در کنار تنور با خاله و دخترخاله  محدثه آشنا شدیم و مهمتر از همه مادر بزرگ

خمیر را با مهارتی حاصل هزاران سال می چرخاند ومی کوبید و پهن می کرد و می چسباند  و من در چرخش دستهایش جادو شده بودم

و من متاسف که هیچکدام از دختران و نوه ها این جادو را فرا نگرفته بودند

نان پختن که تمام شد. زنان دور تنور؛ یک دیگ  زودر پز بزرگ را که گوشت شتر در آن بود میان ذغال های داغ گذاشتند و در تنور را بستند تا برای ناهار فردا آماده شود

و سپس به سمت خانه مادربزرگ رفتیم

در  خانه که باز شد برای مدتی  بالای پله ها ایستادم و چشمانم را بستم و با خودم تکرار می کردم: به خاطر بسپار گیس طلا به خاطر بسپار و

 تمام تنم حس بویایی  بود

آیا می شود که این بو را چون عطری فرانسوی در شیشه کرد بوی خانه روستایی که هر وقتش دلتنگش شدی  در شبهای سرد تهران آن را نفس کشید؟

خانه شامل یک اتاق و یک آشپزخانه بود و حمام و دستشویی در طبقه اول و دو اتاق دربسته در طبقه بالا بود. دیوارهای کاهگلی سفید شده بود و در وپنجره ها چوبی

همه چیز در شکل اصیل خود، تنها حمام و دستشویی کاشی و شیرآبی امروزی داشت و سقفی  ایزوگام هم در بالای حیاط  که ضرورت زمستانهای سرد آن جاست.

از دری کوتاه خم شدم و وقتی داخل آن را دیدم آنقد بازوی رها را فشار دادم که به گمانم کبود شد  تا صدای هیجان خودم را خفه کنم

در داخل اتاق سفید پوش ، یک کرسی با لحاف نارنجی اش در انتظار ما بود

و من سپاسگزار تمامی نیروهایی بودم که مرا به این کرسی رسانده است

به زیر لحاف خزیدم و در لذت فرو رفتم

مادربزرگ سینی مسی را روی کرسی گذاشته بود که پذیرایشش را روی آن انجام می داد

و مدام به من چایی تعارف می کرد.

به او می گفتم که اگه اخر شب چایی بخورم باید نصفه شب برم دستشویی

با اون لهجه بامزه اش می گفت:اوه به خیالش می خواد بره کوه کلو

مادربزرگ برای فردا که شهادت بود نذز نان پختن داشت  ومادر محدثه می پرسد که حاجتش چه بوده؟ معلوم شد که فقط نذر کرده بی حاجت عزیز دل

زبان مردم هنجن گویا ریشه ای ساسانی دارد و به قول مادربزرگ زبان زرتشت  است و همین زبان- که البته به نظر من گویش می رسید- را هم محدثه دیگر بلد نبود و احتمال چند سال دیگر  با مرگ مادربزرگ ها فراموش شود

تمام شب در زیر کرسی و در حال خوردن شام سبکی که نان و پنیر و خیار و گوجه و آن ماست بهشتی بود ؛ به رها میخندیدم

او یک بلوز نازک و یک شلوار گل گلی نخی برای خواب آورده بود چون به خیالش به کویر می رفتیم.

همه برایش توضیح دادیم که اینجا کویر نیست و کوهپایه است و احتمالا او این درس را در دوران دبستان غایب بوده است

و تازه اون کویری که این لباس را لازم دارد وسط مرداد است نه اردیبهشت

و این بهانه ای شد که تمام سفر او را بابت شباهتها و تفاوتهای بین کویر و کوهپایه دست بیندازیم