اسالم به خلخال
صبح در امامزاده از خواب بیدار شدم و به یادم آوردم خادم امامزاده را که تمام شب به محض نزدیک شدن زائران امامزاده به چادر ما (کنارچادر تخت های یک قهوه خانه کوچک بود)سوار موتورش شده و خود را به چادر ما می رساند و منتظر می ماند که آنان بروند و بعد دوباره موتور را روشن می کرد و می رفت
یکی از مردان شب قبل تعریف می کرد که در فامیل تازه استخدام شده شان در نیروی انتظامی یه ماشین پر از مواد را گرفته و به رشوه های میلیونی صاحب ماشین توجهی نکرده و او را تحویل داده و بعد دیده که مرد با رشوه چندصدهزارتومانی به قاضی آزاد شده است. فامیل ایشان از آن به بعد تصمیم گرفته هر نوع رشوه ای را قبول کند و آنقدر رشوه گرفته است تا اخراج شده است!
تا بچه ها آماده شوند به چشمه پشت امامزاده رفتم و بطری هایمان پر از آب کردم. دو چشمه به شدت پرآب بود که به رودخانه ای می ریخت که شب قبل لالای خوابهایم بود
از خادم مهربان و امامزاده دلپذیر خداحافظی کرده و جاده زیبای برگشت را ادامه دادیم
به خاطر بسپارید: در ابتدای جاده اسالم به خلخال هرجا که تابلو آبشارنره گر را دیدید بپیچید و از جانب من جاده را تا آنجا که توان دارید ادامه دهیم
روزی من هم به این جاده را پیاده تا انتها خواهم رفت....
به محض ورود به جاده اسالم؛ هوا ابری شد و مه همه جا را گرفت
مه اینقدر زیاد شد که رها به فرمان چسبیده بود تا بتواند جلویش را ببیند. حتی تابلو پونل را (که یکی از مسیرهایمان بود) به زحمت دیدیم و آنقدر خطرناک به نظر می رسید که بی خیال پونل شده و همان مسیر اسالم را کورمال کورمال ادامه دادیم
در یک جایی که اندکی از مه کم شده بود برای گرفتن آب جوش نگه داشتیم که خانم عاشق خبر از آش دوغ داد ..
رفتیم داخل اتاقک چوبی و پیرمرد برایمان تخت و اجاقی آماده کرد و من خوشمزه ترین آش دوغ دنیا را خوردم
همه ما آش دوغ خوردیم اما این مخلوط سیر و سبزی که پیرمرد کنار آن گذاشته بود طعمی بهشتی به آن می داد و به قول رها
اگر پیرمرد کتاب بیاورد و ادعای پیامبری کند ؛ من به او ایمان خواهم آورد
به خاطر بسپارید آقای دریابابایی را
سوار شدیم و کمی جلوتر ناگهان مه باز شد و سرانجام آن مناظر معروف اسالم به خلخال را دیدیم
تپه های با کلبه های چوبی...
غرق در مه ...
جنگل های دور...
مه که می رقصید....
و چایی بهانه ای داغ و شیرین است که زمانی به تو دهد برای ثبت اینها همه





