این جمعه های لعنتی
جمعه صبحها با نور خورشید و شادمانی بیدار می شم. دوش می گیرم به ناخن و موهام می رسم گلدونهامو آب می دم و ناهار خوشمزه درست می کنم.
با لذت و سالاد ناهار می خورم و جلوی تلوزیون در نور خورشید یک بعد از ظهر دلپذیر را می گذرانم تا به خواب برم و ...
غروب بیدار می شم و غم تمام دنیا می ریزه توی دلم
همه کارهای که صبح جذاب بود ،در فقدان نور خورشید کسل کننده است. هیچ برنامه پیشنهادی برایم هیجان انگیز نیست
مدام به سر یخچال می روم و در نت می چرخم و کانال عوض می کنم تا شب کامل فرا رسد
و با غصه به خواب بروم و جمعه را به پایان برسانم
این روندی است که هرجمعه تکرار می شود مگر اینکه در شهر نباشم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 19:22 توسط گیس طلا
|