شب رها اومد خونه من تا صبح با هم راه بیفتیم. شب قبل فیبی را هم بنزین زد(رها مانی را فروخته و به جاش فیبی را خریده) صبح راه افتادیم به سمت کرج که هم دوربین را از الهام بگیرم(اره بابا هنوز دوربین ندارم) و هم همسفر جدید را سوار کنیم.

زمانی که به در خانه همسفرجدید رسیدیم دیدیم که تازه از خواب بیدار شده و هیچ علامتی از آمادگی در او دیده نمی شود و این نوید چندان خوشایندی از سفری که در راه بود نمی داد!

دم در خانه ایشان کلی معطل شدیم که هم خودش آماده شود و هم دوست پسرش برایمان چادر بیاورد و آقای مورد نظر می خواست که خلاصه ای از رانندگی در جاده را در یک جلسه به رها آموزش دهد(برو از خدا بترس ما جاده عبدالمناف رفتیم)

بالاخره توانستیم زوج عاشق را از هم جدا کنیم و به سمت اتوبان قزوین برویم که متوجه شدیم عاشق جوان در کنار عوارضی منتظر معشوق ایستاده است. (و ما کیسه های تهوع را برای بالا آوردن آماده می کردیم )

خلاصه سرانجام خداحافظی عاشقانه به پایان رسید و به عنوان حسن آغاز سفر

نرسیده به قزوین پلیس  فیبی را جریمه کرد و البته دلیل سرعت رفتن رها  طبعا به دلیل حرصی بود که از تلفن های مدام آقای عاشق می خورد.

و منم لعنت به خودم می فرستادم که چرا دلم برای خانم عاشق سوخته  و او را با خود به سفر آوردم. من و رها با لبخند های زورکی سعی می کردیم که به خزعبلات عاشقانه او پشت تلفن توجهی نکنیم اما وقتی که با تلفن حرف نمی زد با صدای کودکانه ای با ما صحبت می کرد (جان من دخترها این بچه گانه حرف زدن را فقط در محیط های خصوصی دو نفره تان انجام دهید)و  تازه بعد از جریمه هم دچار توهم شده بود و ناگهان فریاد می زد پلیس پلیس...

اضافه کنید به همه اینها که در عوارضی زنجان مجددا جریمه شدیم ..این بار به دلیل نبستن کمربند توسط خانم عاشق....