ماسال سبز
نیمه های شب با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم. آسمان روبرویم می درخشید. رعد و برق همیشه مرا به هیجان می آورد. بنابراین به دیوار کلبه تکیه دادم و در انتظار ترانه های باران ماندم. سگهای میزبان با شنیدن صدای رعد به سمت من آمدند و زیر تخت جمع شدند. رابطه من و سگها خیلی خوب است بنابراین با یکدیگر به باران نگاه کردم و آسمان می غرید
چند تا رعد و برق دیگه زد تا رها را دیدم که با کیسه خوابش به دوش آمد کنارم.نگران بوده که من ترسیده باشم. کنار کشیدم و او هم به من در دیدن باران ملحق شد که دیدیم مرد میزبان دوان دوان با فانوسش می آید. نگران به ما رسید و با حیرت فانوس را به صورتمان و تاباند و دید بیداریم و نیشمان باز است و سگ ها در اطرافمان هستند
مدتی نگاهمان کرد و بعد زد زیر خنده ....
نشست کنارم ان و دستی به سر خیسش کشید و گفت : منو بگو که نگران شما بودم که الان سگها می یان سراغت از ترس سکته می کنید
خندیدم و گفتم که بهتر است به فکر اون یکی باشد
سقف بالای سر خانم عاشق ناگهان سوراخ شدم و حجم آبی ریخت روی پتوهایش
در نهایت رذالت گذاشتم تا آقای میزبان خودش به خانم عاشق اصرار کند که برود داخل کلبه (به خاطر پولش طبعا) و خانم عاشق هم خوشحال رفت و بساطش را آنجا پهن کرد
و من و رها ماندیم و فانوس پیرمرد و صدای باران و رعد و نور صاعقه ...شبی بود
صبح چشمانم را بر روی درختان باران خورده باز کرد و هوای مرطوبی که صورتم را خنک کرده بود و شرمنده ام که بگویم با دیدن خانم عاشق قهقهه زدم
یک عدد جانور درون اتاقک چوبی حال اساسی به خانم عاشق داده بود. یک چشم کاملا بسته و یک طرف چانه اش کاملا کج
یک دستش هم انچنان باد کرده بود که بند ساعت را ترکانده بود
حالا مگه می شه نخندید
جالب اینکه خانم عاشق در طی این چند روز به شدت در مقابل مشکلات منعطفتر شده بود. من تغییر را در او می دیدم که زمان کمتری برای آرایش می گذاشت زودتر وسایلش را جمع می کرد کمتر غر می زد و حالا هم در مقابل چنین تغییر قیافه ای چندان ابراز ناراحتی نمی کرد. درحالی که اگر این همان ادم ابتدای سفر بود حتما این ماجرا را به گردن من می انداخت
منظورم این نیست که قابل تحمل شده بود اما اینقدر در این سفر به او خوش گذشته بود که حاضر بود این همه را تحمل کند اما همچنان سفر را با ما ادامه دهد(چه خیال خامی)
پیرمرد برای صبحانه آب جوش به ما داد و از این زمین گفت که 270 میلیون تومن از پدرش آن را خریده است و آن کلبه گلی را خود پدرش ساخته بوده است.
اکنون زمین را دو میلیارد از او می خریدند و نمی فروخت . غصه داشت که پسرهایش که همه دکتر مهندس شده اند در تهران حاضر نیستند بیایند و روی این زمین کار کنند. می گفت فقط در تعطیلات عید برای هر چادری که اینجا زده شده خداد تومن گرفته است و همسرش که در پره سر مانده بود و حاضر به زندگی در جنگل نبود
می گفت که حتی اگر روزی اینجا را بفروشد همچنان نگهبانش خواهد ماند
خب نمی دونم من اگه بچه این بابا بودم چه می کردم با این زمین؟ چه ها می کردم با این زمین ...
دل و از پیرمرد کندیم و ده تومن هم پول بهش دادیم و قول داد که پاییز هم اتاقکی ارزان به ما بدهد و باز هم همان جاده سبز و تاریک
خب در نهایت در اوج خباثتی که تاکنون در این سفر از من مشاهده کردید. با برنامه ریزی قبلی با رهاٰ، به خانم عاشق گفتیم که می خواهیم سفر را ادامه دهیم و برویم ارومیه ! واو بهتر است خودش را هرچه زودتر به دکتری برساند تا بیشتر از این ورم نکرده است و نزدیکترین جا به تهران او را پیاده می کنیم تا مرخصی اش تمام نشده است به تهران برسد.
البته خانم عاشق هم کاملا متوجه منظور ما شد و حتی تیکه ای هم انداخت که "من همیشه تنهام"
اما اگر دیدی وجدان ما اندکی جنبید. نجنبید
خانم عاشق را بندرانزلی پیاده کردیم و به خدا سپردیم و دور میدان دور زدیم و کمی دورتر رها ماشین را نگه داشت از ماشین پیاده شد و فریاد زد: خلاصصصصصصصصصصص شدیممممممممممممممممممممممممم
رفتیم یک رستوران مهمان رها کباب برگ خریدیم و یک ساحل پیدا کردم و آنجا ناهار را خوردیم و به سمت مسیر بعدی که سجاد پیشنهاد داده بود رانندگی کردیم
و تمام مدت با هم حرف زدیم اینقدر که این مدت به دلیل حضور خانم عاشق ما در سکوت از مناظر لذت برده بودیم!
عصر به ماسال کوچک و زیبا رسیدیم و اول از همه رفتم بام سبز آن که تمام شهر در زیر پایت بود
با شالیزارها و سقف های قرمز و نارنجی و هندوانه ای که رها قاچ می زد

