رومن رولان می گفت: فقر دروازه برادری توده هاست
من گیس طلای بیست و یک ساله را به یاد دارم که به دلیل رد شدن از گزینش، حقوقش قطع شده بود و در اتاقهای خاکستری مصاحبه بر روی صندلی های سرد فلزی در حال بازجویی برای برائت از گناهان کبیره اش بود.گناهانی چون پوشیدن کفش سفید و شلوار جین و خواندن کتاب،گناهانی چون رفتن به کوه و دشت در دوران دانشجویی
و وحشتی که تمام روزهایم را پر کرده بود
وحشت از صاحبخانه ها و کرایه های عقب افتاده و اثاث هایی که به کوچه پرت می شد
وحشت از آگاهی خانواده از ماجرای گزینش و لغز خوانی های فامیل
وحشت از تنهایی و غربت در تهران بزرگ
وحشت از اخراج از کار و بازگشت به شیراز و نرسیدن به رویای سینما
.
.
. من هنوز نمی دانم که چطور آن سالها را گذارندم
به یاد دارم که فقط سیب زمینی می خوردم و با اتوبوس رفت و آمد می کردم و به سختی شاگردی برای تدریس خصوصی این جوجه معلم خجالتی پیدا میکردم
بیست سال گذشته اما این روزها که مدام صحبت از جنگ و قحطی و گرانی است. من تبدیل به همان گیس طلای وحشت زده ای می شوم که به آخرین اتوبوس نرسیده و نمی داند که چطور باید در این شهر شلوغ خود را به اتاق اجاره ایش برساند
و نگران
تمام بیست ساله های هستم که به اتوبوسشان نرسیده اند