صبح  گذاشتم بچه ها بخوابند.توجه کنید که این فداکاری بزرگی بودچون من از اون لیدرهای فاجعه هستم که صبح کله سحر بیدار می شن.

از مسئول خانه معلم سراغ جاهای دیدنی خلخال را گرفتیم و راه افتادیم اما باتری ماشین مشکل پیدا کرده بود و پیرمرد نانوایی با نگرانی؛ تمام مدتی که رها با ماشین ور می رفت آنجا ایستاده و منتظر بود و تا زمانی که ماشین روشن نشد به سر کار خود باز نگشت

شهر خلخال به شدت صمیمی بود. شهری که در هر جای آن، کوه را می توانستی ببینی،

شهری یک طبقه و تمیز

به سمت ازناو رفتیم برای دیدن چشمه هایش ...چشمه را به صورت استخر درآورده بودند(متاسفانه) و اطرافش میز و صندلی و اتاقک زده بودند اما هیچکس جز ما در آنجا نبود و آب به شدت وسوسه برانگیز برای پریدن در آن  .رها حتی لباس  هم برداشت اما حضور ماشینی دیگر از یک طرف و ماهی قرمز های درون چشمه از طرف دیگر منصرفش کرد

چشمه اینقدر پر آب بود که دو جوی بزرگ از آن خارج می شد و کوهی بزرگ درآن انعکاس پیدا کرده بود.

خیلی دوست داشتم این چشمه را در شکل طبیعی اش می دیدم نه این چنین توریستی شده

از آنجا باز گشتیم به خلخال برای دیدن چشمه ای دیگر

روستای اندبیل و در ادامه راه چشمه میرعادل . این سفرمن سفر جاده های زیبا بود و این مسیر هم یکی از آنها بود

 ابرهای بود که همیشه به لبه کوه ها گیر کرده بودند و کوه هایی که  جان و تن انسانی را می شد در آنها حس کرد.

هرچه به چشمه نزدیکتر می شدیم درختهای روی کوه بیشتر می شدند. خود چشمه در واقع استخر بزرگی بود که دو طبقه شده بود و برای خودش رودی ایجاد کرده بود

امکان نشستن در نزدیکی آن نبود اما بالاتر درون جنگل تفرجگاهی درست کرده بودند که هنوز تمام نشده بود و باران و مه هم شروع شده بود. جالب بود که پایین دره آفتابی بود و بالا بارانی

رها از جاده ای فرعی خوشش آمد و پیچیدم در ان و ایستادیم

شکافی سبز با بوی جنگل و نم مه  و موسیقی....

از آن زمانهای که زندگی ارزش زنده ماندن را دارد