ورودی اردبیل تابلو زده بود به شهر "حسینیت"خوش آمدید. یعنی جای فرهنگستان زبان فارسی خالی بود ...حتی تلفظش هم سخت است. اما بعد از آن تابلو قدیمی تری بود که بر روی آن نوشته بود به ییلاق ایران و سرزمین چشمه ها خوش آمدید (نقل به مضمون)

و اون طرف خیابون هم یک تابلو زده بود تا کربلا 1264 کیلومتر !!!

شهر تر و تمیز بود و خنک و پر از میوه

دیدن یک وانت که سیب را کیلوی هزارتومن می فروخت آه از نهادمان برآورد. ما در مسیر همین سیب را خریده بودیم کیلوی سه هزار تومن و رها می خواست همانجا سرماشین را کج کند و با عصایی برود سراغ مرد میوه فروش  که نگذاشتیم

و این ماجرا طنزی شد که در سراسر سفر تکرار می شد: این همون وانتی است..عصایی من کجاست؟

از مردی سیاهپوش مسیری که آنا داده بود را پرسیدم. مرد شروع به آدرس دادن کرد .زمانی که برای پنجمین بار گفت" مستگیم می ری "متوجه شدم که عضلات گوشه های لبم کش می آید. صورتم را چرخاندم تا از رها برای نخندیدن کمک بگیرم که متوجه شدم رها رو برگردانده و سرش را از پنجره بیرون کرده  و تمام شانه هایش از خنده می لرزد

طبعا منهم کنترلم را از دست دادم  و صورتم را در شالم فرو بردم . خانم عاشق به کمک آمد و بقیه آدرس راپرسید و مرد 6 تا مستقیم دیگه هم گفت

یعنی رسما دیگه ترکیده بودیم ... مرد شیرین زبان خودش هم با ما می خندید و می گفت: بالاخره فهمدید من کجا را آدرس دادم؟

یعنی من همون موقع عاشق اردبیل شدم ...