این مردمان طناز
با افسوس اغراق شده ای می گه: دیگه از مرسی گذشت...باید اون ور میدون پیاده بشی
با افسوس اغراق شده ای می گه: دیگه از مرسی گذشت...باید اون ور میدون پیاده بشی
اگر دنیای دیگری وجود دارد و بهشتی که آرزوهای آدمی در آن برآورده می شود, بهشت من این است که دوباره به دنیا بیایم و زندگی کنم
دوباره اشتباه کنم و رنج بکشم , انتخاب کنم و ادامه دهم و ای ...شادی های کوچکی هم داشته باشم
کلا فکر می کنم که این ماجرای کره زمین و موجودات در آن ؛ کلا خیلی باحال است و حیف است که فقط یکبار تجربه شود
مرداد ماه و در هوای به شدت گرم ناگهان تگرگ و باران شدید رخ می دهد. طغیان رودخانه گلاب دره و شکستن سد جهاد سازندگی و ریختن سیل به خانه و خیابانها
بیشتر از 300 نفر می میرند
این دوست از استخر خانه ای میگفت که پر از گل شده بود و ماهها بعد از سیل که آن خالی کرده اند جسد دختری جوان از زیر خاک سفت و سنگ شده پیدا کرده اند
اما خاطره بامزه اش این بود که
بعد از پایان سیل پیرزن و دختری را بالای درخت پیدا کرده اند هردو برهنه ؛ گویا شدت سیل چنان بوده که لباس از تن بر می کنده است. پیرزن در حال قران خواندن و دختر در حال گریه کردن
آنها را پایین آورده اند و دختر برای همیشه از محل رفته است اما پیرزن زبل تا زمان مرگش در محل زندگی کرده است تنها با این تفاوت که مثلا دچار بیماری شده که می شه اسمش را گذاشت " الزایمر موضعی"
یعنی هر خاطره ای به جز سیل را به یاد داشته است
حالا با غصه به من می گوید که : رفتم سرچ کردم ، رماتیسم آدم را نمی کشه
با تازگی مرادشان سای بابا شده و می روند هند و لباسهای گل دار می پوشند و پابرهنه را می روند که انرژی زمین را دریافت کنند و وسط اتوبان تهران - شمال وارد وضعیت ذن می شوند
همه اینها را گفتم که بگم وسط عزاداری عزیزی از دست رفته که همه در حال گریه زاری شدید بودند حشره ای ۲۰ سانتی زشت با بالهای بزرگ و دم آویزان و قملبه ای چندش در زیر سینه اش وارد مجلس شد. همه جیغ زنان خود را از مسیر حشره غول آسا دور کردندتا بالاخره یکی پنجره را باز کرد و حشره رفت
بعد از خوابیدن غلغله یکی از همین عرفانی ها با صدای نرم و صورت ملایم شده اش گفت:
آخ عزیزان من چرا این کار را کردید؟ این روح فرزاد جون بود که آمده بود به ما سر بزند
خب دیگه بقیه اش به عهده تخیل خودتان که ملت از تصور فرزاد جون با آن دم دراز چه قهقهه ها که سر ندادند
زن فریاد می زد که کیفش لای در باقی مانده است و مردم دلداری اش می دادند که تا ایستگاه بعد کیف آسیبی نمی بیند.
زن چند بار تلاش کرد تا کیف را بیرون بیاورد و نتوانست و بعد ناگهان زد زیر گریه
همه اتوبوس ساکت شدند و به صدای گریه و کلمات نامفهوش گوش دادند
تا ایستگاه بعد که در باز شد و زن کیف را به زیر چادرش کشید و پاکت های رادیولوژی و سونوگرافی را در آن گذشت
(هرچند تا آخر عمر باور نداشت که ادیسون ارمنی بوده است)
...
حالا وضعیت من است در هنگام استفاده از افزونه های گوگل کروم
دوستان این افزونه ها را جدی بگیرید
اون از zenmate که بنده را از نیاز به هرگونه ف ی ل ت رشکن رهایی داد
این از AdBlock که اعصابم را بابت تمام آگهی های تبلیغاتی که بعضا از کل صفحه عرض و طولشان بیشتر بود؛ به آرامش رساند
من دعاهای بی بی را به یاد ندارم اما همانند او به تمام اندیشمندانی که دنیا را جای بهتر ساختند؛ می اندیشم
.
.
از ابتدا تا انتها ...
هر دو طرف....
گفت ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ
یکی از بامزه های کلاس می گوید: عکس را rotate کنید؛ معلوم می شود
!!!
متوجه شدم که زیر این سوراخی نوشته mic
و یه سوراخی دیگه پشت تبلت هست که زیرش نوشته reset
هنگامی که سوار بر ون های کوچکی بودم که توان افزایش حجم غیرعادی داشتند؛ یا وانت بارهایی که تبدیل به مینی بوس شده بودند؛ حتی بر پشت موتور سیکلت های که مرا در شهر می چرخاندند
موسیقی می شنیدم مانند تمام نواهای افریقایی؛ پر توان و ریتمیک که شور و سرخوشی رقص های دسته جمعی شان را درخود داشت و ترجیع بند تمامی این موسیقی طرب انگیز یک نام بود که تکرار می شد
گفتم :بله
گفت: هیچ کس در این کشور قدر معلم را نمی داند
چند بار به سینه اش زد و گفت: ولی من؛ من می دانم
به زور کیسه پلاستیک یکی از دخترها را خالی کرد و بزور یکی از پسرها را با خود برد در حالی که کج کج راه می رفت.
مدتی بعد پسرک با کیسه ای پر از پرتقالهای درشت بازگشت. به جستجوی پیرمرد رفتم که در نیمه راه باقی مانده بود و بر سنگی نشسته بود
تشکر کردم و پیرمرد تنها یک جمله را تکرار می کرد
اعتراف می کنم که در نوجوانی پای سخنرانی های قرائتی می نشستم و یادداشت هم بر می داشتم
و
دانشجو
پاسخ داد:
.
.
.
بر ماشینِ پرنده
مادرشان به مادرم می گویم: می دونستم 15 سال دیگه واسه قهر می یان پیش تو ولی الان زود نبود؟!!!
ملکه باردار در حال قدم زدن در کاخ بوده است که صدای اذان تکیه را از پشت دیوارهای کاخ می شوند. پرس و جو می کند و به همراه ندیمه و محافظ به جستجوی تکیه بر می آید. درجلوی در آن روسری را از ندیمه می گیرد و بر سر می کند و داخل می شود. زیبایی های داخل تکیه را می بیند و از دلیل عدم رسیدگی به آن می پرسد
خادم تکیه ماجرای دستور نخست وزیر را تعریف می کند و ملکه نامه ای جهت جلوگیری از تخریب تکیه و هزینه ای برای بازسازی آن می دهد که انجام می شود بر سر در تکیه هم، کاشی با تاریخ و زمان و نام ملکه قرار داده می شود.
بعد از انقلاب متولی تکیه، کاشیکار را پیدا می کند و از او می خواهد که بدون کمترین خرابی متن کتیبه را تغییر دهند و به جای آن آیه ای از قرآن می گذارد در باب کارهای نیک آدمیان
من تکیه نیاوران را ندیده ام اما دوست دارم بدانم که متن آیه چه بوده است
راننده سواری های تهران- شمال است . پیرمرد با لهجه مازندرانی حرف می زند که بیشتر جملاتش را حدس می زدنم
می گوید: خانم من سی سال تو این جاده ام و همون سال اول فهمیدم که این ماشین "گلوله سنگینه"...
نمی فهمم چه میگوید، برایم توضیح می دهد: تو صندوق عقب دستکش دارم ؛ هزار بار بیشتر دستم کردم
هنوز نگرفتم قضیه را ، ادامه می دهد: ما راننده ها تو این ماشینها، تفنگ هامونو سمت هم نشونه گرفتیم ...
می پرسم: دستکش ها به چه درد تان می خورد؟
می گوید:به خاطر جنازه ها ؛ خانم هزار تا بیشتر ،جنازه از تو ماشین ها بیرون کشیدم ،تو این سی سال
اما همون سال اول بود که فهمیدم این ماشینها مثل " گلوله های سنگین" هستند
.
.
.
به خاطر مناظر ديروز بچه ها اين صبح را زودتر بلند شدند كه به پياده روي صبحگاهي برسند. از همان جايي شروع كرديم كه ديروز تمام كرده بوديم. باد مي آمد و سرماي دلچسبي كه به زير لباسهاي مي خزيد
هوا چون شيشه بود نازك و لطيف و خنك
بر روي تپه اي گوسفندان از آغل بيرون زده بودند و تصاويري ايجاد مي كردند مانند بچه هاي مدرسه آلپ
بالاتر درختهاي تمام شده بودند و تنها چمن سبز يك دستي روي نوك كوه را پوشانده بود. گوسفندها در مسيرهاي از پيش تعييين شده خطي سفيد بر زمين سبز ايجاد مي كردند و در روبرو كوه رنگيني بود كه سر به ابرها مي سايد
پيرمرد چوپان نام و نسبمان را پرسيد و به من مي گفت كه از قيافه ات معلوم است كه معلمي !
پيرمرد گفت كه با اولين برف به پايين كوه خواهند رفت . مي گفت كه سود گوسفند از بز بيشتر است و خواهرك به من اطلاع داد كه قوم هاي زيادي از بين رفتند كه در كشفيات باستان شناسي متوجه شدند كه تنها حيوان اهلي انان بز بوده است كه گياه را از ريشه مي كند و در چند سال باعث از بين رفتن پوشش گياهي و در نتيجه قحطي مي شود(نمي دانستم خداييش)
به سمت نوك تپه بالا رفتيم جايي كه تنها اسمان ابي بود و زمين سبز
بازگشتیم و اینبار ان سینی ناهار پربرکت را بر تختی که بیرون کلبه مسلط به دره بود ، خوردیم و همانجا نشستیم
ابرها به تدریج از پایین دره بالا می امدند. بین درختهای می خزیدند و آنها را در خود فرو می بردند. برایم درک این تصاویر که لحظه به لحظه شکلی دیگر گون داشت، بسیار مشکل بود.
هر سه تایی فرو رفته درکیسه خوابهایمان به منظره پایین پایمان خیره شده بودیم و سعی می کردیم که درختی طلایی را نشانه کنیم و غرق شدنش در حجم بی شکل خیره کننده را تماشا کنیم...
به عمرم این فرصت را نداشتم که فنجانی طلایی را ببینم که با خامه ای از ابرهای سپید پر می شود
و مانند هميشه مادرم- مادر زمين- به من يادآوري كرد كه مرا بيش از ديگر دخترانش دوست دارد
با چشمهاي سير و شكمهاي گرسنه به كلبه برگشتيم و به مردجوان سفارش كباب ماهيتابه اي داديم و مدتي بعد با يك سيني اين شكلي روبرو شديم
چيز زيادي به ياد ندارم فقط يادم هست كه سه تايي ريخته بوديم سر غذا و حتي به هم نگاه هم نمي كرديم
عطر برنج محلي و دوغ و ماست و زيتون پرورده با آن خورشت حيرت انگيز
يعني خود خود مائده بهشتي بود
بعد از ناهار به سمت ماسال به راه افتاديم. بايد بنزين مي زديم و عجيب اينكه يك شب سرما، رنگهاي مسير را به شدت تغيير داده و بيشتر كرده بود.
در مسير دسته هاي عزاداري را ديدم كه بر زمينه رنگين كوه تيره تر شده بودند و عجيب دختران نوجوان سبزپوشي بود كه در جلوي دسته ها حركت مي كردند.
در مسير نان و آب جوش را صلواتي مي دادند و بعد از خريد و بنزين دوباره اين مسير زيبا را بالا رفتم .
شب را در كلبه با سريال هاي و كتابهاي كه با خود آورده بوديم در كنار گرماي بخاري نفتي گذرانديم در حالي كه سگهاي نگهبان پشت در اتاق خوابيده بودند و صداي باران بر روي شيرواني ها مي خواند
فیبی را روشن کردیم و به سمت بالا به راه انداختیم و به تدریج تنها اصواتی که از بچه ها شنیده می شد جملاتی بود مانند:
وای خدا مرگم بده
خاک به سرم شد
یعنی چی اینا ؟
همه تصاویری که عادت کرده بودیم در فیلمها و پوستر ها و کارتون ها ببینم. یک دفعه با هم آوار شد روی سرمان
ماشین را انتهای جاده خاکی پارک کردیم و بعد از آن فقط همه چشم بودیم و نگاه
درختهای سیاه قلم در زمینه سبز با برگهای نارنجی در زیر آنان
چشمه های در سراسر کوه که خطوطی سفید بر تمام کوه و دره کشیده بودند
خطوط اریب کوه های دور از دست که در مه رنگشان آبی شده بود و درانتها با آبی آسمان یکی می شدند
بچه ها را خواب و بیدار رها کردم و از اقامتگاه بیرون آمدم. دو سگ نگهبان همراه من به راه افتادند. در حال صحبت با آنان بودم که سرم را بالا کردم و ناگهان با این صحنه روبرو شدم
تمام شب باران امده بود و حالا اسمان و زمین می درخشیدند و رنگها ناب و زنده شده بودند. به سمت پایین جاده به راه افتادم که یکی از سگها مدام خودش را به من می کوبید. گفته بودم که رابطه من و سگها خیلی خوب است و از این کارش تعجب کردم. چند باری به او تذکر دادم اما هر ازگاهی دوباره این کار را می کرد قدم به داخل محوطه ای نرده دار گذاشتم که ناگهان یک گله سک چوپان به سمت من حمله کردند و انجا بود که من فهمیدم این طفلکی نگهبان من می خواسته به من خنگول بفهماند که بابا اینجا نرو ملک شخصی است
حالا من بدو و ده تا سگ دنبال من
قلبم وارد حلقم شده بود زمانی که به جاده رسیدم و بامزه اینکه یکی از سگهای من جلوی ان همه ایستاده بود و پارس می کرد و دومی پا به پای من می دوید
مسیر را عوض کردم وبا خواهرک که آماده شده بود پایین رفتیم که با چشمه ای روبرو شدیم که با سرعت و شدت یک رودخانه از سوراخی بیرون می زد!
از ترس سگه های اغل گوسفندانی که در ان نزدیکی بود جلوتر نرفتیم و برگشتم کلبه برای خوردن صبحانه
بی خبر از اینکه بعد از آن چه تصاویری انتظار ما را می کشد
تاریک شده بود که به اقامتگاه خرسندی رسیدیم. دوان دوان داخلش رفتم و مرد جوان چشم روشن آنجا گفت که اتاق دارد. آنقدر اتاق خالی داشت که من فرصت این را داشتم که تک به تک آنها را نگاه کنم و اتاقی را انتخاب کنم که با توجه به حافظه ام احتمالا رو به منظره بود(تاریک بود هوا خب)
مرد جوان بخاری نفتی را در اتاق ما گذاشت و در حالی که خیس تلیس شده بودیم وسایل را از ماشین به اتاق بردیم. یک ماشین دیگر خیالمان را راحت کرد که تنها نیستم و آقای خرسندی هم به ما اطمینان داد که اتاق کناری ما را به خانواده خواهد داد(اخه یه در مشترک بین دو اتاق بود)
اتاق نه متری و با قالی نه چندان تمیز اما پتوهایی به شدت تمیز و دستشویی کوچک و همین...
پتوی بزرگی روی زمین پهن کردیم که و بساط را کلا روی ان پهن کردیم و فورا شامی با پنیر و خیار و گوجه به راه انداختیم و بیهوش شدیم
بیهوش شدند البته برای مدتی بخاری نفتی چشمهای مرا می سوزاند و سردرد گرفته بود اما بالاخره خواب آمد
بیدار که شدم اولین کار پریدن پشت پنجره بود که مطمئن بشوم انتخاب خوبی داشتم و آنچنان بود تصویر که مجبور شدم در را باز کنم و با خواهرک که بیدار شده بود کیسه خوابهایمان را جلوی در کشیدیم و در سکوت به روبرو خیره شدیم
مدتی بعد کله به هم ریخته رها بالای سرمان ظاهر شد که به منظره خیره شده بود و زمزه می کرد:
فتوشاپه دیگه نه ؟
در اولین پیچ به اقامتگاه رامینه رسیدیم. من قبلا تلفن ان را در اینترنت پیدا کرده بودم و تماس گرفته بودم و اتاق خالی داشت اما صدایش را در نیاوردیم که ما همان ها هستیم. البته اقامتگاه کاملا تر و تمیزی بود اما منظره روبرویش بسته بود و ما به یاد داشتیم که در تابستان وبالاتر از اینجا تصاویر چگونه به قول خارجکی ها لند اسکیپ می شوند
برایمان بخاری نفتی گذاشتند و ما هم جوجه و کباب ترشی بدون برنج سفارش دادیم(با پلو گران بود) و در حالی که به درختان همچنان سبزی که در زیر باران می لرزیدند نگاه کردیم. ناهار خوشمزه بود اما نمی دانم دلیلش ان سس اختراعی شمالی بود که روی همه آنها ریخته بود یا واقعا خودشان هم خوشمزه بودند!
باران بیشتر می شد و مه هم داشت شروع می شد و اقامتگاه خانی که رو به منظره بود پر از مسافر بود و جا برای ما نداشت و باز هم رفتیم بالاتر
نگرانی تاریکی و پیدا نکردن جا داشت افزایش پیدا می کرد که دیدن این منظره تمام نگرانی ها را از خاطر ربود