صبح در زیر کرسی از خواب بیدار شدم با صدای گنجشگ ها . رفتم به پشت بام و طلوع آفتاب را نگاه کردم. روستا به تدریج از خواب بیدار می شد. هوا نازک بود و نرم

پایین آمدم و بچه ها هنوز خواب بودند. در آشپزخانه عزیز مادربزرگ صبحانه را آماده کردیم.از انجا که بچه ها قول داده بودند زود بیدار شوند انقدر سروصدا کردم تا مجبور شدند از زیر پتو بیرون بیایند.

صبحانه دلپذیر را خوردیم و به راه افتادیم مادربزرگ حاضر به خداحافظی از ما نشد و گفت باید ظهر دوباره برگردیم به روستا

از خانه بیرون امدیم به سمت ماشین به رها می گویم: وای این آسمون چقدر آبیه

با جدیت می گه:آسمون کویره دیگه

یعنی کوتاه نمی یاد ها

در سراسر سفر محدثه به سوراخها خیلی توجه داشت، سوراخ درختان، سوراخ کوه و سوراخ دیوارها

جلوی حسینیه مسجد هم یه سوراخ نشونمون داد که ماه محرم از توش یه لوله بیرون می یاد که شیر داره و از شیرش چایی می یاد بیرون

رها با جدیت گوش میدهد و با حیرت می گوید: قدرت خدا

سوار ماشین شدیم و راهی عجیب را اغاز کردیم

یادتان باشد من روزی دوباره به اینجا خواهم امد و این مسیر را پیاده خواهم رفت. شاید پاییز همین سال

نمی دانم چطور باید توصیف کرد

روستاهایی که تمام سبزهای موجود در تاریخ نقاشی را در خود داشتند  در حاشیه رشته کوه کرکس

سپیدارهایی که به عمرم این چنین ندیده بودم چند شاخه با انحنای دستانشان رو به اسمان

ابرهای که تا نزدیکی زمین امده بودند

چقدر ایستادیم و نگاه کردیم

چقدر دراز کشیدیم

چقدر فریاد کشیدیم و حیرت کردیم

چقدر در سکوت نگاه کردیم

و نامهای زیبای روستاها چیمه رود، ولوجرد، تکیه سادات  و فریز هند

منظره لحظه به لحظه تغییر می کرد باد ابرها را جابجا می کرد سایه های بزرگ روی منظره می چرخیدند هر روستا درختانش با روستای دیگر فرق داشت

گلهای زیبایی در حاشیه جاده رویده بود و به تدریج که به فریز هند نزدیک می شد فصل به عقب بازمی گشت و از برگهای درشت سبز به جوانه های ریز می رسیدم و سرانجام دربرابر روستای فریز هند حیرتزده با درختان خاکستری روبرو شدیم که سایه های کمرنگ سبز در زیر پوستشان حکایت از پایان زمستانشان می داد

زیباترین تصویری بود که دیده بودم خطوط عمودی خاکستری درختان و خطوط افقی سقف خانه های روستا در پس زمینه انحنای زمین قهوه ای

به عمرم تابلویی چنین ندیده بودم

به تدریج با انحنای جاده به روستا نزدیک شدیم و از بین درختان بلند به انتهای روستا رفتیم . روستا ثروتمند و مدرن و بازسازی شده اما با این همه زیبا بود

در انتهای روستا زیر درختان پر شکوفه متوقف شدیم

باد می وزید و شکوفه ها و عطرشان را در هوا پخش می کرد

اسمان از این ابی تر نمی شد

هوا از این عطرآگین تر نبود

و من از این شادمان تر

هر سه تایی گذاشتیم تا زمانِ بی زمان بگذرد

...مدتی بعد محدثه تلاش کرد تا مرا از تپه ای بالا ببرد که نرفتم

محدثه ورها بالا رفتند و من همچنان در جادوی فضا معلق بودم و مدتی بعد اصرار انان برای بالا رفتن از تپه را با ناشکیبایی تحمل کردم و بالا رفتم

در حالی که با خودم فکر میکردم چه جایی می تواند از ان جایی که بودیم زیباتر باشد

و با این منظره روبرو شدم

چشمه آب معدنی در دایره مقدس نارنجی رنگ خود با آسمان و ابرها و کوه

خدا خیلی نزدیک بود