از رنجی که می بریم
اولین بار یه فامیل به عنوان سوقات خارجه برایم یک س و ت ی ن صورتی آورد.
من هیجانزده آن را بستم و برای مدتی احساس دلپذیری از بزرگسالی داشتم اما پس از مدتی برای موجود 35 کیلویی که شبیه قحطی زده های بیافرایی بودم؛ معلوم گردید که نه نیازی به آن است و نه راحتی در آن
ومن سالهای زیادی را بدون آن سپری کردم تا
سرانجام زمانی رسید که دیگر شباهتی به قحطی زده ها نداشتم و نیاز به ابزار شکنجه دوباره ایجاد شد
.
.
.
و این روزها من به تمام مخترعین این تکه پارچه لعنت می کنم
به تمام عوامل فرهنگی که بدن زن را در شکل طبیعی آن نمی پسندند
و به تمام آدمهایی که در صورت نبستن آن با رفتار و کلامشان ،نبود آن را به من اطلاع می دهند
و دوان دوان خود را به خانه می رسانم تا آزادی را تجربه کنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 19:27 توسط گیس طلا
|