شب را در خانه معلم اردبیل گذراندیم که تمیز بود با قیمتی مناسب.برای خرید شام که بیرون رفتیم دم اذان بود و همه جا سوت و کور. هیچ مغازه ای باز نبود و به نظر می رسید که شب را گرسنه خواهیم ماند که مغازه ای آخرین ملافه های آش دوغش را به ما فروخت. خانم فروشنده مهربان که در حال افطار بود وقتی فهمید مسافریم نان بربری سر سفره اش را دو نیم کرد و نیمی از آن را بر روی کاسه آش ما گذاشت

البته بعدا آنا به ما گفت که اگر اندکی صبر می کردیم بعد از اذان شهر غلغله می شد از بوی دود و عطر کباب و این چنین شد که ما کباب اردبیل را از دست دادیم...

فردا صبح از مسئول خانه معلم ادرس دریاچه نئور را پرسیدیم که متوجه نمی شد تا بالاخره فهمید که ما دریاچه "نورا"(یاچیزی شبیه به این) منظورمان است. تلفظش منحصر به خودشان بود اما هرچی که هست معلوم شد که"نئور" غلط است

دوباره از اردبیل بیرون زدیم و متوجه آرامشی شدیم که در رانندگان اردبیلی بود. این عجله مردم تهران ..این دویدن به دنبال هیچ...این ارزش سرعت...

هیچکدام در این شهر معنی نداشت و من بارها دیدم وانت گاوی ها هم برای هر دست انداز کوچکی سرعت را کم کرده و با احتیاط آن را رد می کردند...خدا شاهده

مسیر همان  جاده خلخال به اردبیل بود اما ...نم بارانی که زده بود رنگها را شدیدتر کرده بود..انگار که در مسیر دیگری می رفتیم

ابرها و گندم زارها و درخت ها ...سبز و زرد و قهوه ای  در زمین آبی و سفیدی آسمان

این همه آنقدر زیبا بود که پلیس با چشمهای عسلی به یادمان بیاورد  که نئور را رد کرده ایم

بازگشتیم به روستای بودآلالو و از کنار تابلو دریاچه؛ مسیر باریک و مارپیچی را شروع کردیم. 17 کیلومتر به سمت آسمان

در بین راه فیبی صداهای از خودش در می آورد که  در طی تحقیقات رها معلوم شد به دلیل افتادن جک کاپوت داخل دم و دستگاه بود. اما هرچی دل و روده اش را گشتیم پیدا نشد که نشد و تا آخر سفر بنده نقش جک را برای باز کردن کاپوت بازی می کردم...

بوی گیاهان دارویی همه جا را گرفته بود و همچنان از بین چوپانانی که سوت می زدند و سگ های گوش بریده شان رد می شدیم که بی خبر با این حجم بزرگ و آبی روبرو شدیم...

 

 

برای مدتی تنها می توانستم فریاد بزنم  این بزرگترین دریاچه ای بود که من به عمرم دیدم...

از تپه ای بالا رفتم و در آن بالا تازه فهمیدم که فقط نیمی از دریاچه را دیده بودم و حالا سراسر آن در روبرویم بود

همانجا نشستم

انقدر در این آبی خیره شدم تا سرانجام زمان متوقف شد

تنها صدای باد بود که  می آمد و بر روی آبی دریاچه چین می انداخت. ابرها از پشت سرم من حرکت می کردند به روبرویم می رسیدند و سایه هایشان بر روی دریاچه می چرخید و می رفتند تا خود را به کوه برسانند

آن پایین فقط زمین سر سبز بود و گله های اسب و گوسفند...

و پروانه های زرد رنگ که تانگویی دو نفره را بر زمینه آبی زمین و آسمان به راه انداخته بودند...