اولین بار یه فامیل به عنوان سوقات خارجه برایم یک س و ت ی ن صورتی آورد. 

من هیجانزده آن را بستم و  برای مدتی احساس دلپذیری از بزرگسالی داشتم اما پس از مدتی برای موجود 35 کیلویی که شبیه قحطی زده های بیافرایی بودم؛ معلوم گردید که  نه نیازی به آن است و  نه راحتی در آن

ومن سالهای زیادی را بدون آن سپری کردم تا

سرانجام  زمانی رسید که دیگر شباهتی به قحطی زده ها نداشتم و  نیاز به ابزار شکنجه دوباره ایجاد شد

.

.

.

 و این روزها من به تمام مخترعین این تکه پارچه لعنت می کنم

به تمام عوامل فرهنگی که بدن زن را در شکل طبیعی آن نمی پسندند

و  به تمام آدمهایی که در صورت نبستن آن با رفتار و کلامشان ،‌نبود آن را به من اطلاع می دهند 

و دوان دوان خود را به خانه می رسانم تا آزادی را تجربه کنم