امشب دوستی پیشم آمد که در حال جهانگردی است. مدتی از سال را کار می کند و بقیه آن را سفر می کند

تمام شب با اجرایی به شدت دلپذیر ماجراهای آخرین سفرش را تعریف می کرد

 از تمامی اتفاقات عجیبی که برایش رخ داده است

آدمهایی که دیده 

قصه هایی که شنیده 

خطراتی که پشت سر گذاشته 

لحظاتی که تجربه کرده 

 و من از خنده روی نیمکت رها می شدم

متاثر می شدم

وحشت می کردم

حالم به هم می خورد

.

.


وقتی که رفت

از دغدغه ها و ترسهایم و نگرانی هایم خنده ام گرفته بود

همه مشکلاتم کوچک و ریز شده بودند

دنیایم بدجوری بزرگ شده بود