به سمت خلخال هم  پر از زیبایی بود. شهری به نام کوثر با مرکزیت گیوی که به عمرم نامش را نشنیده بودم( متاسفانه )واگرنه برای توقف در آن برنامه ریزی می کردم.اینقدر که این شهر زیبا بود. تقریبا یک باغ- شهر بود و از روی تابلوها معلوم بود که جاهای باستانی و تاریخی زیاد دارد به علاوه آب گرم  اما دیر شده بود و باید قبل از تاریکی به خلخال می رسیدم

درجای در بالای بلندی میشد دید که در دایره ای از باغهای سبز، شهر پلکانی قرار گرفته است. خیلی حیف شد و  آب گرم گیوی را هم از دست دادیم که مثل سرعین توریستی نشده بود و در انبوهی ازسپیدار( درخت زندگی من) پنهان شده بود و سرانجام قبل از تاریکی با راهنمایی های مسئول خانه معلم اردبیل ؛ انجا را پیدا کردیم و با پنیر و هندوانه و نان بربری واردش شدیم.


گورگور


صبح  با فریاد رها  بیدار شدیم. هنگام پیاده شدن از تختخواب پایش گرفته بود که البته طبیعی بود بعد از 800 کیلومتر رانندگی.  با سوزن های ریزی که به ماهیچه اش زدم اندکی از انقباض وحشتاک پایش کم شد اما همچنان درد داشت  

جذاب اینکه وسط این درمان ها و دردها  خانم عاشق  سشوار می کشید و آرایش  می کرد. حتی کنسلر چشمی و خط چشم و ریمل هم زد به قرعان

آنقدر صدای سشوار بلند بود که متوجه تماسهای آنایار نشدیم فقط وقتی در اتاق را زدند فهمیدم او پشت در است و  البته هنوز فرصت نشده از آنا بپرسم  وقتی: من  تلفن را جواب ندادم  به مسئول پذیرش گفتی که کی رو می خوای ببینی؟

آنا آمد و شایعه زیبا بودن دختران اردبیلی را اثبات کرد بدجور...

تازه یک جاشمعی قرمز برایم آورد که الان روبرویم به دیوار آویخته شده است(اندرمزایای خواننده قدیمی داشتن)

به غیر از اون برای هر سه نفرمان حلوای سیاه اردبیل اورد که اون دو تا حلوای خودشان را سوقات به تهران آوردند و من در طی سفر همه آن را با چایی خوردم.. خیلی خوشمزه  پر از زنجفیل و یک چیزهای درشتی زیر دندان بود

خلاصه اینقدر دلبر و خوشمزه بود این آنا که  اصلا بدمان نمی آمد خانم عاشق را همانجا بگذاریم و آنا را با خودمان ببریم(آیکون رذالت)

با دخترک خداحافظی کردم و رفتیم دریاچه شورابیل

همچنان ماشین  ما جاذبه جهانگردی شهر اردبیل بود. مردان به محض دیدن راننده خانمٰ عکس العمل های مختلفی نشان می دادند که متلک یکی از شایع ترین آنها بود. این متلک شنیدن حتی از چوپانهای مسیر نئور هم فراوان رخ می داد. جالب بود که به دلیل شبهای قدر همه سیاهپوش بودند اما تضادی بین بلوز مشکی خود و متلکی که به ما می گفتند نمی دیدند

اما برخورد زنان آذری خیلی برایم شیرین بود. گمان می کنم اینکه سه نفر از همجنسانشان زدند به جاده حس خوبی برایشان داشت.

دریاچه شورابیل برای کسی که نئور را دیده باشد؛ هیچ فایده ای ندارد اما جالب بود که مسافران در اطراف آن چادر زده بودند. توجه کنید که من در ساعت ده صبح ژاکت برتن داشتم خب حدس بزنید شبش در چادر چه سرمایی بوده  

بعد از آن به سمت سرعین به راه افتادیم البته من هیچ قصدی برای بردن بچه ها به آب گرم نداشتم چون اولا خودم قبلا رفته بودم؛ دوما کی تو این گرما می ره آبگرم؛ سوما آبگرمی که دیوار دورش باشه مزه ندارد و این طور خزعبلات شیطان صفتانه

اما سرانجام تابلوی در اطراف سرعین به ما نشان داد جایی که قرار بود برویم  کجاست. آبشار گورگور

دیگر هیچکس نداند شما می دانید معنای کامل و تمام طبیعت برای من یعنی آبشار

این دفعه یک دوست اردبیلی دیگر تلفنی ما را به سمت آبشار هدایت کرد و سرانجام در مسیر پیست اسکی آلوارس ، یک جاده خاکی به سمت آبشار می رفت و چه جاده ای

به قول رها مستقیم با فیبی داریم می ریم وسط پوستر

یعنی منظره بود ها ...با چادرهای عشایری و کندوهای عسل


هوای ابری صبحگاهی هم به ما لطف کرد و تبدیل به هوای دلپذیر و آفتابی شد

کنار یک پرورش ماهی متروک پارک کردیم و به سمت آبشار به راه افتادیم.ماجرای دیروز باعث شده بود که اندکی احتیاط کنیم و یک پنجه بوکس هم با خودمان ببریم

اما دره ای سرسبز با جویبارهای فراوان در آن و تک درختهای خاص و متفاوت


رها همیشه می گفت می خواهم به جایی بروم که در آسمانش شاهین ها پرواز کنند و اینجا همانجا بود

گلها که همه جا بودند و همان سوال همیشگی در ذهن من ایجاد می شد که پس بهار در این سرزمین چه غوغایی است؟


تنها قسمت دردناک ماجرا پای رها بود که همچنان گرفته بود و هر قدم برای او عذابی بود دردناک اما ادامه می داد

در کنار رودخانه نشستیم و چایی و حلوای سیاه خوردیم و به پای رها استراحتی دادیم که متوجه گروهی از مردان شدیم که می آمدند. نزدیک که شدند متوجه مهربانی چهره شان شدیم و آدرس آبشار را پرسیدم که معلوم شد راهی نمانده است اما برای رها هم توانی نمانده بود

همان اطراف ماند تا من و خانم عاشق به پای آبشار برویم. آبشار متفاوت بود به این معنی که آب از بالای بلندی پایین نمی ریخت بلکه از بالای کوه بر روی تپه می غلتید و چون رودخانه ای سراشیب پایین می آمد .اما این ماجرا از زیباییش کم نمی کرد و صدایش همچنان گوش نواز بود و دلپذیر...


مسیر بازگشت به دلیل بازی آب و آفتاب زیباتر شده اما رها دیگر اشکش درآمده بود و من هم که مثلا عصا کش او شده بودم هرازگاهی چنان در منظره غرق می شدم که نزدیک بود آن یکی پایش را هم مرخص کنم

حالا به همه اینها اضافه کنید خانم عاشق را که با شادمانی به رها می گفت می دونی همیشه تو همه سفرها ذیقولشون من بودم این تنها سفریه که ذیقول یه نفر دیگه است


ان هم وقتی که برای بالا رفتن فیبی از یک سربالایی رها باید از نهایت توان همان پا استفاده می کرد و خانم عاشق می فرمودند : ولی شل اومدی ها ...

فقط تصور کنید قیافه رها  را

فکر کنم داشت به انواع روشهای کشتن یک انسان فکر می کرد

فندق لو(عکسهای سفرنامه را با وی پی ان ببینید)


به سختی دل از دریاچه کندیم و دوباره به جاده کشتزارها بازگشتیم. این سومین بار بود که از این جاده  وارد اردبیل می شدیم و همچنان متفاوت و زیبا بود . رها می گفت بیا کلا سفر را بی خیال بشیم و همین جاده را هی بریم و هر برگردیم

از بس که مدام با بازی آفتاب و ابر و نور و سایه رنگها و منظره ها تغییر می کرد. پالت هم با آقای بنفش حسابی به حالمان می افزود

با راهنمایی های تلفنی آنایار به سمت جنگل فندق لو رفتیم.

ناگهان بافت طبیعت تغییر کرد به شکلی که من تا به حال ندیده بودم. زمین های طلایی از گندم و علف های زرد رنگ تا تنه سبزدرختان حضور داشتند و درختان دایره سبزتیره رنگی که در این زمینه طلای پراکنده بودند

و من برای اولین بار درخت فندق دیدم. درخت گرد با برگهای گرد و فندق های گرد

برایم نوع کشاورزی این مردم عجیب است. هیچ ذره ای از خاک را بی حاصل نگذاشته اند شاید به دلیل کوهستانی بودن فضا است که خاک زراعی تا این حد ارزش پیدا می کند. و نظم و ترتیب کاشت و برداشتشان به شدت دقیق و منظم است

بالا که رفتیم تفرجگاهی بود که اتاقک هایی برای اجاره و سکوهایی برای نشستن داشت اما من گوشه ای در حاشیه جنگل و رو به منظره را برای نشستن انتخاب کردم و رها دست به کار مرغی شد که سر راه خریده بودیم.

دو کار است که من در ان دخالت نمی کنم به دلیل یک سلسله شکست های پی در پی

یکی مرغ پاک کردن و دومی اتش درست کردن

رها هر دو کار را به خوبی انجام دادم و به ما مرغی داد حیرت انگیز...یعنی چسبید ها.....

بعد از ناهار برای چیدن فندق به داخل جنگل رفتم وتونل های زیبایی از فندق های سر در هم کرده دیدم. قدم زنان در تونل فندق می چیدم که حضور مردی جوان نگرانم کرد. مرد را قبلا در محوطه دیدم بودیم و حتی از او سوالی کرده بودیم اما در بین درختان و به تنهایی خطر را حس کردم. مرد محلی بود و لهجه دارٰ پرسید که چه می کنم و جواب دادم و مسیرم را به سمت خروج از جنگل تغییر دادم. عمدا سعی کردم که گفتگو را به شدت محترمانه ادامه دهم تا بتوانم به حاشیه جنگل برسم اما کاملا متوجه تغییر فضا بودم به انتهای تونل که نزدیک شدم با اعتماد به توانایی خودم در دویدن ، فرار کردم اما سرعت مرد از من بیشتر بود و در آستانه خروج از جنگل مرا گرفت . با فریاد رها را صدا می زدم که می دانستم در همان نزدیکی است و مرد با همان لهجه که اینبار اصلا به نظرم بامزه نمی رسید  پیشنهادات بی ناموسی می داد و من در آن لحظات فقط به این فکر می کردم که چقدر احمقانه گرفتار شدم ...سرانجام چنگ و دندان ها ی من و شاید هم ترس مرد از فریادهایم باعث شده که رهایم کند

دوان دوان خود را به بچه ها رساندم و سوار ماشین شدیم که از محوطه خطر دور شویم که خانمی قصد ورود به جنگل را داشت . به او اخطار دادیم و او هم ماجرا ما را به مردان خانواده اش گفت و انها با چوب به درون جنگل رفتند

هنگام خروج به سراغ مدیریت رفتیم و به انها هم اطلاع دادیم  و انها هم به درون جنگل رفتند اما کاملا مشخص بود که بی فایده است. جنگل بزرگ و مرد هم محلی بود حتما آشنا به راههای فرار

از تفرجگاه بیرون آمدیم و  به سمت بالاتر حرکت کردیم و فهمیدیم  کلا چه اشتباهی کردیم که ناهار در تفرج گاه ماندیم که سویس در نزدیکی ما بوده است. آنقدر زیبا که تمام خاطره آزاردهنده را از ذهن من ربود.

دره های سبز و عمیق با راههای پیچ در پیچ در آن . علفهای که باد آنها را می چرخاند و می رقصاند با آفتابی که سایه ای طلایی به همه گلها می زند

این همه زیبایی این همه بکر و این همه نزدیک و دور

چشم انسان تا چقدر دورتر را می تواند ببیند؟ در زندگی های شهری چقدر دورتر را می بینم؟ دیوارهای خانه روبرو؛ انتهای خیابان و در تهران نهایتش کوهی غرق در دود

اینجا آنقدر منظره جلو می رفت که تو مدام کوچک و کوچک و کوچکتر می شد.....

الان تابستان بود و آنایار می گفت که گل ها تمام شده اند و ما این همه گل بابونه دیدیم. فکر کن بهار اینجا چه محشری از بابونه هاست

آنا می گفت که یک جشن بابونه در بهار اینجا برگزار می شود. یادتان باشد من یک سفر بهاری به اینجا خواهم داشت




به سمت تله کابین رفتیم و سوار نشدیم منکه ترس از فضای بسته دارم و رها ترس از ارتفاع بنابراین در همان سویس باقی موندیم و از منظره حیرت کردیم و مایه خنده دوستان شدم که به من سرمایی پتو پیچیده می خندیدند

چه انتظار داشتند خب سویس سرد است!


آبی بزرگ

شب را در خانه معلم اردبیل گذراندیم که تمیز بود با قیمتی مناسب.برای خرید شام که بیرون رفتیم دم اذان بود و همه جا سوت و کور. هیچ مغازه ای باز نبود و به نظر می رسید که شب را گرسنه خواهیم ماند که مغازه ای آخرین ملافه های آش دوغش را به ما فروخت. خانم فروشنده مهربان که در حال افطار بود وقتی فهمید مسافریم نان بربری سر سفره اش را دو نیم کرد و نیمی از آن را بر روی کاسه آش ما گذاشت

البته بعدا آنا به ما گفت که اگر اندکی صبر می کردیم بعد از اذان شهر غلغله می شد از بوی دود و عطر کباب و این چنین شد که ما کباب اردبیل را از دست دادیم...

فردا صبح از مسئول خانه معلم ادرس دریاچه نئور را پرسیدیم که متوجه نمی شد تا بالاخره فهمید که ما دریاچه "نورا"(یاچیزی شبیه به این) منظورمان است. تلفظش منحصر به خودشان بود اما هرچی که هست معلوم شد که"نئور" غلط است

دوباره از اردبیل بیرون زدیم و متوجه آرامشی شدیم که در رانندگان اردبیلی بود. این عجله مردم تهران ..این دویدن به دنبال هیچ...این ارزش سرعت...

هیچکدام در این شهر معنی نداشت و من بارها دیدم وانت گاوی ها هم برای هر دست انداز کوچکی سرعت را کم کرده و با احتیاط آن را رد می کردند...خدا شاهده

مسیر همان  جاده خلخال به اردبیل بود اما ...نم بارانی که زده بود رنگها را شدیدتر کرده بود..انگار که در مسیر دیگری می رفتیم

ابرها و گندم زارها و درخت ها ...سبز و زرد و قهوه ای  در زمین آبی و سفیدی آسمان

این همه آنقدر زیبا بود که پلیس با چشمهای عسلی به یادمان بیاورد  که نئور را رد کرده ایم

بازگشتیم به روستای بودآلالو و از کنار تابلو دریاچه؛ مسیر باریک و مارپیچی را شروع کردیم. 17 کیلومتر به سمت آسمان

در بین راه فیبی صداهای از خودش در می آورد که  در طی تحقیقات رها معلوم شد به دلیل افتادن جک کاپوت داخل دم و دستگاه بود. اما هرچی دل و روده اش را گشتیم پیدا نشد که نشد و تا آخر سفر بنده نقش جک را برای باز کردن کاپوت بازی می کردم...

بوی گیاهان دارویی همه جا را گرفته بود و همچنان از بین چوپانانی که سوت می زدند و سگ های گوش بریده شان رد می شدیم که بی خبر با این حجم بزرگ و آبی روبرو شدیم...

 

 

برای مدتی تنها می توانستم فریاد بزنم  این بزرگترین دریاچه ای بود که من به عمرم دیدم...

از تپه ای بالا رفتم و در آن بالا تازه فهمیدم که فقط نیمی از دریاچه را دیده بودم و حالا سراسر آن در روبرویم بود

همانجا نشستم

انقدر در این آبی خیره شدم تا سرانجام زمان متوقف شد

تنها صدای باد بود که  می آمد و بر روی آبی دریاچه چین می انداخت. ابرها از پشت سرم من حرکت می کردند به روبرویم می رسیدند و سایه هایشان بر روی دریاچه می چرخید و می رفتند تا خود را به کوه برسانند

آن پایین فقط زمین سر سبز بود و گله های اسب و گوسفند...

و پروانه های زرد رنگ که تانگویی دو نفره را بر زمینه آبی زمین و آسمان به راه انداخته بودند...






اردبیل شیرین


ورودی اردبیل تابلو زده بود به شهر "حسینیت"خوش آمدید. یعنی جای فرهنگستان زبان فارسی خالی بود ...حتی تلفظش هم سخت است. اما بعد از آن تابلو قدیمی تری بود که بر روی آن نوشته بود به ییلاق ایران و سرزمین چشمه ها خوش آمدید (نقل به مضمون)

و اون طرف خیابون هم یک تابلو زده بود تا کربلا 1264 کیلومتر !!!

شهر تر و تمیز بود و خنک و پر از میوه

دیدن یک وانت که سیب را کیلوی هزارتومن می فروخت آه از نهادمان برآورد. ما در مسیر همین سیب را خریده بودیم کیلوی سه هزار تومن و رها می خواست همانجا سرماشین را کج کند و با عصایی برود سراغ مرد میوه فروش  که نگذاشتیم

و این ماجرا طنزی شد که در سراسر سفر تکرار می شد: این همون وانتی است..عصایی من کجاست؟

از مردی سیاهپوش مسیری که آنا داده بود را پرسیدم. مرد شروع به آدرس دادن کرد .زمانی که برای پنجمین بار گفت" مستگیم می ری "متوجه شدم که عضلات گوشه های لبم کش می آید. صورتم را چرخاندم تا از رها برای نخندیدن کمک بگیرم که متوجه شدم رها رو برگردانده و سرش را از پنجره بیرون کرده  و تمام شانه هایش از خنده می لرزد

طبعا منهم کنترلم را از دست دادم  و صورتم را در شالم فرو بردم . خانم عاشق به کمک آمد و بقیه آدرس راپرسید و مرد 6 تا مستقیم دیگه هم گفت

یعنی رسما دیگه ترکیده بودیم ... مرد شیرین زبان خودش هم با ما می خندید و می گفت: بالاخره فهمدید من کجا را آدرس دادم؟

یعنی من همون موقع عاشق اردبیل شدم ...

سرچم - اردبیل


به تدریج مناظر زیبا می شد. جایی به نام گرم دره آنقدر سرسبز بود که با خودم قرار گذاشتم روزی درآنجا توقف کنم

یکی از خوانندگانم به نام آنایار با گوشی مسیر را به ما آموزش می دادم و ما پرسان پرسان به دنبال سرچم می گشتیم که بپیچیم در آن و سرانجام پیدایش کردیم

خب بچه ها اگر روزی قصد رفتن به اردبیل را داشتید حتما به جای مسیر رشت از همین مسیر سرچم بیایید

مسیرهای شمالی همیشه زیبا هستند اما کمتر زمانی می توانید دشتهایی را پیدا کنید که چهارگوش های زرد گندمزار در کنار مستطیل های قهوه ای شخم زده تضادی چشم نواز را در گستره افق ایجاد کرده باشند

آنقدر زیبا که حتی همسفر ی هم که چند دقیقه یک بار با لحن کودکانه ای تذکرات رانندگی به رها می داد؛‌ روی اعصاب نبود

اما اتفاقاتی که می افتاد فرصتی بود که به یاد  هموطنان ترک بیفتیم و لبخند بزنیم

 چند کیلومتر توی یک جاده فرعی به سمت شهر  کوچک و تر و تمیز آقکند رفتیم تا به اون پمپ بنزینی رسیدیم که روی تابلوی در جاده اصلی نوشته بود 500 متر تا پمپ بنزین!

بنزین را زدیم و از یک چلوکبابی در شهر کوبیده خریدیم و به پارک رفتیم. شهر بامزه ای بود که تابلوهایش از خیابانها و پارک ها و ساختمانهایش بزرگتر بود و فونت نوشته های روی تابلو ها بزرگ تر. به پارک کوچکی رفتیم که بزرگترین تابلو شهر بر سر ان بود: پارک مرکزی فلان...

و زمانی که در پارک نشستیم تمام شهر با ماشین و موتور و پیاده به دیدن ما آمدند. عجیب اینکه ما در حاشیه پارک و به دور از همه  نشسته بودیم و پیرمرد ماشینش را کنار کفشهای ما پارک کرد و رفت !

موتوری تقریبا از روی حصیر ما رد شد و هر وقت سربالا می کردیم تعدادی کله از خانواده ای دیگر را مشاهده می کردیم که به سمت ما چرخیده بود

خلاصه که تبدیل به جاذبه جهانگردی شهر شده بودیم  و ترجیح دادیم که زودتر بی خیال این شغل شده و به جاده اصلی برگردیم

و جاده کوهستانی شد

و این کوههای اقکند تا اردبیل ...پیچ در پیچ با زمین طلایی و دایره های سبزدرختان ...با دره های سرسبز ..با ابرهای سفید در آسمان ..با روستاهایی عزیز در پشت هرپیچ

روز اول -بدبیاری

شب رها اومد خونه من تا صبح با هم راه بیفتیم. شب قبل فیبی را هم بنزین زد(رها مانی را فروخته و به جاش فیبی را خریده) صبح راه افتادیم به سمت کرج که هم دوربین را از الهام بگیرم(اره بابا هنوز دوربین ندارم) و هم همسفر جدید را سوار کنیم.

زمانی که به در خانه همسفرجدید رسیدیم دیدیم که تازه از خواب بیدار شده و هیچ علامتی از آمادگی در او دیده نمی شود و این نوید چندان خوشایندی از سفری که در راه بود نمی داد!

دم در خانه ایشان کلی معطل شدیم که هم خودش آماده شود و هم دوست پسرش برایمان چادر بیاورد و آقای مورد نظر می خواست که خلاصه ای از رانندگی در جاده را در یک جلسه به رها آموزش دهد(برو از خدا بترس ما جاده عبدالمناف رفتیم)

بالاخره توانستیم زوج عاشق را از هم جدا کنیم و به سمت اتوبان قزوین برویم که متوجه شدیم عاشق جوان در کنار عوارضی منتظر معشوق ایستاده است. (و ما کیسه های تهوع را برای بالا آوردن آماده می کردیم )

خلاصه سرانجام خداحافظی عاشقانه به پایان رسید و به عنوان حسن آغاز سفر

نرسیده به قزوین پلیس  فیبی را جریمه کرد و البته دلیل سرعت رفتن رها  طبعا به دلیل حرصی بود که از تلفن های مدام آقای عاشق می خورد.

و منم لعنت به خودم می فرستادم که چرا دلم برای خانم عاشق سوخته  و او را با خود به سفر آوردم. من و رها با لبخند های زورکی سعی می کردیم که به خزعبلات عاشقانه او پشت تلفن توجهی نکنیم اما وقتی که با تلفن حرف نمی زد با صدای کودکانه ای با ما صحبت می کرد (جان من دخترها این بچه گانه حرف زدن را فقط در محیط های خصوصی دو نفره تان انجام دهید)و  تازه بعد از جریمه هم دچار توهم شده بود و ناگهان فریاد می زد پلیس پلیس...

اضافه کنید به همه اینها که در عوارضی زنجان مجددا جریمه شدیم ..این بار به دلیل نبستن کمربند توسط خانم عاشق....


به سمت نئور

خب دوستان ما رفتیم سفر

خب مامان جان  طفلک خواهری راس میگه


- از دست ای دخترو غمموم گرفته

- چرا؟

- می گه شما کمتر از ای سگو خرج من کردید

- کدوم سگ؟

- همی یا که ماهواره نشون می ده که از سگا نگهداری می کنن کلی هم ضررشون می زنه

- حالا چقدی خرج سگا میکردن؟

- ماهی سیصد چهار صد یورو


چگونگی شکل گیری لقب در شیراز

یه پیرمردی بود تو قصردشت به  اسم "حسن قیمه "

بچه که بوده ماه محرم از پشت بوم افتاده بوده تو دیگ قیمه نذری

آشپز قبل از ورود کامل به دیگ  او را گرفته بوده است